•   
  •   
  •   
  •   
  • سلام بچه ها دو تا مطلب می خواستم بهتون بگم

     

     

    اولی اینکه یه دامنه جدید برا وبلاگم گرفتم حالا شد دو تا اسمشم

    siahnevis.ir  وبلاگ دوم من هم پسر غمگین

    دومی هم اینکه والمتاینتون مبارک.

  • شاید روزی عاشق بودند


    با دستهای کرخت شده از سرما به زحمت کلید را در قفل چرخاندم وارد حیاط تنگ خانه شدم. با دیدن مادرم که با سر صورت کبود تو چله زمستان داشت با آب سرد لباس چرک می شست دلم ریش ریش شد. به کنارش رفتم دستم را دور گردن نحیقش نداختم و صورت کبودش را بوسیدم. وای که چقدر این زن مظلوم بود. چشمهای درشتش که با مشتهای موکل مرگ کبود شده بود باز دلم را کباب کرد. نمی دانم چرا به این وضع عادت نمی کردم. حاضر بودم کتک خوردنهای من هزار برابر شود ولی این بی غیرت دست به مادرم نزند.

    وارد خانه شدم و به موکل مرگ که جلوی تلوزیون سیاه و سفید دراز کشیده بود و خماری از وجودش می بارید سلام دادم. بدون آنکه جوابی بشنوم کنار سماور نفتی نشستم، تکیه دادم به پشتی و از قوری مسی چایی برای خودم ریختم؛ به زحمت یک استکان شد. همینکه خواستم بخورمش قیافه میرغضبش را سمتم کرد و گفت: یه چایی برام بیار. با نفرتی که در صدایم آشکار بود گفتم: تموم شده. زیر سیگاریی که جلویش بود را به سمتم پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد: اونی که دستته زهرماره؟ با اکراه چایی خودم را جلویش گذاشتم. دلم برای خانه قدیمیان تنگ شده بود آن خانه لااقل یک اتاق اضافی داشت که میرفتم توش و چهره کریه موکل مرگ را نمی دیدم ولی افسوس که آن را فروخت و پولش را دود کرد و ما را مستاجر این دخمه کرد. دخمه ای که تشکیل شده بود از یک آشپزخانه تنگ و تاریک و یک اتاق که سقف هر دوتایشان از چوب بود و از صدای جِرجِرش آدم فکر می کرد: الانه که فرو بریزه.

    مادرم وارد خانه شد و به طرف بخاری زهوار در رفته رفت تا گرمایی به دستانی که از سرما قرمز شده بودند بدهد. موکل مرگ تا مادرم را دید گفت: چی شد این پول؟ مادرم با اضطراب گفت: دیروز چادر پروین خانومو دادم گفته امروز پولش و میاره، نگران نباش حسابش درسته.

    مادرم داشت سفره رو پهن می کرد که تلفن زنگ زد. مادرم بعد از چند دقیقه حرف زدن گوشی رو گذاشت. وقتی نگاهی بهش انداختم دیدم سراپا ترس شده. پدرم گفت: کی بود؟ مادرم با صدای لرزان گفت پروین خانوم بود گفت: پول چادر رو فردا  میارم. پدرم که خماری یک بشکه باروتش کرده بود با این جرقه منفجر شد. سفره رو از جا کند و گفت: زن یا میری پولو میاری یا میکشمت و تو همین جا چالت می کنم. مادرم به التماس افتاد: آقا قدرت خواهش می کنم همسایه هست. تو چشم هم نگاه می کنیم تا فردا صبر... پدرم مهلت حرفایی بعدی را به مادرم نداد کمر بند چرمیش را در آورد و به جون مادرم افتاد. مادرم به حیاط پناه برد. اینبار طاقتم طاق شد، صبر تا کی؟ دست پدرمو گرفتم. پدرم با عصبانیت گفت: تا نکشتمت برو کنار. فریاد زدم: من دیگه بچه نیستم، 18 سالمه تا حالا هم احترامتو نگه داشتم. دیگه کتک زدن تو این خونه قدغنه. داشت نفس نفس می زد به دیوار چسبوندمش و گفتم: آخه بی غیرت مگه بهت بدهکاره؟ تا کی کار کنه خرج منقل و وافور تو رو بده. حیا هم خوب چیزیه به تو میشه گفت مرد؟ تو همین لحظه مادرم آمد و مثل یک شیر ماده غرید: برا کی شاخه شونه می کشی؟ پدرت!؟ یه بار دیگه از این غلطا بکنی تو خونه رات نمیدم حالام از جلو چشام دور شو. دست پدرم را که همچنان داشت از ترس نفس نفس می زد ول کردم و از خانه بیرون رفتم. مونده بودم این شیر زن چرا جلوی این عملی مثل یه بره است؟

    از اون روز به بعد پدرم دیگر مادرم را نزد. ولی مادرم همچنان خیاطی می کرد و خرج اعتیاد پدرمو می داد و در مقابل هر حرف پدرم یک جمله می گفت: چشم آقا قدرت.



  • ترس خصوصی یک پسر


    از دیروز که از جشن عروسی دختر خاله ام به خانه خاله ام برگشته بودم علی بدجوری از دستم شکار بود. آن هم به خاطر این که دیروز در جشن من در جمع دخترا جولان داده بودم و با همه شان لاس زده بودم. علی دخترباز حرفه ای بود ولی فکر می کرد من دیروز بازارش را کساد کرده بودم. ای کاش می توانستم بگویم اینکه علاقه داشتم که در مهمانیها و جشنها در جمع دخترها باشم دلیل دیگری دارد. دیگر داشت حالم از قیافه میر غضبش بهم می خورد دوست داشتم هر چه زودتر به خانه خودمان برگردم.حتی حاضر بودم فاصله کرج تا تهران را بدوم. از پله ها که پائین آمدم علی تا من را دید با نیش و کنایه به من گفت: به به شروین خوشگله ببینم دیروز چند تا تور زدی بیا رو کن و شماره اون ته مونده هاشم بده من که مردم از بیکسی. جوابش را فقط با یک لبخند دادم. ولی علی ول کن نبود  "شروین تو مهره ماری چیزی داری که اینهمه دختر دورت و می گیرن راهش و بگو ما هم یاد بگیریم"  خاله ام با سینی چایی که در دست داشت به دادم رسید علی جلوی مادرش نمی توانست از این حرفها بزند. یه استکان چایی برداشتم. نگاه علی داشت من و می کشت. بعد از رفتن خاله ام بین من علی سکوت برقرار شد تا اینکه مسعود پسر دایی ام از پله ها پائین اومد خیلی خیلی تیز بود زود ماجرا را فهمید و با لبخند گفت: دیروز جنگ میدان مال یکی دیگه بود غنایمشو یکی دیگه برد. از اینکه دوباره بحث داشت شروع می شد گریم ام گرفته بود. مسعود رو به علی کرد و گفت: بابا چیه هم شرایطشو داره هم عرضشو تقصیر خودش که نیست که تو سن 16 سالگی عین دخترا خوشگل و خاطرخاه زیاد داره به خدا منم دختر بودم از بین تو شروین، شروین و انتخاب می کردم. از حرفاش دلم غنج رفت. ولی اخمای علی بیشتر درهم فرو رفت. مسعود گفت: شروین دارم با ماشینم بر می گردم خونمون می خوای تو هم بیا؟ بمونی علی می کشتت به خدا. با این حرفش از جا پریدم و گفتم: اره والا. منم می خوام بیام بذار برم از مامانم اجازه بگیرم.

    پریدم بالا سر مامانم که تازه  بیدار شده بود و داشت آرایش می کرد محال بود مادرم بدون آرایش از اتاق خوابش بیرون بیایید. از این کار مامانم خیلی خوشم میامد 44 سال داشت ولی از 35 سال هم کمتر نشان می داد.

    خودم را انداختم روی تخت و گفتم: مامان کی میریم خونه؟

    --شب.

    --چی!؟ مامان من فردا امتحان مستمری دارم باید برم. مسعود داره میره بذا باهاش برم. اول راضی نشد ولی آنقدر نه نه من غریبم بازی در آوردم که قبول کرد و کلید ها را با هزار توصیه ایمنی به من داد.

    30 دقیقه بعد سوار بر مزدا سواری مسعود تو اتوبان تهران کرج بودیم. وقتی به خونه رسیدم یه آخییش کشیده گفتم و دراز کشیدم روی کاناپه. ساعت 12 بود و خانه خالی و کاری که باید می کردم معلوم بود. من بودم آینه قدی اتاق مادرم و لوازم آرایش و مانتو و روسری ابجی تینا! رفتم جلوی آینه نشستم ولی نمی دونم چرا بی خیال کار همیشگیم شدم و ریمل و برداشتم و برا خودم سبیل کشیدم. وقتی به آینه نگاه کردم حالم بهم خورد. تند تند دسمال کاغذی در می آوردم تا ریمل را پاک کنم. وقتی پاکش کردم جلوتر رفتم تا مطمئن شوم اثری ازش نمانده است. وقتی جلوتر رفتم دیدم پرزهای کم رنگ پشت لبم سیاهتر و کمی بلندر شدند ایندفعه نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم به دستشوئی رفتم و بالا آوردم بعد مثل دیوانه ها به صورتم آب پاشیدم ولی اینها دیگر ریمل نبود که پاک بشن. به دیوار تکیه دادم و با التماس به خدا گفتم: خداجون من نمی خوام بزرگ شم. نمی خوام خدا.

    روی زمین نشستم و هق هق گریه سردادم. نمی توانستم با این واقعیت مسلم کنار بیاییم. از آینده می ترسیدم!  ترس وجودم و گرفته بود یکدفعه چشمم افتاد به تیغهای که داخل حمام بودند بلند شدم و به طرف حمام رفتم. دیگر نمی ترسیدم!

    پی نوشت: تو نظرات گفته بودند فکر نمی کردیم پسرا در دوران بلوغ این مشکلا رو داشته باشن و از در آوردن ریش بترسن. باید عرض کنم این مشکل پسرا در سن بلوغ نیست. پسرا به خاطر در آوردن ریش خوشحالم میشن ولی عده خاصی که هم در میان پسرا وجود دارند هم دخترا از جنسیت خودشون به شدت ناراضی و ناراحتن و تا پای خودکشی پیش میرن بخصوص در ایران. در آخر باید بگم ما ایرانیا چقد کم چقد کم درباره این بیماری میدونیم.

    به وبلاگ زیر هم یک سری بزنید

      پسر غمگین

  • ماه حسین ماه عباس ماه خون ماه عشق


    عاشقتم علمدار








    پست جدید در وبلاگ پسر غمگین


                    کلیک کنید

  •                                                       

    پسری از جنس باران   


    پالتوام را در آوردم و از جارختی آویزان کردم. صدای خواهرم آلیسا را شنیدم که با همان عشوه ای که از بچگی در صدایش بود از من پرسید: این وقت صبح کجا رفته بودی ژان؟ در حالی که چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم گفتم: بارون بود نانسی را به مدرسه رسوندم.

    _  با ماشین؟ خودش ادامه داد:چه سوال احمقانه ای مگه نانسی تو بارون سوار ماشینم میشه !!!مثل تو عاشق بارونه واقعا رمانتیکِ دست در دست هم زیر بارون قدم زدن کاش من جای نانسی بودم. ناخودآگاه خنده ای بر روی لبانم نقش بست. آلیسا ادامه داد: ژان من دارم  میرم محله مونتاین با آلن قرار دارم بعد از ظهر بیا دنبالم. لبانم را به زحمت باز کردم و گفتم: باشه.

     

    _راستی سلام منو به نانسی رسوندی؟ با لبخند گفتم اره. خانواده ام نانسی را عاشقانه دوست داشتند و او را منجی من می دانستند چون بعد از مردن لاله دختر ایرانی تبار که من دیوانه وار می پرسدیدمش این نانسی بود که مرا به زندگی بازگرداند. بعد لاله من هم مردم دیگر هیچ دختری را نمی خواستم؛ اصلا زندگی را نمی خواستم. تا اینکه تو یک رستوران ایرانی که همیشه با لاله به آنجا می رفتیم نانسی را دیدم دختری دو رگه از مادری فرانسوی و پدری ایرانی. هنگامی به خود آمدم که عاشقش شده بودم. اوایل این را خیانت به لاله می دانستم ولی لاله خودش به من گفت: که با نانسی دوست شوم. درسته لاله مرده بود ولی من هنوز با اون حرف می زدم، می دیدمش، لمسش می کردم. از این رازم فقط مگی دختر خاله ام خبر داشت. من و مگی دخترخاله و پسرخاله خالی نبودیم ما یک جفت دوست خوب بودیم ؛ دوستان فوقالعاده که کمتر نظیرش ییدا می شود.  پرده ای میان ما وجود نداشت من و مگ درباره موضوعاتی حرف می زدیم که با همجنسایمان نمی زدیم مثلِ پریود دختران و خودارضائی پسران.مگی بعد از لاله خواست جای او را بگیرد  ولی من فکر می کردم او برای کمک به من و یا ترحم می خواهد اینکار را بکند خودم هم راضی نبودم چون مگی برای من فقط یه دوست خیلی نزدیک بود همین و بس. نانسی و مگی در یک مدرسه بودند و من از این بابت خوشحال بودم چون کسی نمی توانست از ترس قلدری مثل مگی به نانسی دخترک نازک نارنجی و ظریف که همیشه اشکش تو آستینش بود چیزی بگوید.

      وقتی من به نانسی گفتم: با لاله حرف می زنم طوری راحت و معمولی با این موضوع برخورد کرد که تعجب کردم. حتی با چشمانی پرگفت: از این به بعد من هم با او حرف خواهم زد درد و دل خواهم کرد البته اگه تو اجازه بدی، چون من برای عشق تو و لاله احترام زیادی قائلم.

    چشمانم داشتند بسته می شدند. خواب تازه داشت میرفت زیر پوستم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی بهش انداختم دوستم آنری بود حال حرف زدن نداشتم، بی خیالش شدم دوباره چشمهایم را بستم. تو دنیای خواب و بیداری بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد اینبار نانسی بود. با نگرانی گوشی را بر داشتم او باید الان در کلاس درس می بود. گوشی را بر نداشته نانسی فریاد زدکمک! ژان کمکم کن!!!. با عجله به دبیرستان رفتم. نه آنجا اتاق لاله بود همانجایی که خودکشی کرد. سه نفر داشتند به نانسی تجاوز می کردند. همانهایی بودند که یکشنبه گذشته در خیابان شانزالیزه مزاحممان شدند و یکیشان به سینه نانسی دست زد. به طرفشان هجوم بردم ولی دست وپایم بسته بود. نانسی داشت با فریاد و گریه ازم کمک می خواست؛ ژان کمکم کن خواهش می کنم کمکم کن . طاقت گریه اش را نداشتم.با فریاد می گفتم: ولش کنین خوکای کثیف. ولش کنید، می کشمتون، ولش کنید. دیگه فریادهام به گریه و التماس تبدیل شده بودند: خواهش می کنم اذیتش نکنید. اذیتش نکنید حرومزاده ها.

    با تکانی از خواب بلند شدم. غرق عرق بودم. هنوز دستام داشتند می لرزیدند، هنوز داشتم اشک می ریختم، هنوز فریادها و التماسهای نانسی جلوی چشمهایم بودند. ساعت 3 بعد از ظهر بود بادستانی لرزان شماره نانسی رو گرفتم با بغض شروع کردم به حرف زدن. نانسی گفت: چته عزیزم ؟ چرا گریه می کنی؟ گریه آرومم تبدیل شد به هق هق و فقط یک جمله از دهانم خارج شد:من نتونستم ازت مواظبت کنم. نانسی با تعجب گفت: چی؟ گریه ام بیشتر شد نانسی قسمم داد آروم باشم. تن صداش آرومم کرد. ازم پرسید چی شده؟ منم با صدای بغض آلود خوابم را برایش تعریف کردم که نانسی با بغض گفت: دیونه. به دنبالش ادامه داد تو چقدر خوبی، یعنی مثل تو دنیا هست !؟ گفتم: ولی بهت تجاوز کردند و من نتونستم کاری کنم. به شوخی گفت ناقلا چقدر از لباسامو درآورده بودند؟ لخت نبودم که؟ با لبخند گفتم: دیونه من دارم جدی می گم. نانسی خندید و گفت: خب منم دارم جدی می گم. همیشه صداش آرومم می کرد. با تردید ازش پرسیدم: یعنی منو بخشیدی؟ نانسی یک دیوونه کشیده دیگه نثارم کرد و بهم گفت: دیگه ادامه نده با این حرفات داری شرمندم می کنی. خوش به حال دختری که زنت میشه.

    _یعنی خوش به حال تو؟

    _فکر نکنم من از این شانسا داشته باشم. با اخم گفتم: تو مال منی نانسی.فقط و فقط مال من و حرف کشید به آینده خوشی که در انتظارمان بود. وقتی گوشی رو گذاشتم احساس می کردم از یک پر سبکترم. عشقم من را بخشیده بود انگار باری بزرگ از دوشم برداشته شده بود.

    فردا هم هوا بارانی بود رفتم دنبالش تا  قدم زنان زیر باران به مدرسه برسانمش. نانسی تا منو دید پرید و من و بوسید و گفت: ژان اگه دیروز اندازه تمام جهان و کهکشان دوست داشتم الان عشقم به تو اندازه نداره ژان تو تکی! گفتم بس کن نانسی من هنوز ناراحتم که....حرفم رو برید و گفت: دیگه دربارش حرف نزن پسرا...، نه ادمایی مثل تو، تودنیا کمن. حرفایش خوشحالم کرد و بیشتر از آن آرامم. بعد از رفتن نانسی به داخل مدرسه،آمدم خونه بعد از ظهر با صدای آلیسا از خواب بیدار شدم که می گفت: مگی به موبایلت زنگ زده ژان. دلم هری ریخت پائین. همیشه بعد دیدن کابوس اتفاق بدی برایم می افتاد. نمی تونستم تمرکز کنم یعنی نانسی طوریش شده بود؟ نه این یکی رو نمی تونستم تحمل کنم. وقتی موبایل و برداشتم گفتم: مگ نانسی.....نانسی طوریش شده؟ که مگ با عصبانیت گفت: نه خیلیم حالش خوبه. ولی از صبح داره برا دوستاش خواب و گریه دیروز تورو تعریف می کنه و می خنده حیف تو که اینقدر عشق به پاش می ریزی حتی تو ذهنتم بهش خیانت نمی کنی اونوقت خانوم..... دنیا رو سرم آوار شد.گوشی رو خاموش کردم و مسخ شده به اتاقم رفتم. ساعت چهار نانسی زنگ زد مجال ندادم حرف بزنه. گفتم: نانسی اگه من با لاله حرف می زنم، اگه تو خیالم به یه دختر دیگه فکر نمی کنم و بهت وفادارم. اگه وقتی تو خواب می بینم اذیتت می کنن گریه می کنم اینکارام دیونگی و خنده دار نیست نشانه جنونه به قول لاله جنون عشق. نانسی با فریاد گفت: چطور مگه؟ نیشخندی زدم و گفتم: هه احمق تر از من خودمم! نانسی با گریه گفت: چی می گی؟ این مضخرفات چیه میگی؟ من عاشقتم ژان من بی تو میمیرم کی به تو خندیده؟ من؟ من غلط کردم با.....گوشی رو خاموش کردم.

     الان پیش لاله ام نه نمردم. آمدم به ایران و می خواهم تا ابد پیشش باشم او هنوز برای من زنده هست. بعد از آن روز دیگر نانسی را ندیدم خودم ازش فرار می کردم ولی به قول ایرانیها کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه؛ خدا رو چه دیدید شاید روزی.....



    <<<<<پسشاپیش عید میارک قربان را به شما و خانواده محترم تبریک می گویم>>>>>

     

    به این وبلاگم یه سر بزنید

     

    پسر غمگین پست جدید وبلاگ پسرغمگین بارون

                            

  •                                 


    حس پرواز


    کرج – پشت بام

    ایبو1 دو شیشه و بقیه مخلفات را از کیف دستی پلاستیکی بیرون آورد و همزمان که بسته چیپسی را باز کرده بود و خرت و خرت می خورد رو کرد به کامران و گفت: آتیلا و بابک کجا موندن ؟ کامران با غضب نگاهی به ایبو انداخت و گفت: رفتن کارای نصفه آقا رو تموم کنن و آرام زمزمه کرد: قدیمیا راس گفتن: بچه رو بفرست دنبال کار بعدم خودت برو پی هر دوش.

    در پشت بام باز شد و آتیلا و بابک با وسایلی در دست وارد شدند. آتیلا پتویی را که در دست داشت به زمین انداخت و ایبو پهنش کرد و هر چهارتایشان نشستن روی آن. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: دادا جشن به افتخار توست خودت ساقی باش. آتیلا با بی حوصلگی گفت: نه بابک حالش نی خودت بریز عزیز. و بابک شروع به ریختن کرد. استکانها پر و خالی شدند تا جایی که یک شیشه خالی و شیشه دیگر به نصف رسید. بابک که دید سر همه داغ شده گفت: بسه دیگه ایبو پاشو بساط کباب و آماده کن. آتیلا با شنیدن این حرف انگار که فحش ناموسی شنیده باشد با خشم گفت: چی چی رو بسه برادر من  اون لامصب و بدش من تازه شروع شده اتیلا رو به ایبو کرد و گفت: چن شیشه گرفتی ایبو؟ ایبو سردرگم بود که بابک به کمکش آمد و گفت: هست آتی هرقدر بخوای. امشب شب توست. آتیلا شیشه رو برداشت و به هوا بلند کرد و گفت: اینو می زنم به سلامتی اونی که امشب تو بغل دیگری ولی به یاد من له له میزنه. کامران که نگران برادر کوچکش بود خواست بلند شود که بابک  با دست ورزشکاریش دست کامران را محکم گرفت و گفت: بذا به حال خودش باشه اومدیم آرومش کنیم بذا بخوره. آتیلا با صدای بلند فریاد زد ایبو یه آهنگ قمیشی از گوشی من بذا بخونه و تلو تلو کنان گفت: جزی ره جز جزیره2  رو بذا. ایبو آهنگ جزیره قمیشی رو گذاشت. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: خودت بزرگترین دی جی شهری یه دهن بیا حال کنیم داش. آتیلا لبخندی زد و گفت :همین و می خونم بعد با صدای دلنشنش خواند: من همون جزیره بودم، ساده صمیمی و گرم، واسه عشق بازی... به اینجاش که رسید دیگه نخواند و گفت: یکی دیگه یکی دیگه از قمیشی.دوباره با صدای آهنگینش خواند: خوابیدی بی لالائی و قصه----- بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/ دیگه کابوس زمستون نمی بینی----- توی خواب گلای3... یهو زد زیر گریه وگفت:یهو فکر نکنین آیدا بهم خیانت کرد نه اون خواس عشق ما ابدی شه افسانه ای شه آخه کدوم یکی ازعاشقای افسانه ای دنیا بهم رسیدن لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، رومئو و ژولیت، نازلی و کرم، خان چوپان و سارای، جک و رز4 کدوشون ها کدوشون بگین دیگه.

    اتیلا تلو تلو خوران رفت نشست لبه پشت بوم و دراز کشید و به ستارها نگاه کرد یاد هفت ماه پیش افتاد تو همین پشت بام که آیدا سرش و گذاشته بود روی بازوی آتیلا <<اتیلا میگن هر نفر تو آسمون یه ستاره داره ولی من و تو یدونه داریم یه دونه ولی گنده عین بازوهات. راستی تو چطور با این بدن اهنی می تونی اینقدر لطیف بخونی>> یهو به خودش اومد که دید غرق اشک شده. پا شد و در حالی که اهنگ مبارکه از آرش رو می خوند. به رفقاش گفت: چتونه چرا غمباد گرفتین امشب شب عروسیشه امشب ماه شده، خوشگل شده، عروس شده بخندین بابا. کامران از درون داشت می سوخت. رگ کلفت گردن بابک زده بود بیرون بابک آرام طوری که فقط خودش بشنود گفت: حیف این همه عشق. دختر نمک نشناسِ هرزه به خاطر پول رفت زن اون هاشم حرومزاده شد شیطونه میگه برم گردن هر دو تاشونو عین گنجیشگ بکنم.

    آتیلا بلند شد و رفت در خطرناکترین نقطه لبه شپت بام ایستاد و شروع به خواندن آهنگ جنجالی مراد ککیلی5 کرد. بو آكشام اُلوُروُم بَنی كیمسه توتاماز ------ سن بنی توتامازسین ییلدیزلار توتاماز. کامراران با نگرانی به بابک گفت کاری نکنه؟ بابک با تردید گفت: نه بابا چکار کنه آتیه دیگه نه خیالت تخت.

    تهران – اتاق حجله

    آیدا آرام لباس خوابش رو پوشید و طوری که هاشم بیدار نشه از جاش بلند شد ولی هاشم که بیدار بود به آیدا گفت: کجا خوشگله نری بیرون به خاطرت جنگ جهانی سوم شروع بشه.  آیدا جوابش را با لبخند داد و رفت نشست روی صندلی میز آرایشی نویی که جهیزیه خودش بود و یک لیوان آب خورد.

    کرج – پشت بام

    آتیلا شیشه رو یکسره سر کشید و از بالای ساختمان شش طبقه انداخت پائین دستاشو باز کرد و فریاد زد می خوام پرواز کنم کامران از جاش بلند شد و با فریاد گفت: بیا اینور دیونه. آتیلا رو به چشمهای هراسان برادرش انداخت و گفت: اگه دیدیش بگو خداییش خیلی بی معرفت بودی و آرام خودش را رها کرد.

    تمام ذرات هوا می خواستند جلوی افتادنش را بگیرن ولی آتیلا که به حس پرواز رسیده بود مصممتر از آن بود که کسی یا چیزی بتواند جلویش را بگیرد. کامران خواست به طرفش بدود که در میان بازوان عضلانی بابک اسیر شد.

    تهران – اتاق حجله

    آیدا جلوی آینه نشست و نگاهی به خودش انداخت. و رژ لبی که بر اثر بوسه به بالای لبش مالیده شده بود را پاک کرد و با فکر روزهای خوش آینده لبخندی زد و با خودش گفت: تو دیگه یه پرنسسی دختر آفرین که پرنده خوشبختی که رو شونت نشسته بود تو هوا قاپیدی.

    کرج – پشت بام

    کامران سرش را روی شانه بابک گذاشته بود و داشت اشک می ریخت بابک از درون می سوخت و ایبو مثل جن زده ها به نقطه نامعلومی خیره شده بود. و اهنگ مراد همچنان داشت می خواند: بو آکشام اُلوروم....6


    پی نوشت: دوستان اگه می خواهید درباره شماره گذاریهای داستان بیشتر بدانید به ادامه مطلب بروید. متن اهنگ مراد ککلی هم با ترجمه آنجاست داستان هم هست که دیگر احتیاجی به خواندنش نیست چون خواندید دیگه:-)

    ادامه مطلب
  • تو و من کجا هستیم؟


    پسری جوان از کنار دختری که مانتوی سیری پوشیده و روسری که انگار مال خواهر کوچیکه اش بو د را به سر داشت و طناب قلاده سگی در دستش بود گذشت. پسر با چشمهایش سر تا پای دختررا خورد و متلکی آب دار به او انداخت ولی دختربدون کوچکترین واکنشی همچنان چشم به پسری که درون مزدای شرابی رنگی که کنار خیابان پارک کرده بود داشت. پسر از خودرو پیاده شد و دختر برای جلب توجه او دستی به سر سگش کشید و با ادا گفت: عجیجم داری لوش میشاااا پشرک شیطون. ولی پسر نه صدای او را می شنید نه او را می دید تمام فکر ذکرش پیش دختری بود که در فست فود شیک داشت پیتزا می خورد و موهای بلوند و پرپشتش از پشت و جلو روسریش بیرون ریخته بود. دختر حتی مزه پیتزا را هم حس نمی کرد همش دنبال فرصتی بود که به گارسون خوشتیپ و خوشگل که موهای پریشان و مشکیش بر پیشانیش ریخته بود و جذابیتش را دو چندان کرده بود نخ دهد. دختر الکی موبایل سامسونگ گالگسیش را از کیف چرمیش که از پوست خالص شتر مرغ دوخته شده بود در آورد و شروع کرد به صحبت کردن تا بلکه توجه گارسون جذاب را به خود جلب کند. دختر مو بلوند وقتی دید گارسون به طرفش میاید از خوشحالی داشت غش می کرد گارسون با لبخند گفت:خانوم اگه میل ندارید برش دارم؟ دختر چیزی نگفت. گارسون خوشتیپ پیتزای دست نخورده را برداشت و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت تمام هوش حواسش پیش خواهر چهار ساله مریضش و هشت میلیون پول عملش بود.

     

     


  • والنتاین سیاه

     

    جلوی دبیرستان منتظر بودم تا خواهرم فاطی بیایید. یک ساعت قبل بشدت برف می‌بارید ولی حالا خورشید بود که باز حکمرانی آسمان را در دست گرفته بود. عاشق درخشش خورشید بعد از بارش برف بودم ولی سه ماهی می شد که دیگر از هیچ چیزی لذت نمی‌بردم تو این مدت آن کابوس شوم یک لحظه هم رهایم نکرده بود.

    ــــ مَصی کجایی؟

    فاطی بود با عصبانیت گفتم: خودت کجایی؟ خنده شیرینی کرد و به بوتیکی که بین دبیرستان ما و دبیرستان فنی حرفه ای که خودش در آن تحصیل می کرد اشاره کرد و گفت: نمی‌دونی چه لباسایی آوردن یه مانتوی قشنگ دیدم رفتم قیمتش کردم. نگاهی سرزنش آمیزی به فاطی کردم و گفتم: راه بیفد بریم. چند متری بیشتر نرفته بودیم که جمله یاخدای فاطی بدنم را لرزاند هر وقت اتفاق بد و ناگواری می‍افتاد فاطی می‌گفت یاخدا. با نگرانی پرسیدم: چی شده؟ نگاهی به من انداخت و گفت: یه پسر دنبالمونه. انگار یک سطل آب یخ ریختند روی سرم بی‌درنگ سرم را برگرداندم راست می‌گفت یکی دنبالمون بود. رو به فاطی کردم و پرسیدم:دنبال توئه یا من؟ فاطی با اضطراب جواب داد: تو. فاطی در این موارد اصلا اشتباه نمی‌کرد به قول خودش پسرها را بزرگ کرده بود. بی‌معطلی برگشتم و به طرف پسر رفتم. جلوی پسر ایستادم و و گفتم: آقای محترم لطفا دنبال ما نیایین.پسر با لبخند گفت: خانوم من از اون پسرا نیستم که سر هر پیچی........حرفش را بریدم و گفتم: برام مهم نیست شما چه‌جور پسری هستید لطفا برگردیدن. پسر با خوش‌رویی گفت: ولی من شما رو د.....دوباره حرفش را بریدم و با صدای بلند گفتم: یا همین الان گورتو گم می کنی و میری یا چنان جیغی میکشم که همه گشت‌های ارشاد دنیا بریزن اینجا. پسرک با دستپاچگی گفت: باشه معذرت می خوام الان میرم. درحالی که رفتن پسر را را تماشا می‌کردم بی‌اراده به آن روز شوم کشیده شدم، روز والنتاین.

    روز والنتاین بود زنگ تفریح دخترها کادوهایی که اغلب امروز صبح در راه مدرسه از دوست پسرهایشان گرفته بودند را به هم نشان می داند. توی دلم به همه‍‍‍‍ه‌یشان حسودی می کردم بخصوص به رقیب درسیم شیدا یک کارت پستال دستش بود که رویش نوشته شده بود: والنتاینت مبارک عزیزم. احساس می‌کردم کارت را عمدی طوری نگه داشته که من ببینم. تو درس حریفم نبود ولی عوضش  نقطه ضعفم را می‌دانست و از هر فرصتی استفاده می‌کرد و دوست پسرش را به رخم می کشید. دوست پسرش زشت بود ولی من حاضر بودم با پسری زشتتر از او هم دوست شوم.

    شیدا باز آن زبان نیش‌دارش را باز کرد و گفت: امید برات چی کادو داد؟ امید دوست پسر خیالیم بود که به همکلاسی‌هایم گفته بودم تو چت با هم آشنا شدیم. مطمئن بودم شیدا می‌دانست امیدی در کار نیست. گفتم: هیچی، من دیگه باهاش رابطه ندارم از این بچه بازیا خوشم نمیاد منو از مقصدم دور می کنه هدف من دارو ساز شدنه. شیدا خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: بچه بازی؟ نه عزیزم اسمش بچه‌بازی نیست عشقه و زندگی بی عشق معنا نداره اگر بزگترین داروساز دنیا باشی ولی عشق نداشته باشی زندگیت پوچه اونایم که میگن عشقم کارمه فقط شعار میدن تا حالا قصه عاشقونه ای شنیدی به نام داروسازی و مجنون؟ دخترهای که کنارمان بودند خندیدند داشت گریه‌ام می گرفت ولی من هم به زور خنده‌ای کردم و از کلاس رفتم بیرون داشتم می‌سوختم. زنگ آخر حواسم به درس نبود و به حرفهای شیدا فکر می کردم من با تمام وجود می‌خواستم دوست پسر داشته باشم مثل همکلاسی‌هایم مثل شیدا مثل فاطی نداشتن دوست پسر داشت برایم عقده می شد. پسرهایی که به خانه‌یمان زنگ می زدند فقط سراغ فاطی را می‌گرفتند من به زیبایی فاطی نبودم ولی به هیچ وجه زشت هم نبودم ولی نمی‌دانم چرا هیچ پسری مرا نمی‌خواست دخترایی زشتی را می شناختم که از دوره راهنمائی دوست پسر داشتند ولی من که دوم دبیرستان بودم یک بار هم تجربه دوستی با جنس مخالف را نداشتم انگار هیچ پسری من را نمی‌دید. وقتی زنگ زده شد کوله‌ام را برداشتم و از مدرسه خارج شدم فاطی تا من را دید دست تکان داد.

    در راه خانه هنوز داشتم به اتفاقات امروز فکر می‌کردم به کادوهای دخترها به حرفهای شیدا فکر کردن به آنها آزارم میداد و عین پتکی بر مغزم فرود می آمد. صدای فاطی من را به خودم آورد که با خنده داشت می‌گفت: دختر بختت باز شد! متوجه حرفش نشدم و با تعجب پرسیدم:چی؟! با خنده گفت: یه پسر دنبالمونه خندیدم و گفتم: پس یه کادوی دیگه به کادوهای روز والنتاینت اضافه شد لبخندی زد و گفت: نه این یکی تو رو نشونه گرفته.سرم را برگرداندم و خوب نگاهش کردم یک پسر خوشتیپ با کمی ته‌ریش، مو و چشمهای سیاه، پیراهن دکمه‌ای سیاه که دو تا از دکمه‌هایش باز بود و می‌شد پشم‌های سینه‌اش را دید، شلواردم پا پاگشاد و پوتین سیاه نوک اردکی. از این پچه قرتی‌های امروزی نبود شبیه لوتی‌های زمان شاه بود. برگشتم و گفتم:من از این شانسا ندارم فاطی با لبخند گفت: من پسرا رو بزرگ کردم تو رو نشونه گرفته. دوباره نگاهش کردم او هم نگاهم کرد لرزیدم فاطی درست حدس زده بود هدفش من بودم.با خودم گفتم: وای خدا یعنی میشه؟ اگه با من دوست شه شیدا که هیچ همه دبیرستان از حسودی میترکن.

    رسیدیم به ایستگاه اتوبوس به فاطی گفتم: بیا یه امروز پیاده بریم فاطی نگاه معنی‌داری به من کرد و با رضایت گفت: اطاعت ابجی کوچیکه. پسر فاصله کمی با ما داشت صدای تق تق پوتینهای نوک‌اردکیش گوشم را نوازش می کرد توی دلم آشوب بود تمام عضلات بدنم سفت شده بود حس عجیبی داشتم مثل اینکه واقعا عاشقش شده بودم آنهم در یک نگاه. سر یک پیچ باز نگاهش کردم لبخند زد دلم طوفانی شد.

    ساعت نزدیکی‌های دو بود و اکثر مغازه دارها برای خوردن ناهار رفته بودند و اکثر خیابانهای که در مسیرمان قرارداشتند خلوت بودند، از یک خیابان خلوت دیگر عبور کردیم صدای تق تق پوتینهایش را آشکارا می شنیدم. تو رویا شنا می‌کردم که جیغ ترمز ماشینی چهار ستون بدنم را لرزاند.به پشت سرم نگاه کردم چند نفر داشتند پسر سیاهپوش را تو صندلی عقب یک سمند می‌گذاشتند. مسخ شده بودم پاهایم توان ایستادن نداشتند. چشمهایم تنها لنگه پوتین نوک اردکی‌اش را که وسط خیابان افتاده بود می‌دیدند.

    صدای فاطی من را از آن روز شوم بیرون کشید. با عصبانیت گفت: دختر داری خودتو می کشی به خدا تو مقصر نیستی قسمتش بود، مرگ و زندگی دست خداست. تا خانه فاطی یک نفس حرف زد تا آرامم کند ولی عذاب وجدان من آرام شدنی نبود می‌دانستم تا آخر عمر وجدانم از من خواهد پرسید: خودخواه عقده ای چرا آن روز سوار خط واحد نشدی؟






    موضوع انشاء : خوشبختی



                             بـه نام خــــدا 




    خــــوش بختــــی یعنــــی قلــــب پــــدرت بتپــــد.



                         پــــایــــان 


  • حلقه

     

     

     

    روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داده بودم برایش کادو بخرم،بغلش کنم،ببوسمش و دستانم را دور مچ دستهایش حلقه بزنم و در هوا بچرخانمش کاری که عاشقش بود وقتی داداشم نازی را در هوا می چرخاند آنچنان قهقه میزد که بغض می کردم.ولی من زیر تمام قولهایم زدم چون سایه زیر تمام قولهایش زده بود او قول داد بود تا ابد در کنارم بماند وتکیه گاهم باشد.مرحم زخمها،دعوای دردها و چاره مشکلاتم شود و تا ته دنیا عاشقم بماند.

    صدای شیون و گریه ای  که از داخل خانه می آمد نیم خیزم کرد.بی اراده گفتم:"بابا،نه خدا اینو دیگه نمی تونم تحمل کنم."بلند شدم و با پاهای لرزان به طرف خانه رفتم درهال را باز کردم داداشم تو راهروی هال بود این کوه آهن داشت اشک می ریخت .رگ گردن عضلانیش زده بود بیرون و با مشت به دیوار می کوبید. نازی هم با چشمهای قرمز پایش را بغل کرده بود.تمام شجاعتم را جمع کردم و گفتم:داداش چی شده؟بابا؟بابا طوریش شده؟جوابی نشنیدم تو وضعی نبود که جواب دهد.از راهرو وارد هال شدم اولین چیزی که دیدم بابام بود که عین مجسمه خشک و به نقطه نا معلومی خیره شده بود بابام سالم بود پس چی شده بود؟به طرف خواهرم که با فریاد داشت اشک می ریخت رفتم و گفتم:چی شده؟جواب نداد با فریاد گفتم:دِ بگو چی شده؟وضعش از داداشم هم بدتر بود. به طرف مادرم رفتم نیمه هشیار بود آنقدر با ناخن هایش صورتش را خراشیده بود که از صورتش خون می آمد.زیر لب با ناله حرفهایی که برایم نامفهوم بود زمزمه می کرد.جلویش زانو زدم و به آرامی گفتم:مامان نکن تو رو خدا نکن.توبگو چی شده؟باز جواب نشنیدم کنترلم را از دست دادم و با خشم و فریاد گفتم:دِ لامصبا بگین چی شده؟دِ بگین دارم میمیرم.چشمم به بالای هال افتاد عمو و یک مرد که از وسایلش فهمیدم دکتر هست کنار یک نفر که روی زمین دراز کشیده بود نشسته بودند.به سمت آنها می رفتم که صدای دکتر را شنیدم"تسلیت می گم امیدوارم غم اخرتون باشه”به بالای سرشان رسیدم یخ زدم خواب بودم یا بیدار دیگر هیچ چیز نمی دیدم جز خودم که روی زمین دراز کشیده بودم.چند قدم به عقب برداشتم نشستم روی زمین و زانوهایم را بغل کردم.چی شده بود؟از پنچره چشمم به حلقه بسکتبال داخل حیاط افتاد همه چیز را به یاد آوردم.

    یک ماه از رفتن سایه گذشته بود.آخرین جمله اش در این مدت دیوانه ام کرده بود."منو فراموش کن"دلیلی که برای رفتن داشت منطقی نبود و صحت نداشت.وقتی ماجرا را به آبجی و داداشم که بزرگتر از من بودند گفتم خواهرم گفت:دلیل نبوده بهونه بوده ولی داداشم گفت:نه دلیل بوده نه بهونه دخترا واسه رفتن احتیاجی به دلیل و بهونه ندارن وقتی بخوان برن میرن معتقد بود دخترا همه از یه جنسن با طناب پوسیدشون پسر تشنه رو به چاه آب می فرستن میدونن طناب پاره میشه وقتی نیمه راه طناب پاره شد و پسر به ته چاه افتاد و گیر کرد خنده شیطانی می کنند و میرن.من حرف هیچکدامشان را قبول نداشتم سایه چنین دختری نبود.یقین داشتم بر میگردد ولی برنگشت.او واقعا ترکم کرده بود و من را با دردهایم تنها گذاشته بود دردهای که یکی دو تا نبودن پدرم دو بار سکته کرده بود و زندگیش به تار مویی بند بود،نقص نازی و مشکل تشنج کردنش که تازه بهش اضافه شده بود و دکتر ها گفته بودند هر آن ممکن هست با یک تشنج شدید برای همیشه برود،افسردگی و وسوسه های که بعد ترک قرصهای روانگردان به جانم افتاده بود، این ها و ده ها درد دیگر من را به مرده متحرک تبدیل کرده بود و سالها از مطب این روانپزشک به مطب آن روانشناس کشانده بود.این یکی قرص بی مصرف تحویلم میداد آن یکی حرف چرت ولی با آمدن سایه همه چیز عوض شد سایه درمانم کرد کاری که دکترها نتوانسته بودند بکنند.من عاشقش شدم چاره بدبختیهایم را پیدا کرده بودم او حلقه ای شد بین من و زندگی.ولی زندگی مدت کوتاهی لبخندش را نشانم داد.سایه رفت.من معتادش شده بودم و حالا خمار بودم و دردی دیگر به دردهایم اضافه شده بود دردی که روزی درمان بود از وقتی که رفته بود هی توی سرم صدایی می پیچید واغلب فقط یک حرف می زد:"تو بدون سایه نمی تونی باید تمومش کنی و بری".توان مقابله با آن صدا را را نداشتم حرفش حق بود و حرف حق جواب نداشت.

    کنج اتاقم نشسته بودم و آن صدا همان حرف تکراری را میزد که چشمم به نوشته ای روی دیوار افتاد."ام بی ای منتظر باش شایان دارد می آید”باید بسکتبال بازی می کردم.توپم را برداشتم و به حیاط بزرگ خانه رفتم نگاهی به میله و حلقه بسکتبال انداختم و شروع به بازی کردم.امروز برخلاف همیشه نازی برای تماشا نیامده بود یک جورایی خوشحال بودم وقتی نازی با چشمای درشتش با اشتیاق بازیم را تماشا می کرد بغض گلمویم را می فشرد و زجر می کشیدم و احساسی شبیه عذاب وجدان به من دست می داد. نمی دانم چرا؟ من ناشنواش نکرده بودم ولی برادر بزرگش بودم و از اینکه نمی توانستم کاری برایش بکنم احساس گناه می کردم احساس عذاب وجدان.از روزی که فهمیدم ناشنواست برای همیشه از آغوشم زمین گذاشتمش.عاشقش بودم ولی دیدنش آزارم میداد.موقع بازی وقتی توپ به جایی دور می رفت می دوید و توپ را برایم می آورد بی توجه ولی با بغض توپ را می گرفتم و به بازی ادامه میدادم.موقع استراحت میان بازی او توپ را بر می داشت و به طرف حلقه پرتاب می کرد آن وقت بی اراده جاهایمان عوض میشد من میشدم تماشاچییش.توپ اندکی بالا می رفت ولی او با قهقه باز پرتاب می کرد و من باز بغض می کردم و توی دلم می گفتم:خدا این است عدالتت؟به خودت قسم دنیات شده ته نامردی.من خیلی وقت بود که با خدا رابطه ای نداشتم.بعضی وقتها دلم می خواست شیطان پرست شوم ولی زود از تصمیم خنده ام می گرفت و با خودم می گفتم:از خدای شیطان که خیری ندیدم شیطان چه گلی می خواد به سرم بمالد؟

    امروز حتی یک پرتاب اشتباهم نداشتم هر چی پرتاب می کردم وارد حلقه میشد یک لحظه آرزو کردم کاش نازی بود و می دید داداشش روی دست کوبی برایانت بلند شدِ.کوبی سفید لقبم بود از خیلی جهات شبیهش بودم قد بلند،موهای از ته تراشیده،چشماهای قهوای،صورت استخوانی و سبک بازی.آخرین پرتابم را از نقطه ای دور وارد حلقه کردم توپ غلطید و رفت کنار در انباری اگر نازی بود حتما او می رفت توپ را می آورد.رفتم تا توپ را بیاورم در انباری باز بود چشمم به یک طناب کلفت افتاد صدا گفت:برش دار.برداشتمش به طرف حلقه حرکت کردم.صدا می گفت:زود باش وقت نداری،زود باش.حدود بیست دقیقه طول کشید که حلقه و میله بسکتبال را تبدیل به چوبه دار کردم.صدا گفت:"نازیم با خودت ببر و نجاتش بده" نه این یکی را نمی توانستم من حتی تحمل گریه اش را هم نداشتم اینبار تسلیمش نشدم.یک لحظه احساس کردم نازی دارد من را تماشا می کند ولی نه توهم بود.با یک دست میله را گرفتم و هر دو پایم را روی توپ گذاشتم و با آن یکی دست حلقه طناب را دور گردنم انداختم دستم را از میله کشیدم در یک چشم به هم زدن توپ از زیر پایم در رفت.

    همچنان مات و مبهوت به حلقه بسکتبال و طنابی که به آن بسته شده بود نگاه می کردم که نازی را جلوی چشمهایم دیدم با خنده ای که روی گونه اش چال انداخته بود گفت:سلام داداشی.مست مست بودم نمی دانستم چه شده زانو زدم دستانم را حلقه کردم دور بدن ظریفش و بوسیدمش بلند شدم دستانم را دور مچ دستهای نحیفش حلقه زدم و در هوا چرخاندمش تو رویایی شیرین بودم که با نعره های داداشم از رویا بیرون آمدم.نازی بی جان در بغلش بود تشنج کرده بود دکتر با عجله نازی را از او گرفت.باز متوجه نازی شدم که داشت می گفت:می خوام پیشت بمونم.با بغض گفتم:نه آجی تو باید بر گردی،بزرگ شی،خانوم شی،عروس شی نه نازنینم تو باید برگردی برگرد خواهش می کنم.

    چشمانم را بستم و به خدا گفتم:می دونم  گناهکارم ولی خودت خوب میدونی که مجبور بودم ولی نازی نه نجاتش بده خواهش می کنم التماس می کنم.وقتی چشمانم را باز کردم نازی تو بغل دکتر بود به هوش آمده بود و زل زده بود به من.زیر لب گفتم:دوست دارم آجی،خندید خندیدم.

    راست می گفتند که خیر و شر برادر هستند ولی اصلا برابر نیستند. روزی هیمن جا مراسم ختم بود همه لباس سیاه پوشیده بودندو گریه می کردند ولی امروز همه لباس شاد به تن داشتند وخنده بر لب،بابام،مامانم،داداشم،آبجیم.داماد حلقه نامزدی را دست نازی کرد.نازی داشت می خندید.با همان قهقه و چال روی گونه اش.سرش را برگرداند وبه من نگاه کرد:آرام گفتم.مبارکه عروس خانوم.بغض کرد بغض کردم.




  •                                                      به نام خدا-سیاهنویس

       عشق یعنی آزادی 


    آخرین کسی بودم که از کلاس خارج شدم. توی سالن ایستادم لب تر کن را از جیب پالتوام درآوردم و به لبهای خشکم مالیدم. از کودکی خشکی لب ارمغان آمدن زمستان را به من می داد. فصلی که عاشقش بودم. چشم به انتهای سالن دوختم دختر مانتو شیری با دو پسر و یک دختر کنار شوفاژ در حال حرف و خنده بود. آرام به طرف انتهای سالن حرکت کردم وقتی به جمعشان رسیدم بدون نگاه به آنها خنده ای کردم و گفتم: هه صدای هرهر و کرکرشان به هوا بلند شده اونوقت ادعا می کنند آزادی نیست.

    نمی دانم چرا این را گفتم شاید برای انتقام از دختر مانتو شیری شاید هم غیرتی شدم. یکی از پسرها با ناراحتی به طرفم آمد ولی دختر مانتو شیری جلویش را گرفت. هنگام خارج شدن از در سالن نگاهی به او انداختم او هم داشت نگاهم میکرد. صورتش زیبا و دلربا بود از زیر مانتو اش منحنی های بدنش کاملا آشکار بود و هیکل پر و خوش فرمش را نشان میداد. حاضر بودم شرط ببندم بقیه پسرها به جای رنگ مانتواش به باسن و سینه های که از زیر مانتوی شیری رنگش بیرون زده بود توجه می کردند. تقصیری هم نداشتند هیکلش طوری بود که توجه هر آدمی را جلب می کرد. اولین باری که او را دیدم و آن حس غریب در من بیدار شد همین مانتو شیری تنش بود. علتش را نمی دانم ولی اسم او برایم شد دختر مانتو شیری با اینکه فامیلی اش را می دانستم ولی این اسم به ذهنم چسبید.

    برف هچنان آرام به زمین می ریخت. به طرف نیمکتی که سایبان داشت رفتم رویش نشستم و مشغول تماشای بارش برف شدم. طولی نکشید که فکرم به کلاس فارسی کشیده شد. قرار بود استاد درباره صنعت کنایه حرف بزند. آرایه ای که دوستش داشتم. ولی نمی دانم چه شد که کلاس به میدان جنگ تبدیل شد آن هم از نوع سیاسیش. صحبت سر آزادی بود. اینکه هست یا نیست. بحث را دختر مانتو شیری با پسر بسیجی شروع کردند و کم کم دیگر دانشجوها هم جرات پیدا کردند و قاطی این بحث جنجالی شدند ولی با احتیاط چون تقریبا تمام بچه های کلاس ترم دومی بودند و تازه دانشجو و در این محیط جدید نام حراست آنها را می ترساند.

    استاد ادبیات که به خاطر قیافه و سیبیلش به هیتلر معروف بود ولی درست بر عکسش کاملا طرفدار دموکراسی بود روی میز نشست لبخندی بر لبانش نشاند پاهایش را در هم گره زد و ساکت منتظر ماند تا شاگردانش خود به نتیجه برسند.من هم خواستم قاطی بحث شوم.همین که گفتم: آزادی هست دختر مانتو شیری با غضب نگاهم کرد و گفت: نه نیست جناب نیچه. کلاس خنده ای انفجاری کرد. قبلا هم به من نیچه گفته بود ولی نه  اینگونه رک ، دفعه قبل اتفاقی شنیدم.یقین داشتم به خاطر سیبیل هایم این لقب را به داده.من هم تا آخر کلاس ساکت شدم و به جای شرکت در بحث از پنجره ای که دختر مانتو شیری کنارش نشسته بود به بارش برف نگاه کردم گاهی نگاهم به او می افتاد مبهوت می شدم صدایش را نمی شنیدم فقط لبهای قلوه ایش را می دیدم که داشت تکان می خورد.تماشایش مثل تماشای بارش برف زیبا بود. دیدنش یک حس خاص به من می داد حسی که قبلا تجربه اش نکرده بود.جرات نداشتم اسمی روی این حس بگذارم.هر وقت این حس می گفت: من هستم.سرکوبش می کردم و می گفتم:خفه شو تو یه پسر پاپتی شهرستانی هستی که ولخرجی بزرگت خوردن قهوه در کافه گلبرگ هست. تو را چه به بچه پولدارها. ولی تقصیر دلم نبود طوری نگاه می کرد که آن حس ناخوداگاه بیدار می شد گاهی خیال می کردم نگاهش به من از جنس دیگری هست ولی زود به این خیال خام می خندیدم. ترم اول وقتی برای اولین بار دیدمش فکر کردم بچه پولدار هست. ولی وقتی دیدم بر عکس بقیه دخترها که هر روز لباس جدیدی می پوشند او تا آخر ترم همان مانتوی شیری را پوشیده فهمیدم از طبقه متوسط جامعه هست که با زور و اجبار از پدرش پول گرفته و این مانتو گران قیمت را خریده و دو سه ترمی تنش هست.اما وقتی این ترم دیدم مردی دو بار او را با مرسدس به دانشگاه آورد و او آن مرد را پدر خواند فهمیدم واقعا بچه پولدار هست.نمی دانم چرا تیپش را عوض نمی کرد تنها تغیرش در این مدت پوشیدن کت چرمی آن هم به خاطر سردی هوا بود.

    پسر بسیجی اصرار داشت که اسلام خود آزادی است و آزادی از اوجب واجبات است. ولی دختر مانتو شیری زیر بار نمی رفت و می گفت:نیست که نیست. در ژایان بحث اکثریت طرف دختر مانتو شیری را گرفتند. از این بابت خوشحال بودم.چون نظرم همین بود. ولی کاش دختر مانتو شیری می گذاشت حرفم را بزنم و بگویم آزادی هست.کاش می گذاشت ابراز نظر کنم و بگویم در اینجا آزادی هست بیشتر از هر کجای جهان ودر هیچ کجای دنیا مثل اینجا مردم فریاد آزادی آزادی سر نمیدهند آن هم بدون هیچ ترسی.کاش می گذاشت داد بزنم آزادی هزینه دارد ولی در هیچ کجای دنیا رسیدن به آزادی به ارزانی اینجا نیست در نقطه نقطه این کشور آزادی هست حتی در شهر کوچک ما،تهران که جای خود دارد.کاش می گذاشت حرفم را بزنم.برف داشت شدت می گرفت سردم شده بود از جایم بلند شدم تا دانشگاه را ترک کنم که یک صدای جادوئی بدنم را لرزاند خودش بود.با لبخند گفت:سلام آقای امممممممممم....با صدای لرزان گفتم:مهدوی لبخندی زد و گفت:اونو میدونم اسم کوچیکتون؟تنم داشت می لرزید لب های خشکم را باز کردم و با اضطراب گفتم:امیر

    با لبخند گفت:امیر آقا.بابت امروز معذرت می خوام.

    داغ بودم و احساس می کردم دارم عرق می کنم.لبخندی زدم و گفتم: مگه نیچه مرد کوچکیه.لبهای قلوه ایش را از هم باز کرد وخندید انقدر زیبا که مست شدم.با همان لبخند سحرآمیزش گفت:می تونم شمارتونو داشته باشم.

    اگه رویا بود نمی خواستم بیدار شوم.با دستپاچگی گفتم:البته البته.الان می نویسم که گفت:نه به شماره من تک بزنید.تا شما هم شماره منو داشته باشید.شماره اش را گفت.تک زنگ زدم بعد در حالی که زیپ کت چرمیش را می کشید خداحافظی کرد و خواست برود که گفتم:خانوم عظیمی حرفم را قطع کرد و گفت:کلبرگ اسمم گلبرگه.گلبرگ صدام کن.احساس آزادی می کردم.با لبخند گفتم:گلبرگ خانوم من امروز می خواستم تو کلاس از شما....حرفم راقطع کرد و گفت:منکه معذرت خواستم گفتم نه منظورم...انگشتش را به نشانه سکوت روی لبهایش گذاشت و رو به آسمان کرد و گفت: ببین داره برف می باره.عاشقشم.بی اراده لبخند زدم.او هم مثل من عاشق برف بود.بعد رفتن گلبرگ با قلبی که داشت خودکشی می کرد به سمت در خروجی به راه افتادم.

    دم در دانشگاه پر بود از ماشین.سرم را از پنچره یک تاکسی تو کردم و گفتم:آزادی؟راننده مسن با لبخند گفت:اره پسرم خودِ خودِ آزادی.در راه غرق تماشای برف بودم که صدای راننده منو به خودم آورد که می گفت:پسرم رسیدیم آزادیِ.کرایه را پرداختم و پیاده شدم و به طرف خانه دانشجو یی ام حرکت کردم. در راه چشمم به کافه گلبرگ افتاد.لبخندی زدم.باید جشن می گرفتم وارد کافه شدم و به سمت صندلی همیشگی رفتم.گارسون جوان در حالی که قهوه را جلویم می گذاشت مثل همیشه جویای حالم شد.با لبخند جوابش را دادم. قهوه را یک باره سر کشیدم.خوشحال بودم و نظرم در باره بحث امروزعوض شده بود. بی کنایه آزادی بود و مرزی نداشت و کسی نمی توانست آن را از کسی بگیرد.موبایلم را از جیبم در آوردم و مسیجی برای گلبرگ نوشتم. "ببین دارد برف می بارد تنها کسی می تواند آزادی را از ما بگیرد که بتواند جلوی باریدن برف را بگیرد" .داشتم  از کافه بیرون می رفتم که زنگ اس ام امس موبایلم به صدا در آمد.خودش بود گلبرگ،زودتر از آن چیزی که فکر می کردم جوابم را داد.قلبم داشت خودش را به سینه ام می کوبید. مسیجش را خواندم باز آن حس بیدار شد ولی اینبار سرکوبش نکردم گذاشتم آزاد باشد آزادِ آزاد.گلبرگ نوشته بود. "اره هیچ کس نمی تواند جلوی آزادی را بگیرد همانطور که کسی نمی تواند جلوی عاشق شدن را بگیرد."

    عشق . آزادی-سیاهنویس

  •                          

    دو نخاله

    صبح من و علی وارد دانشگاه شدیمو خودمونوروی چمن های محوطه دانشگاه ولو کردیم.مجله ای رو داشتم ورق می زدم که چشمم به چند خوک افتاد گفتم:علی خوکها هم با نمکنا علی نگاهی به مجله انداخت و گفت:خاک تو سرت اینا گرازن،گراز ندیده.داشتم باتعجب گرازها رو تماشا می کردم که علی آروم با نوک پاش به باسنم ضربه زد و گفت:سارینا خانوم تشریف آوردند با تویوتای شاسی بلندشون. نیم نگاهی انداختم و گفتم:بی خیالی طی کن دادا ولی علی انگار یه جای دیگه ای بود ،غرق فکر. دستمو جلوی چشمای علی حرکت دادم و گفتم:کجایی دادا؟علی گفت:باید ادبش کنم. با تعجب پرسیدم:سارینارو؟علی نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت:نه پس تو رو میگم نخاله.علی ادامه داد می خوام این دختر از خود راضی رو وسکه یه پولش بکنم و آروم زیر لبش زمزمه کرد:دخترک مغرور.راست می گفت سارینا تو دانشگاه به هیچ پسری رو نمی داد و یه جورایی مغرور بود.گفتم چه جوری؟وعلی نقشه ای رو که کشیده بود گفت.نقشه خوبی بود.ولی من نگران حراست بودم با اون سابقه ای هم که داشتیم اگه می فهمیدن کارمون زار بود. ولی علی با لبخند گفت:پارتی داریم دادا.پارتی اونم کلفتِ کلفت.بی خیالیش همیشه بهم قوت قلب میداد.علی گفت:هستی گفتم:تا تهش.فقط یه قوطی رنگ قرمز می خواست.علی لفتش نداد رفت سراغ سارینا. بهش گفتم:گوشی رو باز بزاز تا منم بشنوم.

    علی نرسیده گفت:سلام سارینا خانوم 

    --سلام امری بود؟ 

    -شما کی می خواید منو ببنید. 

    –متوجه نمی شم.

     -اره شما پولدارا همتون مثل همین.

    -شما چی می خوایین آقا؟ 

    -من عاشقتونم..........داشتم از خنده روده بر میشدم.

    -چی عاشق من؟ 

    -بله خود شما

    -ولی من سه ماه بیشتر نیست انتقالیمو گرفتم اینجا آقای محترم من قراره برم لندن همه خانواده ام اونجان فکر منو از سرتون بیرون کنید 

    -به ولای علی قسم اگه بهم جواب مثبت ندین وسط همین دانشگاه خودمو آتیش میزنم. 

    –آقا لطفا...علی حرفشو قطع کرد و گفت:این شماره منِ اگه تا هفته آینده بهم جواب ندین یه بلای سر خودم میارم 

    -نه شما این کار و نمی کنید.

    -حالا میبینن می کنم یا نه.وقتی علی اومد پیشم یهو هر دو زدیم زیر خنده.علی گفت:راس راسی باورش شد:با خنده گفتم: پس می خواستی باور نکنه با اون فیلم در حد اسکارت.

    تو منزل دانشجویی دراز کشیده بودم و به چشمه جدیدی که می خواستیم رو کنیم فکر می کردم.علی خوابیده بود نگاهی بهش انداختم یه دوست واقعی بود.از خدا تشکر کردم که اونو در مسیر زندگیم قرار داد.ناخوداگاه رفتم به سالها قبل.سال اول دبیرستان.تازه از محیط راهنمائی خارج شده بودم. در دبیرستان احساس غربت می کردم.نیومده دو تا قلدر بهم گیر دادند.من که تو راهنمائی واسه خودم امپراطوریی داشتم و مدرسه رو به جهنم تبدیل کرده بودم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.هر چی باشه بچه پا خط بودم.با هر دوشون درگیر شدم.داشتم حسابی کتک می خوردم که یه نفر به دادم رسید و با هم حسابشونو رسیدیم.بعد دعوا ازش  تشکر کردم.ناجیم دستشو دراز کرد و گفت:اسم من علیِ من هم دستشو گرفتم و گفتم:امیرم .و اینطوری دوستی ما آغاز شد.4 سال در یه کلاس و در یه تخت بودیم.علی از منم پا خطر بود زرنگ و زبل و شیطون.ما در دوران دبیرستان آتیشی نموند که نسوزونیم.همه از دستمون عاصی بودند.لقب ما دو تا شده بود دو نخاله.

    یه روز علی دستمو گرفت و برد به حیاط پشتی مدرسه، بهم گفت:من برادر ندارم گفتم:میدونم. منم ندارم! تو چشام نگاه کرد و گفت:می خوام تو داداشم باشی.با حالت جدی گفتم:هستم مگه شک داری؟یه تیغ از جیبش در آورود وبا اون وسط دستشو برید،خون زد بیرون تیغو به من داد و گفت:تو هم ببر.بی هیچ سوال و معطلی بریدم.دستشو به طرفم دراز کرد با دست خونیم دست خونینش و گرفتم.علی با لبخند گفت:حالا شدیم برادر خونی.بعد از اون موقع ما از برادرم به هم نزدیکتر شدیم. مخلوطی میان دوست و برادر.دو نخاله شده بود امپراطور دبیرستان. کسی جرات نداشت به ما چیزی بگه. حتی کلاس بالائیام از ما حساب می بردند.شیطنتهای ما که از نظر بقیه بی تربیتی و سرتقی بود همچنان ادامه داشت.کار به جایی رسیده بود که بعضی از معلما ما رو به کلاس راه نمی دادند.گفته بودند یا جای ما تو کلاسه یا اون دو نخاله.ولی بعد فهمیدیم که مدیر به معلما گفته: نمرات قبولی بهشون بدید تا از شرشون خلاص بشیم.

    آخرین بار که واسه گرفتن کارنامه به مدرسه رفتیم آهی کشیدم وگفتم: دادا حیف که تموم شد دلم برای کارامون تنگ میشه.علی با لبخند گفت:چی چی دلم تنگ میشه.تازه شروع شده هنوز دانشگاه مونده دانشگاه از دبیرستانم بیشتر بهمون خوش می گذره.به هم قول دادیم که در دانشگاه قبول بشیم. در انتخاب رشته یه شهر یه رشته رو انتخاب کردیم و از بخت خوش قبول شدیم.روزهای اول دانشگاه تکراری گذشت ولی ما اولین شیرین کاری رو در اولین امتحان پایان ترم رو کردیم علی یک ترقه فیتله ای بزرگ رو انداخت وسط سالن امتحان با ترکیدنش بلبشویی به پا شد. پسرا از جا پریدند و دخترا جیغ کشیدند.حراست مدتها دنبال عاملش بود.ولی زرنگتر از اینها بودیم که دم به تله بدیم.ما کار کشته بودیم.کاراهامون آغاز شد هر استادی با ما بد تا می کرد ماشینش خط خطی میشد.لقبهای برای استادا درست کرده بودیم که سالها رو اسمشون می موند.کاریکاتورهای استادا و کادر دانشگاهو در دانشگاه پخش کردیم .ولی تو این یکی آنتنی که نشناختیمش کار ما رو به حراست کشوند ما به گردن نگرفتیم ولی حراست به ما شک کرده بود.از حراست به کمک دوست پدرعلی قِسِر در رفتیم.ولی بهمون هشدار داد که اگه کاری کنیم بی شک تبعیدمون می کنن.

    علی از خواب بیدار شد و در حالی که چشماهاشو می مالید گفت: این چراغو خاموش کن چرا نمردی هنوز؟

    - داشتم فکر می کردم

     -به چی 

    -هیچی چیز مهمی نبود.

     -این تن بمیره بگو.

    -به نخاله گریامون.

    علی لبخندی زد و گفت: همش یه طرف این یکی یه طرف.این یکی دیگه می ترکونه هم دانشگاه و هم غرور سارینا شاسی بلندو.به طرف علی چرخیدم وگفتم: علی نه که بترسما نه ولی خدائیش ریسکه ها اگه بفهمن کار ماست...... علی با خنده حرفم و برید و گفت: خوب بفهمن چی میشه.دادا دانشگاه آزاده. چی؟ آزاد!یعنی هر غلطی بکنی آزاده. پارتی هم که باز یادت رفته،  اونم نباشه فوقش تبعیدمون می کنن عجب شیر.پرسیدم چه پدر کشتگی با این دختره داری . علی با خنده گفت عقده ایم از دخترای پولدار و مغرور خوشم نمیاد ولی می دونستم که پای چیز مهمتری در میونه.دستامو بلند کردم گفتم خدایا به امید تو.

     

    یه هفته گذشت سارینا زنگ نزد وما با یه قوطی رنگ قرمز رفتیم دانشگاه.علی وارد دستشوئی مخصوص استادا که نزدیک دفتر اساتید بود شد و بهم گفت: تا رنگ و دیدی کولی بازی در میاری.علی وارد دستشوئی شد مدتی بعد رنگ از زیر در زد بیرون. فریاد زدم یا خدا خون ، اینجا پر خونه ،از زیر در داره خون میاد! همه دانشجوها و استادها جمع شدند .سارینا هم اومد.رئیس چند تنه به در زد در باز شد وقتی دیدم علی خودشو ولو کرده رو زمین به زور جلوی خندمو گرفتم.بعد رو کردم به سارینا وفریاد زدم عوضی پولدار همش تقصیر توئه کثافت.سارینا همینطور اشک می ریخت ومنم بهش بد بیراه می گفتم.رئیس با عصبانیت گفت: الان وقت این حرفا نیست بیائین بیاریمش بیرون.با فریاد یکی که می گفت: چی شد زنگ زدید به آمبولانس؟صورتمو برگردوندم طرف علی خون مثل فواره داشت از دستش میزد بیرون.علی واقعا رگشو زده بود.فریاد زدم و دویدم طرفش با گریه گفتم:چیکار کردی دیونه ، لعنتی پاشو ، تو رو جون دادا پاشو داشتم سکته می کردم.علی رو به بیمارستان رسوندیم.بهش خون تزریق کردند.دکتر گفت:زنده موندنش یک معجزه بوده.

    بعد اون اتفاق علی از دانشگاه انصراف داد.هیچوقت علت کارشو بهم نگفت.من خیلی دلم می خواست بدونم چرا؟ چند بارم سر حرف و باز کردم ولی علی طفره رفت منم ظاهرا بی خیالش شدم ولی خیلی کنجکاو بودم علتش رو بدونم با اینکه حدسهای زده بودم. بدون علی نتونستم دانشگاه رو ادامه بدم ولش کردم.علی تصمیم داشت پیش دائیش در پاریس بره. شب قبل رفتنش من و چند تا از دیگر دوستاش پیشش بودیم بعد رفتن مهمونا رفتم اتاق علی دراز بکشم می خواستم امشب و پیشش بمونم.تو اتاق چشمم افتاد به دفتر خاطرات علی زود دفتر و برداشتم و ورق زدم تا رسیدم به روزی که رگشو زده بود.فقط یه جمله نوشته بود:مرگ زیبا نیست.اونشب تا خود صبح بیدار بودیم و حرف زدیم.بلاخره دل به دریا زدم و گفتم: علی باید بگی چرا؟چرا اینکارو کردی؟تو واقعا تو اون مدت کوتاه عاشق سارینا شده بودی؟علی باز لبخند زد و چیزی نگفت. ولی برای من مثل روز روشن بود که فقط قدرت عشقه که آدم و به همچین کاری وادار می کنه.

    از شیشه هواپیما نگاهی به بیرون انداختم چراغهای روشن شهر پاریس رو میشد دید.به پاریس اومده بودم تا دوماد شدن داداشم رو ببینم.خوشحال بودم و برای دیدنش لحظه شماری می کردم دو سال بود که ندیده بودمش.تو فرودگاه یکی از پشت به شونه ام زد و گفت:اینجا چیکار می کنی نخاله.برگشتم علی بود.تو چشاش نگاه کردم و گفتم:اومدم تو عروسیت برقصم.همدیگرو در بغل گرفتیم و گریه کردیم تازه متوجه نامزدش شدم.در حالی که اشکامو پاک می کردم برگشتم تا به نامزدش هم سلام کنم که خشکم زد.سارینا بود.

    علی گفت: تو سفر تفریحی که به ونیز داشته اتفاقی سارینا رو دیده و نهایتا با هم نامزد کردن.ولی من مطمئن بودم که اتفاقی نبوده.هنگام رفتن علی به پاریس احتمال میدادم که به خاطر ساریناست که داره میره.ولی الان دیگه مطمئن بودم که برای بدست آوردن عشقش به اروپا آمده بود و به هدفشم رسیده بود. برای من جای سوال نبود که چگونه ، چون اون یک نخاله بود و نخاله ها نابغه اند.

      

  •                                  

    منجلاب

     رامین از وقتی که دوستش رضا گفته بود می خوان کسائی رو که مدرک کارشناسی ندارند و باز خرید کنند نگران بود. رامین کارمند بانک بود و مدرکش فوق دیپلم.  با اینکه پدرش میلیادر بود و خودش تک فرزند خانواده بود ولی دلش نمی خواست وبال پدرش باشد می خواست روی پاهای خودش بایستد.رامین کتابهای که چند سال بود در زیر زمین خاک می خوردند پیدا کرد و شروع کرد به مطالعه برای کنکور و بلاخره توانست تو دانشکاه آزاد شهر خودش کرج قبول شود.برای دومین بار وارد دانشگاه شد اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد آرایش و لباسهای عجیب و غریب دانشجوها بود. رامین قیافه زیبایی داشت دوستان نزدیک می گفتند:به مادرش رفته.بیراهم نمی گفتند مادر رامین زن فوقالعاده زیبایی بود که دو سال بعد تولد رامین فوت کرده بود.و رامین چهره زیبایی مادرش را به ارث برده بود.وقتی تو حیاط دانشگاه قدم میزد کسی نگاهش نمی کرد.با اینکه خوشگل بود ولی لباس رسمی تنش بود موهایش را ساده شانه کرده بود و کلا ظاهر ساده اش توجه هیچ کس رو جلب نمی کرد .البته رامین از این موضوع خوشحال بود. او از بچگی گوشه گیر بود و تنهایی رو دوست داشت.

    روزهای دانشگاه به سرعت می گذشت حالا رامین ترم سومی بود.در یک روز پائیزی رامین روی نیمکت در گوشه ای از دانشگاه نشسته بود که چشمش به یه دختر افتاد.برای چند ثانیه نگاهش زوم شد روی اون دختر. فوقالعاده زیبا بود چشم چران نبود ولی نمی تونست جلوی خودش را بگیرد او واقعا محشر بود. دختر بی توجه از کنارش گذشت و دل رامین را هم با خودش برد.بعد دیدن اون دختر زندگی رامین تغیر کرد می گفت،می خندید.و پدرش خوشحال بود از اینکه پسرش که ماه به ماه نمی خندید اینگونه شاد شده.رامین از بچگی هر چه را که اراده کرده بود بدستش اورده بود و با خودش عهد کرد این دختر را هم که حالا میدانست اسمش سارا هست را بدست بیاورد.ولی یک روز نحس که به شدت باد می وزید سارا را دید که دستش در دست پسری جوان هست.خشکش زد.زود تحقیق کرد و فهمید این دو 2 ساله با هم رابطه دارند.ولی رامین به خودش دلگرمی داد که عشق بی رقیب طعمی ندارد.

    رامین نمی توانست دیگر صبر کند موضوع را با پدرش در میان گذاشت.و پدرش شادمان با آدرس و تلفنی که رامین بهش داده بود با خانواده سارا تماس گرفت. و خانواده سارا که فهمیدند پدر رامین از میلیادرهای کرج هست زود موافقت کردند. وقتی پدرش به او گفت:قراره چند روز دیگر به خواستگاری سارا بروند رامین از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید بی خبر از اینکه سارا با شنیدن اینکه می خواهد برایش خواستگار بیاید در خانه الم شنگه ای راه انداخته است.

    یک روز بعد از ظهر تلفن خانه به صدا در آمد شماره پدر سارا بود.رامین نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت پدر سارا بعد حال احوال پرسی با ناراحتی که در صدایش موج می زد گفت:معذرت می خوام ولی قرار جمعه را باید کنسلش کنیم.گوشی از دست رامین افتاد.دیوانه شده بود حمله کرد به وسایل خانه و با فریاد ظروف شکستنی رو به دیوار کوبید پدرش با عجله به پائین آمد سعی داشت آرومش کنه ولی رامین نه او را میدید نه صدایش را می شنید. پدرش که ناراحتی قلبی داشت در یه آن نقش بر زمین شد.رامین تازه متوجه پدرش شد.او را سریع به بیمارستان رساند ولی دیگر دیر شده بود.پدرش سکته کرده و برای همیشه او را تنها گذاشته بود.رامین با دلی پر درد پدرش را به خاک سپرد.

    بعد از چند ماه رامین کمی روحیه اش را بدست آورد.و قسم خورد هر جوری هست عشقش سارا را بدست بیاورد.او تمام مغازه های فرش فروشی پدرش و سهام کارخانه فرش بافی پدرش را فروخت از بانک استعفا داد تا تمرکزش فقط روی تنها هدفش باشد،عشقش سارا.ترم بعد وقتی دانشجویان دیدند لامبورگینی شرابی وارد حیاط دانشگاه شد چشمایشان گشاد شد.ولی حیرانتر شدند وقتی که خودش را دیدند. پسری با قد و موهایی بلند صورت استخوانی و زیبا و لباسهایی با مارکهایی معروف و به روز.رامین از پشت عینک دودی سارا رو دید. به طرفش رفت وقتی می خواست از کنارش رد شود.دید که سارا چطور با دقت دارد نگاهش می کند.دلش می خواست پرواز کند اولین دفعه ای بود که توجه سارا رو جلب کرده بود.حالا دیگر پسرا می خواستند مثل او باشند و دخترا می خواستند با او باشند.رامین با دختری که به شهین ستاره معروف بود و از دوستای سارا بود خواست از سارا برایش خبر بیاورد و کاری کند که سارا و شاهرخ از هم جدا بشن و در عوض پول خوبی بگیرد.شهین ستاره با کمال میل قبول کرد و گفت:من آچار فرانسه این دانشگام تو به خواستت می رسی.از اون به بعد خبر آب خوردن سارا هم به رامین می رسید شهین با تمام وجودش داشت کاری میکرد که سارا قید شاهرخ را بزند.زحمت شهین بلاخره به بار نشست.یک روز رامین به کلاس درس سارا رفت.و زل زد به او.سارا هم با لبخند و خنده هایش چراغ سبز و به او داد.وقتی شاهرخ این صحنه رو دید.مثل وحشیها به طرف رامین هجوم برد و با او دست به یقه شد.ولی سارا به این قائله خاتمه داد و سر شاهرخ فریاد زد چیکارش داری وحشی ازت بدم میاد.شاهرخ با التماس گفت سارا خواهش می کنم من بدون تو نمی تونم. وسارا در جواب گفت:مشکل خودته من رامین و دوست دارم واین آغاز رابطه رامین و سارا بود.در مدت کوتاهی رامین از سارا خواستگاری کرد.و سارا بعد یک هفته بهش جواب مثبت داد رامین به هدفش رسیده بود.در آسمانها پرواز می کرد تنها آرزویش این بود که کاش پدرش زنده بود و این روز را می دید.بعد از 6 ماه دوران شیرین نامزدی رامین و سارا رسما ازدواج کردند.و زندگی مشترکشان آغاز شد.

    در روزهای اول زنگی هر دو خوشحال بودند.ولی با گذشت زمان هر چقدر رامین عاشقتر میشد سارا سردتر میشد .سارا هر روز یه بهانه می آورد.ولی رامین با صبر و خشرویی همه را تحمل می کرد چون دیوانه سارا بود.ولی بهانه های سارا تمام شدنی نبود.تا حدی که گفت :من تو خونه ای که همه جاش عکس مرده هست نمی تونم زندگی کنم.رامین عکسهای پدر مادرش رو جمع کرد ولی بازم سارا کوتاه نیامد.رامین آپارتمانی شیک خرید و به نام سارا کرد برای مدتی  اوضاع درست شد. ولی سارا همچنان ساز ناسازگاری میزد.رامین هر روز برایش جواهری تازه می خرید روز تولدش برایش مزدا سواری خرید.رامین به معنای واقعی کلمه برده سارا شده بود.ولی بی فایده بود این دو هر روز از هم دور می شدند یک روز که با یکدیگر درگیری لفظی پیدا کردند  سارا به رامین گفت:پدر سگ. رامین نتوانست خودش را کنترل کند و با سیلی جوابش را داد. واین آغاز پایان زندگی این دو بود. رامین بارها و بارها ازش عذرخوای کرد ولی سارا 1370 سکه طلا رو گرفت ودر حالی که خانواده اش به شدت مخالف بودند و از او جدا شد.وقتی سارا از دفتر طلاق بیرون آمد.سوار ماشینش شد و به محله ای در پائین شهر رفت جلوی خونه ای کوچک ایستاد.زنگ را زد شاهرخ در چهارچوب در ظاهر شد.سارا با دیدنش لبخندی زد و  به حالت نظامی ژست گرفت وگفت:عملیات با موفق انجام شد قربان.شاهرخ با خوشحالی سارا رو در بغل گرفت وبه داخل خانه برد و فریاد زد پاریس منتظر ماست عزیزم.

    بعد از رفتن سارا رامین نتوانست به زندگی عادی برگردد و به مواد پناه برد و در اندک مدتی از تریاک به کراک رسید.رامین خانه را فروخت وبا پولش خانه کوچکی خرید وباقیمانده پول خانه اش راو با بقیه سرمایه ای که داشت در بانک گذاشت تا با سودش هزینه مواد و زندگیش تامین کند.رامین با یک نفر دیگر که او هم به خاطر شکست عشقی که داشت معتاد شده بود هم خانه شد.

    در مدت کوتاهی شاهرخ سکه ها ماشین و آپارتمان و جواهرات و رو به دلار تبدیل کرد.و برای خداحافظی از پدر و مادرش به آبادان رفت.20 روز از رفتن شاهرخ گذشت. ولی خبری ازش نشد.حتی فکر اینکه شاهرخ سارا را پیچانده باشد برای سارا از مرگ دردناکتر بود و باورش غیر ممکن.یک روز که سارا با کلی فکر خیال تو خیابون قدم می زد صدایی اونو به خودش آورد. وقتی نگاه کرد بدنش تیر کشید رامین بود.باورش نمیشد تو مدت 8 ماه به اندازه 10 سال پیر شده باشد.سارا تراولی به سمتش پرت کرد و به سرعت از آنجا دور شد رامین تراول و برداشت و بو کرد و بوسید و گریه کرد او هنوز دیوانه سارا بود.شب سارا می خواست به تخت برود همینکه رو تخت دراز کشید حس کرد چیزی چند جای بدنش را نیش زد.زود بلند شد چیزی نبود با دقت نگاه کرد چند سوزن بود.تو همین موقع در زده شد پسر بچه ای پشت در بود با دیدن سارا یک پاکت انداخت زمین و فرار کرد.سارا پاکت را برداشت.توش همان تراولی بود که به رامین داده بود.روش نوشته بود به دنیای من خوش آمدی عزیزم، به دنیای ایدز.زانوهای سارا خم شد. زانو زد و گریه کرد چند ساعت فریاد زد و گریه کرد.بی خبر از اینکه رامین پشت در هست و صدایش را می شنود .رامین طاقت نیاورد با موبایلش به سارا زنگ زد سارا با دستانی لرزان گوشی رو برداشت صدای رامین بود که می گفت:نترس سارا شوخی کردم.من عاشقتم نامرد نیستم عاشقتم،دیونتم،معذرت میخوام ترسوندمت معذرت میخوام غلط کردم.اینقد تو اذیتم کردی می خواستم بدوونی من چی...سارا نفسی کشید و حرف رامین برید و فریاد زد برو بمیر مفنگی. و تلفن و قطع کرد فردا صبح سارا آپارتمان را تحویل داد.به یک بیمارستان رفت وآزمایش داد خونش تمیز بود.سارا دیگر جای نداشت برود.بلاخره رفت سراغ دوست و همشهری شاهرخ محسن. بهش گفت:می خوام چند روزی اینجا باشم.محسن با بی میلی پذیرفت یک هفته دیگر گذشت ولی از شاهرخ خبری نشد. یک شب سارا صدای محسن را شنید که داشت تلفنی با کسی صحبت می کرد.فهمید شاهرخ هست.محسن گفت:شاهرخ تو رفتی ترکیه پی عشق وحال این هرزه هم وبال گردنم شده.سارا از اتاق بیرون آمد دلش می خواست بمیرد.آب دهانش را پرت کرد تو صورت محسن ومحسن اونو زیر مشت لگد گرفت و در آخر بهش تجاوز کرد و انداخت بیرون.

    بعد رفتن سارا در خانه محسن زده شد دوست معتاد رامین بود.گفت: سارا خانوم اینجان؟ محسن با تحقیر گفت:نه. اون مرد گفت:پرسو جو کردم تا اینجا رو پیدا کردم اگه بیاد اینجا این پاکت و بهش بدید از طرف شوهر سابقشه دو روز مرده یعنی خود کشی کرده به من گفت:اگه طوریم شد این و بدم به سارا خانوم.محسن پاکت و گرفت و در را بست.پاکت و باز کرد توش کلی تراول بود همگی 500 هزار تومانی.محسن لبخندی زد و گفت به این میگن شانس.

    سارا زیر باران بی هدف رفت و رفت و یک دفعه دید جلوی در خانه خودشان هست. زنگ و زد مادرش در و باز کرد.با دیدن سارا خواست در و ببنده که سارا گریه کنان گفت:من جایی رو ندارم. مادرش با بغض گفت:بیرون زیر بارون بخوابی بهتر از اینکه باباتو داداشت بکشنت بعد در و بست صدای پدرش و شنید که از مادرش می پرسید کیه و مادرش جواب داد اشتباهی آمده بود.سارا گریه کنان رفت چند متر پائینتر دختر همسایشون را دید ساغر، که روی کاپوت ماشین نشسته و داشت اواز می خواند.ساغر بادیدن سارا گفت: تو رو هم از خونه بیرون کردن بعد با صدای بلند خندید.سارا گفت:اره، ساغر دو تا قرص اکس به سارا داد و دو تا را هم خودش خورد و گفت: بپر بالا بریم صفا سیتی.سارا سوار شد.ساغر با سرعت تمام داشت می راند.بعد مدتی رانندگی رو کرد به سارا و گفت بزنیم به دیوار حال صاب دیوارو بگیریم.سارا به دو تا قرص اکسی که تو دستش بود نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:بزنیم وچند دقیقه بعد صدای گوش خراش برخورد ماشین با دیوار و آتش گرفتن ماشین مردم را جمع کرد. پلیس و آتش نشانی زود از راه رسیدند افسری که اونجا بود دید پسر جوانی دارد با یه سرباز کلنجار میرود.رفت آنجا و پرسید چیزی شده.پسر جوان با اضطراب گفت:این ماشین داداشمه.افسر گفت مردی تو ماشین نبوده دو تا دختر بودن یکیش مرده و یکیشم وضش وخیم بود اعزامش کردیم به بیمارستان پسر جوان پرسید:تشخیص ندادین کین افسر جواب داد:نه صورت هر دوشون سوخته بود.جنازه رو داشتند تو امبولانس می ذاشتن که باد پارچه رو از روی صورت جنازه کنار زد.پسر جوان با دقت به جنازه نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و موبایلش را در آورد تا به داداشش زنگ بزند  -  علو  -  بله  - سلام داداش منم دارم میرم بیمارستان   -  چیزی شده  - این دختره دوستت تصادف کرده -  حالش چطوره -  نمی تونم تلفنی بگم زود خودتو برسون به بیمارستانه..............

    منجلاب-مجموعه داستانهای متفاوت

  •                                    


     من مقصرم


    - کیا خسرو اونجاست – کجا – تو کافی شاپه با سحرِ – بیا بیرون نامرد – ولم کن – می کشمت – ولش کن کیا – کیا پلیسا اومدند بیا بریم – آفرین سحر خوب جواب خوبیامو دادی باشه من همجنس باز.

    وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم اتاقم دراز کشیدم می خواستم کمی بخوابم ولی یهو همه خاطرات مثل قوم مغول بهم حمله ور شدند.من و خسرو دوستان قدیمی بودیم همسایه دیوار به دیوار از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و تا نوجوانی هم مثل برادر بودیم. تا اینکه خونواده سحر به کوچه ما اسباب کشی کردند و من که تازه 16 ساله شده بودم با دیدن سحر دنیام عوض شد.سحر زیبا بود. سبزه و بانمک. با اینکه 14 ساله بود ولی همه پسرای محل خاطرخواهش بودند. ولی از شانس خوبم سحر من و پسندیده بود اینو از نگاهاش می فهمیدم. و اون روز،اون روز فراموش نشدنی، تا منو دید یک نامه انداخت زمین و دنیای من عوض شد.مضمون نامه ای که زندگی منو دگرگون کرد:کیا من دوستت دارم و یه شماره تلفن .

    وقتی نوشته رو خوندم اولین نفری که بهش ماجرا رو گفتم: خسرو بود.خسرو تا ماجرا رو شنید با غضب گفت: سحر مال منه هیچکسم نمی تونه اونو ازم بگیره نامه رو نشونش دادم. گفت: بذا دم کوزه. و همونجا دوستی ما تموم شد. ولی من خیالم راحت بود. سحر منو انتخاب کرده بود منم از هر نظر بهتر از خسرو بودم بر خلاف خسرو من برو رویی داشتم و سر به زیر بودم .تنها چیزی که منو می ترسوند وضع مالی خوب پدر خسرو بودکه با قاچاق مواد پول هنگفتی بدست آورده بود.ولی رفتار و علاقه سحر به من دلگرمم می کرد.ولی هنوز نگران دشمنی خسرو بودم.خسرو چند بار تو کوچه مزاحم سحر شد که من چیزی نگفتم ولی بالاخره صبرم سر اومد  ونتونستم جلوی خودمو بگیرم و خسرو رو تا می خورد زدم.سحرم از این ماجرا خوشحال بود.همون روزبهم گفت:دستت درد نکنه.گفت:از خسرو بیزاره.

    4 سال از اولین روز آشنایی من و سحر گذشت ما بزرگ شدیم و عشقمون هم بزرگتر. حالا همه محل از عشق ما با خبر بودند و صد البته خونواده هامون. خونواده هامون رابطه خوبی با هم داشتند و منتظر بودند من برم سربازی و بیام و با سحر ازدواج  کنم.

    تو دوران سربازی بیشتر با نامه با سحر در ارتباط بودم اینجوری راحترم بود.دست به قلمم حرف نداشت ومن راحت می تونستم حرف دلمو به سحر بزنم. گه گداریم تلفنی با هم حرف می مزدیم.تا 8 ماه خدمت همه چیز عادی بود تا اینکه بعد 8 ماه،دیگه جواب نامه هام نیومد و تلفنم فقط بوق میزد.دلم عاشورا بود تو اولین فرصت مرخصی گرفتم و به خونه اومدم. سحرو تو کوچه دیدم. ولی سحر انگار نه انگار پشت سرش راه افتادم التماس کردم با هام حرف بزنه ولی سحر گفت: من با همجنس بازا کاری ندارم.مثل اینکه یه تانکر آب یخ ریختن رو سرم.دهنم بند اومد شنیدن این حرف از زبان جان جهانم منو لرزوند.پیگر قضیه شدم علی هم محلمون همه چیز و برام گفت. یه عکس نشون داد که من با یه پسر دیگه داشتم همجنس بازی می کردم. فتوشاپ بود ولی نامرد کارش حرف نداشت.علی گفت:خسرو این عکس و بین همه پخش کرده الان هم با سحر دوست شده. بعد از ظهرم که خسرو وسحر رو تو کافی شاپ دیدم و باهاش دست به یقه شدم.فردای اون روز برگشتم به پادگان و تا تمام شدن خدمتم به خونه  پا نذاشتم.

    وقتی خدمتم تموم شد بر عکس بچه های دیگه من از تموم شدن دوران سربازی خوشحال نبودم دوست نداشتم به جای برم که عشقم همجنس باز خطابم کرده بود.ولی چاره ای نبود  برگشتم به خونه. تا مدتها از خونه بیرون نرفتم. ولی یه روز سحر و تو خیابون دیدم.موهای بدنم سیخ سیخ شد. اون دختر زیبا و با وقار به ترکه ای بی روح تبدیل شده بود از علی شنیده بودم که شایعه شده سحر معتاد شده و با خسرو تو یه خونه مجردی زندگی می کنه.شک داشتم.ولی وقتی دیدمش دیگه شبهه ای برام نموند.رفتم جلو سلام کردم سرش رو انداخت پائین وجواب سلاممو داد. با اسرار بردمش به کافی شاپ تو سکوت قهوه تلخ رو خوردیم و سحر بی سوال شروع کرد به تعریف سرگذشت زندگیش در زمانی که من نبودم. سحر گفت: من اولین بار که عکس و دیدم فهمیدم فتوشاپه، رشتم کامپیوتر بود .من اونو بهانه کردم وقتی تو به خدمت رفتی بعد 5 ماه تو دانشکاه با دختری به نام اریکا دوست شدم.دختر دوست داشتنی بود.مهربون خوش صحبت زیبا ولی معتاد. قسم خوردم  از اعتیاد نجاتش بدم. ولی تا به خودم اومدم دیدم من معتاد شدم و وقتی کامل تو باتلاق غرق شدم فهمیدم اریکا فرستاده خسرو بوده.دستای سحر گرفتم و گفتم نجاتت میدم هنوزم عاشقش بودم وبا دیدنش قلبم تو سینه غوغا می کرد. با صدای بغض الود گفت:نمیشه سعی کردم نشد عملم سنگینه.با لبخندی گفتم امتحانش ضرر نداره. بلاخره راضیش کردم. از دختر خالم کلید ماشین و ویلای شمال و گرفتم و با سحر رفتیم رامسر دو روز اول  دوام آورد ولی روز سوم فریادهاش رفت هوا، نمی تونستم زجر کشیدنشو ببینم براش مواد خریدم. ولی یواش یواش داشت مصرفش کم میشد. داشتیم امیدوار میشدیم به ترک. که سحر مریض شد هر چی می خورد بالا می آورد. وضعش بد شد بردمش بیمارستان دکتر بعد دیدن آزمایشات گفت: تبریک میگم همسرتون بارداره. آرام چشمام چرخید به طرف سحر ، خجالت می کشید به چشمام نگاه کنه سحر بچه خسرو رو تو شکم داشت با هم در سکوت برگشتیم به ویلا بی حرف رفتیم اتاقامون تا بخوابیم تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم. با خودم ، گفتم حالا که بارداره حتما ترک می کنه. صبح بهش  گفتم:  به خاطر بچتم که شده باید ترک کنی هنوز دوسش داشتم نمی خواستم معتاد بمونه. با صدای آرامی گفت: من این بچه رو نمیخام گفتم:  بی خود.با گریه گفت: نمی خوام بچه اون بی شرف تو شکمم باشه. من عاشق تو هستم. گفتم: اگه عاشقمی ترک می کنی و بچتو هم نگه میداری. بعد ساعتها بحث قبول کرد تو مدت 6 ماه که به اندازه 6 سال گذشت سحر ترک کرد.تو این مدت اون دختر ظریف مثل یه کوه ایستاد حالا خوشحال بود که داشت مادر میشد. تو یه بعد از ظهر زمستونی رضا پسر سحر به دنیا اومد.حالا وقتش بود حرفامو به سحر بزنم.یه روز سر میز شام بهش گفتم:فردا میریم تهران پیش خسرو و باهاش ازدواج می کنی و با بچت و خسرو زندگی جدیدی آغاز می کنی. وقتی داشتم این حرفا رو میزدم به زور جلوی گریمو گرفته بودم.ولی سحر گریه کنان گفت:نه کیا تو رو به حضرت عباس. من نمی تونم با اون زندگی کنم.می دونم ازم نفرت داری ولی یه فرصت بده جبران می کنم من عاشقتم من سکوت کردم.اونم با فکر اینکه من به خاطر خیانتش ازش بیزارم حرفی نزد.

    وقتی رسیدیم به تهران یه راست رفتم سراغ خسرو، خسرو وقتی دید سحر همون دختر شگفت انگیز قبل شده چشماش داشت از حدقه بیرون میزد. بهش گفتم: این پسر بچته اینم سحر همونی که می خواستیش.باهاش ازدواج می کنی از گل نازکتر بهش چیزی نمیگی.حرف حرف سحرِ. سحر ساکت بود نفرتشو به خسرو تو چشماش دیدم.خسرو اومد جلو بغلم کرد بعد بچه رو بغل کرد بوسیدو گفت چشم داداشم مگه من از دنیا چی می خوام.دلم می خواست خرخرشو بجوم.فرداش رفتیم محضر و خسرو و سحر رسماً زن و شوهر شدند من هم شدم شاهد ازدواجشون.

    با دوتا دستم سحر تقدیم خسرو کردم و فرداش با دلی پر درد بار و بندیل سفرو بستم و رفتم به مشهد تا تو کارخونه شوهر خاله ام کار کنم .تو اونجا فقط به کار مشغول بودم بی خبر از اینکه دختری به نام سوگل عاشقم شده .یک روز حرف دلشو بهم زد نمی دونستم چکار کنم اون غرورشو زیر پاهاش گذاشته بود با این در خواستش.ولی من نامرد گفتم: نمی تونم تو رو خوشبخت کنم .بی هیچ حرفی رفت و دیگه به شرکت نیومد.

    .یک روز از صبح دلم شور میزد و با زنگ زدن علی آشوب دلم بیشتر شد.علی مثل جغد شوم بود فقط خبر بد میداد .بعد کمی حال احوال پرسی خدا خدا می کردم چیزی نشده باشه ولی علی باز خبر شوم داشت بهم گفت:سحر خسر رو کشته .خشکم زد.بی معطلی با هواپیما به تهران اومدم براش وکیل گرفتم و رفتم ملاقاتش وقتی منو دید بغلم کرد و سرشو گذاشت روسینم و گریه کرد. این دختر بدبخت تو این مدت چی کشیده بود که تونسته بود آدم بکشه.خودش تعریف کرد وگفت:بعد رفتن تو خسرو از اینکه میدید من ترک کردمو خودش معتاده داشت خفه میشد بارها خواست منو معتاد کنه ولی نتونست .ولی اونقدر اذیتم کرد و کرد که دوباره معتاد شدم اون یه بیمار بود دلش می خواست آزارم بده می گفت: همونطور که تو توی نوجونی منو آزار دادی حالا نوبت خودته.می گفت کیا جونتم روت تف کردو رفت.بعد معتادشدنم و از ریخت قیافه افتادنم با ارثی که از باباش برده بود هر روز خدا یه دختر و می آورد خونه ولی بالاخره عدالت خدا رو دیدم.یه بار که با موبایلش حرف میزد فهمیدم ایدز گرفته.خوشحال بودم ولی خوشحالیم زیاد طول نکشید. یه روز گفت: امشب باید با من بخوابی من زیر بار نرفتم گفتم: میدونم ایدز داری کثافت.ولی به زور منو به تخت برد ولی من چاقویی را که پنهونی برداشته بودم فرو کردم به سینه اش. بچه رو به خواهرم دادم و خودمو معرفی کردم.وقتی حرف سحر تموم شد با بغض گفتم: دوباره نجاتت میدم.سحر سرد گفت: برام فرقی نداره فقط فکر رضا هستم.گفتم:میارمت بیرون و باهم زندگی جدیدی شروع می کنیم من تو رضا قول میدم.وقتی از زندان بیرون اومدم تنها کسی رو که مقصر میدونستم خودم بودم اگه حرف سحر رو قبول می کردم باهاش ازدواج می کردم حالا این اتفاق نمی افتاد.کارو زندگیمو ول کردم وافتادم پی رضایت گرفتن برای سحر به آب و آتیش زدم ولی نتونستم چند بار دیگه با وکیل رفتم ملاقاتش سحر مرده متحرک شده بود دیگه روح نداشت. سحر ازم خواست بچه رو از خواهرش بگیرم، گفت شوهرخواهرش راضی به بودن بچم تو خونش نیست.گفتم:رضا رو می گیرم وبازم قول دادم که نجاتش میدم با اینکه اونجوری که من فهمیده بودم چیزی تا اعدامش نمونده بود.

    شب بود فردا قرار بود سحرو اعدام کنن من نتونستم به قولم عمل کنم تو آخرین دیدارم با سحر، بهم گفت:همیشه عاشقم بوده و هست.گفتم:من دیونتم با چشمان پر اشک با عشقم وداع کردم.تا صبح نتونستم بخوابم رضا هم بی قرار بود.

    یک سال از اعدام سحر گذشته بود منم شده بودم تارک دنیا بیرون نمی رفتم مو و ریشمو آرایشگرتو خونه اصلاح می کرد.ولی یک کلمه رضا زندگیمو عوض کرد بهم گفت:بابا بغلش کردم  و برای عشقم گریه کردم چند ماه بعد با پدر و مادرم رفتم مشهد خواستگاری سوگل همه ماجرا رو براش تعریف کردم جواب سوگل مثبت بود. سوگل یک انسان با روح بزرگ بود با آمدن اون رضا صاحب مادر شد و زندگی من رنگ تازه ای گرفت. الان 5 سال از عروسی منو سوگل میگذره رضا سال دیگه به مدرسه میره سوگل عکس سحر رو زده به دیوار اتاقمان و هم من هم او میدونیم که سحر برای همیشه در قلب من زنده خواهد ماند.

    پی نوشت:دوستان خیلی زیادی بودن که گفته بودند داستان روند تندی داره مقدمه چینی نشده و زیاد بهش شاخ و برگ ندادی باید بگم که اصل این داستان 3 برابر این داستانی هست که می بینید چون اغلب دوستان داستان بلند و دوست ندارند ممنون که داستا و خوندید

  •                                          بسم الله-مجموعه داستانهای متفاوت

    از یاد نخواهی رفت

     

    به چشمام نگاه کرد و گفت: ازم سیر شدی میدونم دیگه دوستم نداری شانه هاشو گرفتم و گفتم: دیوونه شدی تو نفس منی.نفس گفت:نه دیونه نیستم دیگه دارم به حرفای مادرم ایمان میارم که ما وصله هم نیستیم و شاه و گدا به هم نمی خورن -  دِ هستی این حرفا چیه میزنی یعنی تو تو این 7 سال منو نشناختی، به عشقم ایمان نیاوردی،بهم اعتماد نداری - دارم بیشتر از چشمام ولی میترسم. این اواخر..... - این اواخر چی.از چی می ترسی؟  - ببین ما 4 سال پنهونی عاشق هم بودیم و رابطه داشتیم تو سه سالی که خونواده هامون فهمیدن تو هی بهونه آوردی یه سال به خاطر اینکه پدر و مادر و بعضی اقوامتون رفته بودن خارج یه بار دوره آموزش پزشکیت تو کانادا حالا می گی یه سال صبر کن سال خالم تموم شه   - پَ می خوای تو عزای خالم دیش نانای عروسی را بندازیم مردم چی می گن  -همه اینا بهونه هست دنی من تو واسه هم ساخته نشدیم زندگی گنج قارون نیست.اینو گفت و گریون سوار تاکسی شد و رفت.

    حالم اصلا خوب نبود.نفس حق داشت با اون خونواده سنتی که اون داشت لای منگنه بود.سوار ماشین شدم رفتم دفتر حقوقی دامادمون امیر.به گرمی ازم استقبال کرد و گفت: دانیال راه گم کردی.بعد با نگرانی ازم پرسید چیزی شده پکری؟. منم ماجرا رو بهش گفتم.امیر کمی فکر کرد و گفت: یه خواستگاری و خطبه محرمیت که اشکالی نداره آروم گفتم: منم همینو میگم ولی خونواده ام... اگه مادرم راضی بشه کار تمومه همینطور داشتیم حرف میزدیم که یکی که معلوم بود ناقص العقله و زبونش می گیره گفت: اَاَاَمیر سِ سه روز دیگ ..ه عَ عَ عروسیمه حتمم ا بیا ای این رَرفیق خو ووشتیپِ پِ تو هم بی بی بیار. امیر گفت:چشم بنیامین حتما.بعدِ رفتنش گفتم: اون مرد کی بود بعد با خنده ادامه دادم با این سن وعقل و زبون کی به این زن داده؟امیر آهی کشید و گفت هم همسایه مونه،هم دوست دوران دانشگاهمه،هم برادرِ شوهرِ دخترخالمه اره کسی بهش زن نمیده راس می گی. ولی سنش و اشتباه حدس زدی بیچاره فقط 26 سالشه.با تعجب پرسیدم چی می گی واسه خودت این کمه کمش 40 45 سالشه دوما با این شیرین عقلیش چطور تونسته بره دانشگاه.امیر لبخندتلخی زد و گفت:قدرت عشق رو تو وجود این پسر میبینم هر روز که میاد دفترم به قدرت عشق بیشتر ایمان میارم.گفتم قدرت عشق چه صیغه ایه.امیر گفت:بی خیال داستانش درازه. نمی خواست بگه ولی با اصرار من شروع کرد به تعریف ماجرای اون مرد.

    از بچگی با هم دوست بودیم تو محله فقیرنشین ما پر بود از بچه های شرور به همین خاطر مادرم همیشه بهم میگفت فقط با بنیامین بازی می کنی وگرنه خودت میدونی. در اون منطقه اگه دوتا بچه مودب و سربه راه بود یکیش بنیامین بود.تو یه چشم به هم زدنی کودکی رفت و نوجوانی آمدولی بنیامین همچنان همون بچه با ادب سر به راه و درس خون بود. و خوشتیپی و خشگلی هم بهش اضافه شده بود.تو محلمون یه دختر بود به اسم صدف همه پسرای محل خاطرخواش بودن ولی همونطور که همه انتظار داشتن صدف مال بنیامین شد و اون دو با هم دوست شدن خیلیا به این عشق حسودی می کردن حتی من.عشق اونا با گذشت زمان هر روز بیشتر و بزگتر میشد و این دو دیوانه تر میشدند.دیگه تو محلمون واسه عشق مثل لیلی و مجنون نمی آوردن.عاشقای افسانه ای محل ما بنیامین و صدف بودند. اون دو دار وندار یکدیگر بودند.بنیامینی که آزارش به یه مورچه هم نمی رسید تو جوونی شده یود بروسلی هر کی نگاه چپ به صدف می انداخت بنیامین باهاش گلاویز میشد تا به همه بگه صدف مال منه ولی از شانس بد بنیامین یه فرد لات که دو بار به جرم شرارت دستگیر شده بود حالا خاطرخواه صدف شده بود ولی بنیامین با اون هم در گیر شد و دو بار چاقو خورد و یه بار تا پای مرگ رفت.

    هیچ مانع ای سر راه خوشبختی بنیامین و صدف نبودو قرار بود به زودی با هم ازدواج کنند که روزگار چهره زشتش را به این دو نشان داد. یه روز به خاطر حرفهای یه زن سخن چین محلمون که به دروغ به مادر صدف گفته بود:مادر بنیامین گفته: من دختر اون زن شکم گنده رو واسه پسر وکیلم نمی گیرم بین مادر صدف و مادر بنیامین درگیری لفظی بوجود آمد واین درگیری کوچک لفظی زنانه باعث درگیر شدن پدر صدف و پدر بنیامین شد و پدر معتاد صدف با چاقو زد به پشت پدر بنیامین .کار به دادگاه کشید و پدر بنیامین تمام دیه رو از خونواده فقیر صدف گرفت و آنها را از دارایی ساقط کرد.از اون روز به بعد اون دو خانواده شدند دشمن خونین و پدر صدف بهش گفت: می کشمت اگه حرف اون پسریه بی همه چیز وبیاری.دحتر خالم یه بار بهم گفت:صدف به بنیامین پیشنهاد فرار داد که بنیامین با شناختی که از پدر صدف داشت قبول نکرد.این دو نفر عذاب اوارترین روزهای زندگیشونو سپری می کردند و در این میان کوچکترین دریچه امیدی برای وصال این دو نبود.

    ولی یه حادثه همه چیز را عوض کرد.دریک بعد از ظهر تابستانی صدف و بنیامین با دارو دست به خودکشی زدند.زود هر دو رو بردند بیمارستان و معده هایشان را شستشو دادند حال بنیامین خوب شد ولی حال صدف وخیم بود به هوش می امد می لرزید و باز از هوش میرفت.دکترا گفته بودن زنده ماندنش با خداست. فریادهای بنیامین شیشه های بیمارستان را می لرزاند به خاطر سر و صدا بنیامین را بردند بیرون بیمارستان ولی بنیامین بیرون در گریه کرد و دعا کرد. صدف بعد از شش روز حالش خوب شد.تو این مدت بنیامین 10 15 کیلو وزن کم کرده بود.بعد مرخصی صدف از بیمارستان با وساطت ریش سفیدهای محل این دو خانواده با هم آشتی کردند و به ازدواج فرزاندانشان با هم رضایت دادند.بنیامین سر از پا نمیشناخت هی واسه بچه های محل شیرینی می خرید می گفت می خندید.خوش بود و خرم تا اینکه اون اتفاق رخ داد.سه روز مانده به عروسی، صدف غیبش زد همه جا را گشتند. بیمارستان، کلانتری،پزشک قانونی. ولی ازش خبری نبود که نبود. تا اینکه یه روز از کلانتری تماس گرفتند و گفتند یک دختر با مشخصات دختر شما پیدا شده پدر و مادرش با امید به اینکه کسی دیگری هست به پزشکی قانونی رفتند. ولی جسد نیمه سوخته جسد صدف بود. دخترخالم گفت:وقتی خبر مرگ صدف رو به بنیامین دادند هیچی نگفت سکوت کرد به مدت 6 ماه.تو این مدت لب به غذایی نزد غذایش فقط سرم بود.بعد 8 ماه قاتل صدف پیدا شد همان پسر شرور که دو بار بنیامین رو با چاقو زده بود اون پسر بعد از تجاوز و کشتن صدف جسدش رو سوزانده بود. یه روز که رفتم عیادت بنیامین بدنم لرزید یه مرد 40 ساله با موهای اکثرا سفید که پوست و استخون شده بود رو پیش روم دیدم.

    بنیامین بی هیچ حرفی هر روز می اومد تو کوچه و زل میزد به در خونه صدف.یک شب که می خواست اینکار رو بکنه از پله های حیاط افتاده و به مدت سه ماه تو کما بود بعد از سه ماه به هوش آمد ولی بنیامین عقلش رو از دست داده بود و لکنت زبان گرفته بود دکترا هیچ توضیح براش نداشتند.فوق لیسانس حقوق حالا تبدیل شده بود به مردی دیوانه که بچه ها دنبالش راه می افتادن وبهش سنگ می زدنند و مسخرش میکردند.حالا بنیامین هر روز میاد به کوچه و خیابون و هر کی رو که میبینه میگه سه روز دیگه عروسیمه هر روز و هر روز کارش شده گفتن این به مردم سه روز دیگه عروسیمه شما هم بیایید.

     بعد تمام شدن داستان زندگی بنیامین من با چشمای پر از اشک و یه بغض تو گلو بدون خداحافظی از دفتر امیر اومدم بیرون امیرم فهمید وضعمو چیزی نگفت.تو ماشین اشکام سرازیر شد گریه کردم و بی هدف روندم گریه کردمو روندم درکش می کردم چون عاشق بودم مثل خودش.یه اس برام اومد نفس بود نوشته بود معذرت می خوام. جوابش ندادم تصمیمی گرفته بودم می خواستم شب جوابشو بدم رفتم خونه بی هیچ مقدمه ای گفتم من بعد چهلم خاله میرم خواستگاری نفس.فقط واسه اینکه بقیه بدونن مال منه.همین. عروسیم بعد سال خاله می گیریم. مادرم فریاد زد تو غلط می کنی با هفت جد و آبادت.مادرم ومن ساعتها بحث کردیم پدرمم طرف منو گرفت. در اخر متقاعدش کردیم ولی گفت: باید رضایت آقا جون وخانوم جونو خودتون بگیرد. رفتم خونه پدربزرگ و مادربزرگ وقضیه رو براشون گفتم. خیلی مهربونتر از او چیزی بودند که می شناختمشون.قبول کردند و گفتند: رضایت خونواده خالتم با ما.

    گوشی رو برداشتم یه اس دادم به نفس.نوشتم: بیا کافی شاپ همیشگی سر موقع اومد قهوه سفارش دادیم در سکوت قهوه هامونو خوردیم نفس گفت:نمی خوای بگی چیکارم داری.لبخندی زدم وگفتم:ده روز بعد چهلم خالمه فردای اون روز میام تا غلام بابات بشم.نفس فریاد زد شوخی می کنی.لبخند زدم. اگه کسی نبود نفس بغلم می کرد. محکم طوری که همه بشنود به دیگر مشتریان گفت:عشقم بهم پیشنهاد ازدواج داد هر چی می خوائین سفارش بدین شوهرم می پردازه بعد فریاد زد ممنونم خدا ممنونم خدا ممنونم خدا دوست دارم دنی.وقتی خوشحالی نفس و به خاطر رسیدنمون بهم دیدم بی اختیار برای عشق ناکام بنیامین و صدف اشک ریختم.

    ازیاد نخواهی رفت-سیاه نویس

  •                        ماه نزول قران-سیاه نویس


  • به خاطر پدرم

     

    زنگ در زده شد مدتی بعد نیاز باز با همان لباسها و کلاه ایمنی موتور به سر در چهار چوپ در ظاهر شد. مهسا بود. با دیدن نیاز فریاد زد باز می خوای با این لباس و موتور بریم بیرون؟ مگه دو بار پدرت به خاطر این کارات تو کلانتری وثیقه نذاشته اینبار بگیرنت ولت نمی کنن.نیاز با بی توجهی گفت: دختر تو نگران نباش بیا سوار شو تا دوس پسرت بابک دق مرگ نشده. نیاز با ناراحتی ادامه داد فکر بابامم نکن. بابام بعد مرگ مادرم خیلی هوامو داره خودشم بدش نمیاد من از این کارا بکنم عاشق این کارامه. مهسا با اکراه سوار ترک موتورشد و آنها به طرف پارک ملت حرکت کردند.نیاز پشت در ورودی پارک موتور را نگه داشت قفلش کرد کلاه ایمنی را در آورد و روسری را با غرولند به سر کرد. مهسا گفت: نگیرنت دختر. نیاز با اخم گفت: اولاً دختر خودتی دوماٌ مادر نزائیده کسی منو بگیره اون دو بار هم بدشانسی آوردم .اینُ گفت و با مهسا وارد پارک شد.

    از دور نیاز ماهان پسر خاله مهسا که خاطرخواهش بود را کنار بابک دید. نیاز با ناراحتی گفت: این پسرک اینجا چیکار داره .نیاز رو کرد به مهسا و گفت: میدونم کار تویِ نامردِ. مهسا لبخندی زد و گفت:نه به جون خودم.نیاز با اخم گفت:تقصیر تو نی به دختر جماعت خوبی نیومده.نیاز و مهسا به کنار بابک و ماهان رسیدند و بعد حال و احوال پرسی و کمی حرف ماهان گفت: نیاز خانوم بهتره ما بریم و این دو مرغ عشق و تنها بذاریم. نیاز گفت:داش ماهان اولاٌ خانوم خودتی. دوماٌ به شرطی که باز از اون حرفهای که حالمو به هم میزنه نزنی.ماهان با لبخند گفت: سعی می کنم.آن دو بی حرف به طرف نیمکتی که کمی دورتر بود به راه افتادند.

    ماهان و نیاز مدتی در سکوت به دو بچه ای که داشتند بازی می کردند نگاه کردند.نیاز آهی کشید و گفت چه زود گذشت بچگی. ماهان با شیطنت گفت تو خودتم بچه ای عزیزم هجده سالته هنوز. نیاز جواب داد تو چی؟ دو سال از من بزرگتری. بیست سالته. اها اگه بچه ام چیه واسه ما عاشق شدی هر روز زر و زر و زر زنگ می زنی. ماهان حالت جدی به خودش گرفت وگفت: به خدا من دوست دارم،عاشقتم. اگه با من نباشی زندگی واسه من جهنمه،من نمی تونم تو این شهر بمونم.اگه با من نباشی از این شهر که هیچ از این کشور میرم .نیاز خواهش می کنم من دیونتم.نیاز با ناراحتی گفت:اَه بازم شروع شد حالم و بهم زدی. ببین بچه خوشتیپ من هیچ وقت ازدواج نمی کنم نه با تو نه با هیچ کس دیگه حتی با اون برات پیتش. خودتم میدونی من جز مهسا که از بچگی دوستمه از هر چی دختر و ضعیفه و عشق و خواستگاریه و عروسیه متنفرم.بعد رو به آسمون کرد و گفت: خدا کرمتو شکر آخه چرا؟

    ماهان سرشو پائین انداخت و با بغض گفت:دختر تو چرا با خودت این کار رو می کنی به خدا زن بودن قشنگه با ید قبول کنی.تو که دو جنسه نیستی نذا تو جامعه انگشت نما شی میدونم تقصیر باباته ولی باید قبول کنی دختر. داری خودتو زجر میدی.واقعیت و قبول کن و راحت زندگیتو بکن.چرا زندگی رو واسه خودت جهنم کردی.به پیر به پیغمبر پسرا هم اینقد تخت گاز نمیرن لحن حرف زدنت، رپ پوشیدنت ،موتور کراس سوار شدنت.نیاز زن بودن زیباست به خدا زیباست.نیاز با عصبانیت گفت:اولاٌ تقصیر بابام نی اصلا ٌچی شده که تقصیر کسی باشه دوماٌ شعار نده واسه من اصلانم زن بودن قشنگ مشنگ نی داداش من.منم دوست دارم تو این گرمای تابستون مثل تو یه تیشرت و یه شلوار جین تنم کنم و بیام بیرون.چرا باید برم زیر مانتو و چادر چاقچور!؟ منم دلم می خواد بیام استادیوم،منم دلم میخاد با موتور تک چرخ بزنم.زن یعنی محدودیت نه فقط تو ایران تو همه دنیا.ماهان حرفشو قطع کرد و گفت:اینا همش به خاطر خودتونه زن زیباست مثل مروارید همینطور که صدف مروارید رو حفظ می کنه لباسم محافظ زنه.نمی ذاره زن ابزار بشه.نمی ذاره کالا بشه من تو ایتالیا زندگی کردم اونجام زنای نجیبی هستن ولی بعضیاشون فقط تبدیل شدن به تبلیغ کالا و لباس.اره اونجا زنها میرن استادیوم من دو بار به دربی میلان رفتم.ولی به خدا محیط استادیوم اونجا با اینجا فرق داره فرهنگشون دینشون مسلکشون متفاوته اصلان از اینا گذشته خودتم اینجا تو بچگی رفتی استادیوم.تا یه بازیکن شوت می کنه و دروازبان می گیره همه چیز دروازبان حریف و بازیکن خودشونو میارن جلوی چشاش نیاز گفت: ما اگه نخوائیم مروارید بشیم کی رو باید ببینیم. ماهان می خواست چیزی بگه که نیاز گفت:گیرم حرفات درست ولی من به عشق کلهم اعتقاد ندارم چیزی به نام عشق وجود نداره عشق هوسه داداشه من هوس. ماهان جواب داد نه عشق زیباست،پاکه،مقدسه.نیاز گفت:این بحث ها بی نتیجه هست بیا بریم بابک و مهسام دارن میان. ماهان با ناراحتی گفت: من دیگه میرم از طرف من از اونا خداحافظی کن بعد ادامه داد راستی نیاز من دیگه تصمیم خودمو گرفتم. میخوام برم ایتالیا یه چیز دیگه، تو خودِ مرواریدی جاتم تو قلب منه تا ابد. اینو گفت و از اونجا دور شد.

    پشت موتور تو اتوبان تمام فکر ذکر نیاز پیش حرفهای ماهان بود. نیاز با وجود تمام این حرفها نسبت به ماهان بی اعتنا نبود ازش خوشش می اومد و از وقتی گفته بود میرم خارج تو دلش آشوب بود.تو این فکرا بود که صدای یک پسر نیاز رو به خودش آورد یه پسر از توی پرشیا به نیاز گفت :دادا تک خوری نکن و با اشاره به مهسا گفت اون جیگر که پشتته رو تقسیم کن ما هم فیض ببریم نیاز از پشت کلاه ایمنی موتور که صدا رو کلفت می کنه صداشو از اونم مردونه تر کرد و گفت: برو سوسول بیام پائین الله اکبر. پسر با خنده گفت: مثلا می خوای چه غلطی بکنی.نیاز چاقویی که همیشه همراهش بود رو در آورد گفت با این آبکشت میکنم پسر تا چاقو رو دید گاز ماشین و گرفت و رفت.

    نیاز بعد از رساندن مهسا، به خانه رفت و یه راست حرکت کرد به طرف اتاق مادرش. از سه ماه پیش که مادرش فوت کرده بود پا تو اون اتاق نگذاشته بود دلش یک جوری بود آشوبِ آشوب .روی تخت مادرش دراز کشید و به بچگی فکر کرد. علاقه باباش به فرزند پسر، به بازی کردنش با پسرا ،عروسکای که دوست داشت داشته باشه ولی باباش به جایش براش تفنگ اسباب بازی می خرید ،به ناکامی پدرش در داشتن فرزند پسر که بعد از تولد نیازدیگر هیچوقت صاحب بچه نشدند، به رفتنش به کلاسهای رزمی .نیاز برعکس همه پدرش رو مقصر نمی دونست نیاز عاشق پدرش بود. بی اختیار بلند شد و رفت پشت میز آرایش مادرش نشست و بی اراده دستش رو برد سمت لوازم آرایش مادرش. برای اولین بار آرایش ملایمی کرد.موهاشو از زیر پیراهن گشاد و دراز پسرونه که برجستگی های بدنشو میپوشوند بیرون آورد بلوز دامن مجلسی مادرش را پوشید وبه طرف آینه قدی رفت . با اون آرایش و لباسهای مجلسی زنونه و لبها و بینی خوش فرمش چشماهای درشتش وموهای پر پشتش زیبا شده بود.خودش هم این زیبایی رو دید و لبخندی در چهره زیبایش نقش بست.با خودش گفت:پسره راس می گفت زنم زیبا بوده ما نمیدونستیم.خسته بود می خواست بره یه دوش بگیره و بخوابه هنوز ذهنش پیش ماهان بود اگه می تونست همه رو گول بزنه خودشو نمی تونست. نیازهم عاشق ماهان بود.به طرف حمام داشت میرفت که یک اس ام اس براش اومد.گوشی رو برداشت ماهان بود نوشته بود.نیاز امروز ساعت هفت بیا به همون کافی شاپی که همیشه بابک و مهسا میرن می خوام ازت خداحافظی کنم دارم می رم ایتالیا.دلش هری ریخت پائین با خودش گفت: جدی جدی داره میره. او عاشق ماهان بود باید تصمیمش را می گرفت.

    ساعت هفت شد. نیاز تصمیمش را گرفته بود. آرایش هنوز رو صورتش بود.رفت به اتاقش مانتویی که چند وقت پیش خریده بود ولی بلااستفاده مونده بود تنش کرد یک روسری با رنگ مشکی هم انداخت روی سرش و کفشهای پاشنه بلند مادرش را پوشید و با آژانس به سر قرار رفت. ماهان پشت میز بود. نیاز مثل یک خانوم با شخصیت و محترم رفت کنار میز ماهان و سلام کرد ماهان در نگاه اول نشناخت ولی وقتی دید نیازِ چشم هایش داشت از کاسه در می آمد از جا پرید صندلی نیاز را از زیر میز کشید بیرون.فکر می کرد این یک رویاست رویایی شیرین.خیلی زیبا شدی اولین حرف ماهان بود.نیاز سرخ شد.بعد از خوردن قهوه.ماهان چشماهیش را بست و تمام جراتش را جمع کرد و گفت:نیاز خانوم با من ازدواج می کنی؟ نیاز با کمی تامل گفت: به یک شرط.ماهان داشت پرواز می کرد. جواب داد هر شرطی باشه قبوله.نیاز گفت:ماه عسل منو ببری تماشای بازی ال کلاسیکو در اسپانیا ایتالیا بی ایتالیا باشه؟ماهان گفت: تو جون بخوا من می برمت فینال جام جهانی.

    ماهان و نیاز دست در دست هم داشتند از کافی شاپ بیرون می آمدند که پدر نیاز که او را تعقیب کرده بود جلویشان را گرفت و با کنایه به نیاز گفت: به به خوشگل خانوم بزک دوزک کردی.دست نیاز وبی اراده از دست ماهان جدا شد. و گفت بابا من...باباش با یه سیلی حرفش و قطع کرد واز آنجا دور شد و نیاز هم درحالی که صداش می کرد دنبالش راه افتاد.دریه لحظه صدای گوش خراش ترمز ماشین و فریاد نیاز و دیگر سکوت. پدرش برگشت نیاز رو دید که روی زمین دراز کشیده و یک 206 که داشت فرار می کرد ماهان می خواست به اورژانس زنگ بزنه که دستش لرزید وگوشیش افتاد توی جوب آب ماهان فریاد زد یکی به اورژانس زنگ بزنه یکی به اورژانس زنگ بزنه. پدرش به بالای سر دخترش رسید و گفت: چیزی نیست عزیزم الان آمبولانس میاد. نیاز به پدرش گفت: ازدست من عصبانی هستی - نه دخترم کاش دستم میشکست - من نباید این لباسا رو می پوشیدم نباید آرایش می کردم مگه نه؟ - نه دخترم نمی دونی چقد خوشگل و خانوم شدی، شدی عین مامانت برات عروسیی می گرم که کیف کنی - بابا منو ببخش که نتونستم اونی باشم که تو می خوای ولی من سعیمو کردم. - نه دخترم من بهت افتخار می کنم وبغض پدر نیاز شکست - بابا گریه نکن من دیگه درد ندارم احساس سبکی می کنم .باز دوباره ماهان با گریه فریاد زد کو این آمبولانس چرا نمی آد!؟ و درحالی که اشک می ریخت رو کرد به پدر نیاز و گفت:تقصیر تو بود تقصیر تو بود .مدتی بعد چشمای نیاز کم کم داشت بسته می شد. وصدای آژیر آمبولانس از دور به گوش می رسید.

    به خاطر پدرم-سیاهنویس

  • بغضی که نشکست

     

    هفده سالم بود که به زندان افتادم. قرار بود برم بند اطفال ولی ظرفیتش پر بود فرستادنم به بند عمومی. وارد سالن که شدم همه یه جوری نگاه می کردند. بخصوص فردی کریه که خنده ای زشت بر صورت داشت و با نگاهاش داشت من رو می خورد. بعدها فهمیدم اسمش غلام شغاله و یه بیمار جنسیه .زندانبان سلول و تختم را نشان داد و رفت.محیط زندان داشت خفه ام می کرد. هر از گاهی کسی می اومد و چیزی ازم می پرسید ولی من که ترسیده بودم به هیچکس جوابی نمی دادم.بعد از ساعاتی غلام شغال اومد پیشم ازم پرسد جرمت چیه؟ترسیدم و سکوت کردم با عصبانیت بازم پرسید. گفتم:بی گناهم!با خنده ای زشت گفت: اون که همه ما هستیم. بعد با فریاد گفت:جرمت چیه؟با ترس گفتم دزدی کردم.دستش را به شانه ام زد و گفت: آفرین حالا شد.  -اسمت چیه؟  -علی.   با خنده ای که دندانهای پوسیده اش را نشان می داد گفت: دوباره میبینمت.

    دو هفته از دوران محکومیتم گذشت بود که یک شب به خاطر دل دردم رفتم دستشوئی هیچکس نبود.دلم شور میزد. می خواستم برگردم که غلام شغال رو دیدم. آرام بهم گفت: لباساتو در آر با عصبانیت گفتم برو گمشو عوضی. خواستم رد شم که با مشت زد تو صورتم افتادم زمین. دیدم یه نفر دیگه هم هست .شروع کردم به التماس.آقا غلام تو رو خدا تو رو به حضرت عباس بذار برم.غلام  فریاد زد: گفتم لخت شو. بازم التماس کردم آقا غلام تو رو به مردونگیت قسمت میدم.خندید و گفت: مرد دیدی سلام غلام شغالو بهش برسون. تو همین موقع صدای یکی رو شنیدم که گفت:شغال برو کنارسلامتو بهم برسونه. ترس از سر تا پای غلام میریخت.عباس بود و جرمش قتل . عباس دست منو گرفت و از اونجا خارجم کرد صدای غلام رو شنیدم که می گفت همین روزا عین سگ دارت میزنند از شرت خلاص میشیم.

    دستم در دست عباس بود هم خوشحال بودم هم نگران خوشحال از اینکه از شر غلام شغال خلاص شده بودم و نگران بودم چون می ترسیدم از چاله در نیومده به چاه بیفتم و عباس هم اذیتم کنه.عباس تو سلولش به یکی از دوستانش گفت: جاشو با من عوض کنه اون هم بی معطلی گفت چشم. همه به حرفهای عباس گوش میدادند اول فکر کردم ازش می ترسند ولی بعد فهمیدم نمی ترسن بهش احترام میذارند.عباس از تک مردهای روزگار بود.همیشه برای من سوال بود که همچین مردی چطور تونسته کسی رو بکشه من خیلی دلم می خواست ماجرای عباس رو بدونم ولی هیچکس از ماجرای عباس خبر نداشت اگر هم داشت به روی خودش نمی آورد تا اینکه اون شب من همه چیزو فهمیدم.

    شب ساعت دو بود داشتم سیگار می کشیدم که عباس گفت: بیداری علی؟ زود گفتم اره عباس آقا.   –بپر بیا اینجا امشب بی خوابی زده به کله ام  -چشم عباس آقا و زود پریدم پائین و رفتم کنار تختش ازم سیگار خواست بهش دادم مدتی در سکوت گذشت.سیگارامونو که خاموش کردیم ازم پرسید چیکار کردی؟چرا اینجائی؟آهی کشیدم و گفتم امان از فقر.عباس گفت اصل مطلب و بگو. منم شروع کردم به تعریف بلایی که به سرم اومده بود.......

    عباس آقا تو یه حجره فرش فروشی کار می کردم تو دنیا فقط یه مادر داشتم. یه روز مغاز رو باز نکرده گوشی مغازه زنگ زد زن همسایمون بود گفت: مادرت بیماره زود بیا خونه با عجله رفتم خونه و مادرمو رسوندم بیمارستان ولی گفتن: اول باید صد هشتاد هزار تومان واریز کنی تا مادرتو قبول کنیم حتی یه هزاریم نداشتم.مادرم داشت جلوی چشمام میمرد. دویدم به طرف حجره از حاج رضا پول خواستم گفت: ندارم گفتم: مادرم داره میمیره. ولی اون عین خیالش نبود.!یهو عین وحشیا بهش حمله کردم افتاد زمین .دو بسته صد هزار تومانی از دخل برداشتم و رفتم بیمارستان و مادرم رو بستری کردم چند ساعت بعد دو تا مامور با حاج رضااومدند به بیمارستان ومنو دستگیر کردند. مادرمو سپردم به زن همسایمون. درکلانتری بدون هیچ حرفی گزارشاتی رو که نوشته بودن امضا کردم.ولی تو دادگاه فهمیدم حاجی به جای دویست هزار تومن گفته دو میلیون ازم دزدیده دیگه راه برگشتی نبود من برگه هارو نخونده امضا کرده بودم حالا هم که اینجام.عباس از شنیدن ماجرای من ناراحت شدو بیشتر از اون عصبانی و هر ناسزای که بلد بود نثار حاجی کرد.

    من که خیلی دلم می خواست ماجرای عباس رو بدونم بعد از دست دست کردن بلاخره دل به دریا زدم و گفتم:عباس آقا حالا نوبت شماست.سکوت کرد. خواهش کردم و گفتم عباس آقا مردی مثل شما چطور می تونه آدم بکشه؟ تو رو خدا بگید.عباس دراز کشید ساق دستشو گذاشت رو چشماش و مدت زیادی سکوت کرد وبالاخره گفت:علی دارم می ترکم از بس دردمو به کسی نگفتم ولی بهت می گم چون میدونم با این سنت از خیلی از آدمای این زندان مردتری. وعباس شروع کرد به تعریف ماجرا.

    اون روز، اون روز شوم از سالن پرورش اندام می اومدم که دیدم دو نفر ریختن سر یکی و دارن به قصد کشت مزنننش .پریدم وسط یکی با عصبانیت گفت دادش قضیه ناموسیه برو کنار. ولی من هر جوری بود اون پسر رو از دست اونا نجات دادم و این شروع دوستی من با اون پسر(سینا) بود.ازش قضیه رو پرسیدم گفت عاشق خواهر اون پسرا بوده و چون منم عاشق بودم درکش کردم. سینا به جنس مخالفم خیلی علاقه داشت .ولی از شانسش تا اون موقع یک دوست دخترم نداشت.ولی من یه عشق واقعی داشتم. ناهید. عاشقش بودم می پرستیدمش. همیشه سینا منو به سر قرار با ناهید می برد. می دونستم چشمان هیزی داره هر ترفندی میبستم تا دیگه با ما نباشه نمیشد اون بیشتر مواقع که من ناهید با هم بودیم با ما بود منم روم نمیشد چیزی بگم حتی گاهی فکر میکردم که داره به من حسادت می کنه و به ناهید نظر داره. کارد به اسخون رسیده بود. شده بود کنه. ناهیدم از اینکه او همیشه با ما بود ناراحت بود. ولی  بطور ناگهانی این رفتارش تغیر کرد.دیگه وقتی منو می رسوند پیش ناهید زود خداحافظی می کرد و می رفت حیران بودم.ترسیدم باز کار دست خودش بده. به همین خاطر یه روز بعد از رسوندن من، یک تاکسی گرفتم و تعقیبش کردم .درست رفت تو کوچه ما. تعجب کردم. بوق زد، بوقی که معلوم بود علامته. چند لحظه بعد خواهر چهارده سالم نگین از خونه بیرون آمد و سوار ماشین سینا شد.همه بدنم می لرزید به چشمام شک کردم. حرکت کردند و من هم دنبالشون رفتم. رفتن بیرون شهر یه جای پرت و دور افتاده. توقف کردند.توقفشون خیلی طول کشید از تاکسی پیاده شدم و به طرف ماشین رفتم. در و باز کردم چیزی رو که دیدم دیوانه ام کرد نگین تو.........عباس بغض کرد. بعد ادامه داد خون جلوی چشمامو گرفت هر دوشونو با چاقو سوراخ سوراخ کردم و کشتم.بعد اینکه حکم اعدامم قطعی شد ناهید که لیلی وار عاشقم بود دیوانه شد و به یه آسایشگاه روانی سپردنش.مادرمم تارک دنیا شده.پدرمم هم که در آخرین ملاقات دیدم پیر شده بود.هنگام گفتن این کلمات چانه عباس می لرزید کاش میشد بغضش رو بشکنه. سکوت بین من و عباس برقرار شد.بهش گفتم: حق سینا همین بوده.ولی عباس یهو فریاد زد خواهر چهارده سالم چی اون چی اونم حقش بود.اون بچه بود گول خورده بود. بعد روشو به دیوار کرد و چشماشو بست.به تختم برگشتم اونشب خواب به چشمام نیومدتا صبح ببدار بودم و به غم عباس فکر می کردم.

     

    آخرای محکومیتم بود.مادرم رضایت حاج رضا رو گرفته بود.یک روز که تو حیاط زندان بودم صادق هم سلولی من و عباس که حالا باهم رفیق بودیم آمد و بعد از دست دست کردن بهم گفت: فردا یا پس فردا قراره عباس و اعدام کنن یکی از دوستای زندانبانم گفت. از جای موثقی شنیده بود.تو عالم خواب وبیدار بودم که صادق گفت: بچه نگفتم که غش کنی می خوام امشب یه شب استثنائی برای عباس درست کنیم. منگ بودم.اون شب تا پاسی از شب به ظاهرگفتیم وخندیدم البته من همون موقع فهمیدم که عباس از ماجرا با خبر شده. مدتی بعدرفتیم بخوابیم.ولی مگه میشد خوابید. دقایقی نگذشته بود که مامورا امدند تا عباس رو ببرند از تخت پریدم پائین بغلش کردم واشک ریختم.عباس خندید و گفت مرد که گریه نمی کنه .داداش کوچیکه تو باید خوشحال باشی امروز داداش بزرگت به آزادی و آرامش میرسه. اشکای من تبدیل شد به هق هق گریه.عباس با دیگر دوستانشم خداحافظی کرد و آرام به صادق گفت هوای منو داشته باشه.عباس قرص و محکم با مامورا به پای چوبه دار رفت. بدون هیچ  ترس و اضطرابی.

    بعد از آزادی به خانه عباس رفتم غم از دست دادن دو بچه رو میشد در چشماش مادر عباس دید آدرس قبر عباس رو گرفتم رفتم سر خاکش فاتحه ای خوندم باهاش درد دل کردم و بلند شدم. هوا داشت تاریک میشد از قبر عباس دل کندم و راهی خانه شدم.در دل گفتم این دنیا چقدر کم عباس داره.

    پینوشت: ((خیلی از دوستان نوشتن اگه عباس از رابطه خواهرش و سینا ناراحت شده و اونا رو کشته چرا خودش با ناهید رابطه داشته اگه داستان و خوب بخونید متوجه میشید رابطه عباس ناهید یک رابطه عشقی بود عشق پاکه مقدسه زیباست اونا قرار بود ازدواج کنن ولی سینا یه دختر14 ساله رو گول زده بود برای هوس و غرایز جنسی و ثانیا اینجوری نارو زدن به رفیق ادم و دیوانه می کنه یک لحظه خودتونو بذا جای عباس رابطه پاک عباس و ناهید و با رابطه کثیف سینا با خواهر عباس و یکی نگیرید ممنون))

     

    بغضی که نشکست-محموعه داستانهای متفاوت


                 میلاد حضرت علی(ع)و روز پدر مبارک

     

    روز پدر-سیاهنویس

    ادامه مطلب
  •                     مریم-مجمعه داستانهای متفاوت

    مریم

     

    مریم از خانه خارج شد پسر سمج و خوشتیپ باز آنجا بود. پسری که نزدیک دو ماه بود که هر روز جلوی خانه یشان میامد و فقط یک کلمه می گفت. سلام . بعد با ماشین آخرین مدلش آرام تا مدرسه دنبال مریم میامد و هنگام تعطیلی مدرسه وخارج شدن مریم از مدرسه باز او آنجا بود.

    مریم آرام از کنار پسرِ که حالا با کمک پسر عموی ندا دوست صمیمی مریم می دانست اسمش کامرانِ رد شد. کامران باز گفت: سلام و مریم باز سکوت کرد ولی اینبار برخلاف روزهای گذشته کامران دنبالش آمد و گفت:  چرا نمی خواهی بفهمی عاشقتم دیگه باید باورت بشه که عاشقتم چقدر مثل احمقا یه کلمه بگم سلام تو هم انگار که نه انگار! بابا من دوستت دارم عاشقتم  بعد صدایش را آرام کرد و گفت:قسم به تار موت عاشقتم.میدونم خودت گوشی نداری ولی به گوشی دوستت ندا زنگ میزنم باید با من حرف بزنی.این حرفها دل مریم را لرزاند. درواقع بجز هفته اول که مریم کامران رو مزاحم میدونست فکر غالب ذهنش کامران بود.

    مریم زود به خودش نهیب زد و گفت: پس رضا چی میشه من رضا رو دوست دارم .رضا پسر خاله و پسر مرموز فامیل که همه دخترای فامیل آ رزوی همسری این مهندس خوشتیپ را داشتند گاهی با نگاههایش آنقدر مریم را امیدوار می کرد که مریم روزها به خاطر آن نگاهها خوش بود ولی گاهی آنقدر نسبت بهش بی تفاوت میشد که مریم به کلی ناامید میشد.ولی همه مطمئن بودند که اگر یک روز رضا بخواهد از فامیل ازدواج کنه گزینه اول دختر ریز اندام و لب گلوه ای فامیل مریم خواهد بود..

    ولی مریم زیاد امید نداشت با رضا ازدواج کند چون مادر رضا از خانواده خواهرش خوشش نمی آمد بخصوص بعد از مرگ خواهرش چون علی برادر مریم که قرار بود با خواهر رضا ازدواج کند عاشق دختری در شیراز شده و با او ازدواج کرده بود و خاله مریم گفته بود مگر اینکه من بمیرم رضا مریم رو یگیره.همین موضوعات باعث شده بود مریم هر روز بیشتر از دیروز از ازدواج با رضا دلسردتر شود.

    مریم به خودش آمد قرار بود امروز کامران به موبایل ندا زنگ بزند ندا یک گوشی دو سیم کارته داشت که یکیش مخصوص دوستاها وآشناها بود ویکی مخصوص دوست پسرش.مریم با خودش گفت: نکنه ندا از زنگ زدن کامران به گوشیش ناراحت بشه. ولی بعد تو دلش گفت: غلط می کنه خفش می کنم.دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. می خواست هر چه زودتر به مدرسه برسد و ماجرای امروز را برای عزیزترین دوستش ندا تعریف کند

    مریم و ندا سه سال بود با هم دوست بودند ولی به خاطر اوضاع مالی بد خانواده مریم و خانه کوچکشان و اینکه ندا از خانواده ثروتمندی بود به خانه همدیگه رفت و آمد نمی کردند.مریم نمی خواست جلوی دوستش خجالت زده شود. با اینکه میدانست ندا همچین دختری نیست ولی مریم مغرورتر از این حرفها بود. عوضش در مدرسه همیشه با هم بودند و حتی لحظه ای ازهم جدا نمی شدند.این دو سنگ صبور هم بودند سال قبل که مادر مریم فوت کرده بود مریم با کمک ندا توانست این دوران سخت را بگذراند.از اولین روزی که کامران به مریم سلام کرده بود تا حالا ندا از همه جریان خبر داشت.

    مریم به مدرسه نرسیده همه چیز را با آب تاب برای ندا تعریف کرد وندا مشتاقانه به حرفهای مریم گوش داد.بعد از اتمام حرفهای مریم ندا با خوشحالی که در چهره اش موج میزد گفت: پس این عاشق خوشتیپ و پولدار ما بالاخره بعدِ چهل و پنچ روز دهنش باز شد.

    زنگ تفریح کامران زنگ زد ندا گوشی را برداشت . -سلام ندا خانوم می تونم با مریم حرف  - سلام بذار ازش بپرسم  ندا با ذوق به مریم گفت:بیا باهاش حرف بزن. مریم گفت نمی تونم ندا،ندا هم به کامران گفت نمی خواد حرف بزنه.کامران گفت: لااقل گوشی رو بذار روی پخش تا حرفامو بشنوه. ندا  به مریم گفت: می خوای؟ و مریم شانه هایش را بالا انداخت. ندا با خنده گوشی رو رو میز گذاشت و از کلاس خارج شد.

    سلام. ببین مریم نمی دونم چه جوری بگم عاشقتم دوست دارم. ولی باور کن دیونتم من بی تو نمی تونم به خدا نمی تونم. اگه با من نباشی من مردم. خواهش میکنم باورم کن. بازم میگم من عاشقتم و گوشی را قطع کرد.

    از اون روز به بعد تمام فکر و ذکر مریم شده بود کامران.دانه عشق کامران در دل مریم جوانه زده بود.چند روز بعد مثل همیشه گذشت سلام کامران و سکوت مریم. ولی در آن روز بسیار سرد زمستانی همه چیز عوض شد مریم با دیدن کامران در آن هوای سرد زمستانی شوکه شده بود این پسر دیوانه بود مریم از کنار کامران گذشت کامران بهش سلام داد و در عین نایاوری مریم گفت: سلام. کامران ذوق کرده بود دنبال مریم راه افتاد و گفت ممنون،ممنون، ممنون  من امروز به گوشی ندا زنگ میزنم خواهش می کنم باهام حرف بزن ومریم با لبخند رضایتش رو نشان داد. تو مدرسه مریم همه چیز را به ندا گفت وندا از خوشحالی بالا پرید انگارمی خواست خودش با کامران دوست شود. زنگ تفریح که  کامران وقتش رو میدانست زنگ موبایل به صدا در آمد..- سلام  -سلام  -مریم یعنی مریم خانوم نه همون مریم بعد هر دو لبخندی زدند و کامران ادامه داد باورم نمیشه دارم باهات حرف میزنم  مریم لبخندی زد و سکوت کرد کامران ادامه داد مریم میدونم تا حالاهمه چی رو درباره من میدونی وقت کافی داشتی تا فکر کنی  فقط یه کلمه می خوام. با من هستی یا نه بعد از سکوتی بلند مریم با لبخند گفت: هستم. با شنیدن این جمله کامران فریادی کشید که کم مونده بود پرده گوش مریم پاره شود مریم هم از خوشحالی کامران خوشحال بود. یک لحظه گوشی قطع شد و دوباره زنگ زد. کامران بود. کامران با صدایی آهسته گفت: مریم من معذرت می خوام واسه همه چیز ولی مجبور بودم. گوشی از دست مریم افتاد ندا این را دید و زود دوید به طرفش و گفت:چی شده. مریم گفت نمیدونم ندا گوشی رو برداشت و حرف زنان از مریم دور شد.

    ندا با چشمان پر از اشک برگشت. مریم پرسید جریان چیه ندا سکوت کرد مریم فریاد زد گفتم چی شده و ندا با بغض گفت: همه چیز یه بازی بود  -بازی  -اره بازی کامران سر اینکه تو باهاش دوست میشی یا نه با پسر خالت رضا شرط بندی کرده بود رضا مطمئن بود تو با کامران دوست نمیشی و قرار بود بعد از تمام شدن دو ماه و برنده شدنش در برابر کامران به خواستگاریت بیاد.مریم درحالی که بی اراده از چشمانش اشک می ریخت به طرف در کلاس حرکت کرد که ندا گفت یه چیز دیگه هم هست و مریم به چشمان ندا زل زد و منتظر حرف ندا شد.ندا با بغض گفت:کامران داداشمه ولی به خدا من از......مریم حرف ندا رو قطع کرد و گفت هیچی نگو. مریم نه کامران نه رضا و نه ندا را مقصر میدانست او تنها و تنها خودش را مقصر میدانست در گلویش یک بغض بزرگ و در دلش احساس گناهی بزرگتر بود. دلش برای مادرش تنگ شده بود چقدر دلش می خواست مادرش را بغل کند و یه دل سیر گریه کند. کوله اش را برداشت تا از مدرسه برود.ندا گفت:کجا  -بهشت زهرا می خوام با مادرم حرف بزنم  -منم بیام  -نه می خوام تنها باشم. مریم زیر برف ازدر مدرسه خارج شد در حال که ندا با چشمانی گریان رفتنش را دنبال می کرد.

    مریم-سیاهنویس

  • مادر است چشم و چـــــراغ زندگی مادر است سرچشــــــمه آزادگی

    مادر است تصویر عشق و عاشقان مادر است نقـــــــــش بلند جاودان

    مادر است مقصــود هست و بود ما مادر است بالاترین موجــــــــودِ ما

    مادر است آمـــــــــــــوزگار معرفت مادر است یک عالمـــی از موهبت

    مادر است در مهــــــربانی بی مثل مادر است مهــر و وفایش یک بغل


    ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز مادر-سیاهنویس

  •                            بسم الله-سیاهنویس

    سیاهی

     

    از ماشین نیروی انتظامی پیاده ام می کنند. یه دستبند به دستهایم و یک پابند به پاهایم بسته هست.جمعیت زیادی تو میدون شهر جمع شدند .  همه اینها آمده اند مرگ مرا تماشا کنند. یعنی مرگ یک انسان اینقدر تماشائیست.جوابی برای سوالم پیدا نمی کنم.

    نگاهی به طناب دار میکنم. طنابی که مدتی بعد من ازش آویزان خواهم شد.صدای گریه مادر و خواهرهایم آزارم میدهد نگاهی به آنها میکنم پدرم هم اشکهایش سرازیر هست.برادرم وای این پسر مغرور به زور جلوی گریه اش را گرفته عاشق هم بودیم بی من چکار خواهد کرد.کاش اینها اینجا نبودند. کاش.

    کاش بی سر و صدا اعدامم می کردند در همان حیاط زندان. ولی افسوس که قاضی حکم داد اعدام در ملا عام. نمیدانم چرا!  شاید خواست برای دیگران درس عبرت باشم شایدم به خاطر این بود که گفتم از کرده ام پشیمان نیستم با اینکه بودم و با این حرف داشتم خودم را گول میزدم.ولی هر چی که بود من اینجا بودم و دقایقی بیش از عمرم باقی نمانده بود.با آنکه در آن یک سالی که تو زندان بودم خودم را برای مرگ آماده کرده بودم ولی الان از مرگ می ترسیدم.شاید به این خاطر بود که نمی دانستم مرگ چیست و آدم از چیزهای که نمی داند چیست میترسد.فصل پائیز بود وهوا سرد. سردی هوا یا ترس از مرگ نمیدانم کدام یک باعث شده بود که تنم به لرزه بیفتد.

    باز صدای شیون مادرم در گوشم میپیچد وای که این صدا دارد نابودم می کند. در باورم نمی گنجید روزی عشق عزیترین کسم نازی باعث مرگم شود.

    یک سال و خورده ای قبل چاقوی ضامن دارم را برداشتم و به سر کوچه یشان رفتم یه کسی مدام تو گوشم می خواند که تمامش کن اون به تو خیانت کرده به هشت سال عشق پاکت.نازی از خانه بیرون آمد من را دید ولی خود را به آن راه زد.بیشتر مصمم شدم فکرم را عملی کنم بی اعتنا از کنارم رد شد.صدایش کردم توجهی نکرد کوله اش را گرفتم. برگشت و گفت: ولم کن و درست همان زمان.چاقو را سه بار در قفسه سینه اش فرو بردم. نه دادی نه فریادی فقط بهم زل زد. بعد با یک لبخند تمام کرد.فقط یک کلام خوشحالم که با دستای تو میمیرم.سام من به تو خیانت نکردم هیچوقت.ولی دیگر دیر شده بود.

    باز به چوبه دار نگاه می کنم.مرگ حق من بود من یک نفر را کشته بودم یک نفر که خیلی خیلی جوان بود و برای آینده نقشه ها در سر داشت کسی که بعدها فهمیدم بیگناه هست.من زندگی یک نفر را گرفته بودم و حالا باید تاوان پس میدادم.الان از کرده ام پشیمان بودم. باز آن آرزوی محال به فکرم افتاد باز گشت زمان به عقب .کاش زمان بر می گشت به عقب.من عاشقش بودم درست مثل مجنون من دیوانه نازی بودم اگه زمان به عقب بر می گشت مسئله را طور دیگری حل می کردم.ولی افسوس.

    هوا ابری بود.و نم نم بارون شروع به باریدن کرد.سرم را به بالا می گیرم تا قطره های باران به صورتم بخورد.عاشق این کار هستم. برای آخرین بار به اطرافم و به شهری که سالها در آن زندگی کرده ام واز گوشه گوشه اش با نازی خاطره دارم نگاهی می کنم.

    صدای مردم به گوشم میرسد بعضی ها که به احتمال زیاد وابستگان نازی هستند هر ناسزا و فحشی که می دانند نثارم می کنند و بعضی ها برایم دلسوزی می کنند.باز صدای ازار دهنده گریه خواهرها و مادرم.یک افسر میاد جلو و با ترحم می گوید: آخرین خواستت چیست. تقاضای یه سیگار میکنم.سرش را با علامت تائید تکان میدهد.

    با تمام ولع به سیگار پگ میزنم.سیگار را خیلی زود تمام میکنم  و باز صدای همان افسر که می گوید باید چشمانت را ببندم با صدای لرزان می گویم: نمی شود نبندی افسر می گوید: نه باید ببندم. چشمانم را می بندد دیگر فقط سیاهی میبینم.داداستان حکم اعدام را می خواند. طناب دار را به گردنم می اندازند قلبم به شدت میزند. دیگر هیچ صدایی رو نمیشنوم نه صدای گریه و ناله مادر و خواهرهایم و نه ناسزاها و دلسوزیهای مردم. تنها صدای که می شنوم این است که یکی می گوید حکم را اجرا کنید.نفسم در سینه حبس شده. دیگر چیزی به کشیدن چهار پایه از زیر پاهایم نمانده.تو همین زمان صدای مردم گوشم را کر می کند بخشید ، بخشید پدر مقتول قاتل را بخشید. گیج بودم همان افسر چشمهایم را باز می کند و با لبخند می گوید تولدت مبارک.

                                                              سه سال بعد

    از زندان به بیرون می آیم.هیچکس نمیداند امروز روز آزادیم هست .سرگردان وبی هدف در هوای زمستانی در خیابانها می گردم. تو زندان که بودم تمام سه سال را فکر کردم به خودم به نازی و به مردانگی پدرش و بلاخره تصمیم را گرفتم.برف به شدت می بارد. دارم یخ میزنم از یک مغازه یک موبایل می خرم و حافظه اش را پر می کنم از اهنگهای سیاوش قمیشی هر دویمان عاشق این خواننده بودیم. به مادرم زنگ میزنم گوشی را بر میدارد چند بار می گوید بله ، بله وبعد قطع می کند.به دیگر اعضای خانواده زنگ میزنم بدون اینکه حرفی بزنم.چقدر برای دیدنشان مشتاقم ولی من باید به سر قبر نازی بروم کار نیمه تمامی دارم. چند دقیقه بعد جلوی بهشت زهرا هستم بعد از کلی گشتن پیدایش می کنم .آدرسش رو تو ملاقات از خواهرم گرفته بودم بادیدن قبرش تنم به لرزه می افتد.برفها رو از روی قبرش کنار میزنم و موبایل را بیرون می آورم و یک ترانه از سیاوش میزارم.

    خوابیدی بدون لالایی و قصه / بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه.....دیگه کابوس زمستون نمیبینی / توی خواب گلای حسرت نمی چینی.....دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه / جای سیلیای باد روش نمیمونه.....دیگه بیدار نمیشی با نگرونی / یا با تردید که بری یا که بمونی......رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی / قانون جنگل و زیر پا گذاشتی.....اینجا قهرن سینه ها با مهربونی / تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی.....دلتو بردی با خود به جای دیگه / اونجا که خدا برات لالایی می گه.....میدونم میبینمت یه روز دوباره / توی دنیایی که آدمک نداره.

    برف همه جا رو سفید پوش کرده.روی برفها کنار قبر نازی دراز می کشم.احساس میکنم بهش نزدیکتر شده ام دو نفر نگاههای عجیبی بهم می کنند و رد میشن. دیگر باید تصمیم را عملی کنم. هیچ شکی در کاری که می خوام بکنم ندارم. چاقو رو در میارم. بدون هیچ معطلی می کشم روی رگ گردنم خون مثل فواره می زند بیرون گرمای خون برفها را آب می کند. از اینکه چند دقیقه دیگر پیش عشقم هستم خوشحالم. بدنم دارد سرد میشود. باز گوشم صدای اهنگی دیگر از سیاوش میشنود فقط یک بیتش وبعد چشمانم بسته میشود.

    کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره / رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

     

     سیاهی-مجموعه داستانهای متفاوت

  • مجازات


    منوچهر پشت پنچره آسایشگاه نشسته و به کارهای که بیماران آسایشگاه روانی در حیاط انجام میداند خیره شده بود که در اتاقش باز شد و منیژه همسرش با دسته گلی وارد شد.

    منیژه با خنده ای دروغین سلام کرد و با آب و تاب اتفاقاتی که در این یک هفته ای که نیامده بود را تعریف کرد.با امید اندکی که بتواند منو چهر را دوباره به زندگی عادی برگرداند.منوچهر سرش را پائین انداخت انگار نمی خواست کسی خلوتش را بهم بزند یا شاید خجالت می کشید به چشمان  مادر بچه های از دست رفته اش نگاه کند.هیچ کس نمی دانست منوچهر شایان بهترین وکیل تهران چه دردی می کشید.

    15 ساله بود که برای ادامه تحصیل از روستا به شهر آمد و در خانه عمویش ماندگار شد از همان لحظه ورودش به تهران زرق و برق این شهر بزرگ چشم منوچهر را گرفت و او را عاشق این شهر کرد و او تصمیم گرفت برای همیشه در آن شهر ماندگار شود ودیگر به روستا بر نگردد.

     با موفقیت دوره دبیرستان را پشت سر گذاشت و اولین بار که کنکور داد در رشته مورد علاقه اش، حقوق قبول شد و وارد دانشگاه حقوق تهران شد.

    مقطع دانشگاه دوره متفاوتی از زندگانیش بود او که تا چندی قبل در روستا بود و بعد از آن در محیط پسرانه دبیرستان درس خوانده بود برایش عجیب بود که جنسهای مخالف به راحتی باهم حرف می زدنند. ولی خیلی زود خودش هم با محیط دانشگاه همسو شد. در دومین سال تحصیل عاشق دختری به نام منیژه شد و دریک روز برفی زمستان به او پیشنهاد ازدواج داد.منیژه با تحقیق اندکی که خود انجام داد فهمید که منوچهر انسانی والا و دانشجویی موفق هست. در عین حال زیبا و خوشتیپ بود. او با پیشنهاد منوچهر موافقت کرد. تنها مشکل این بود که مادر منیژه نمی خواست دخترش با یک روستا زاده ازدواج کند که آن هم با پا فشاری منیژه حل شد وبعد از دانشگاه که مثل رعد گذشت این ازدواج سر گرفت.

    در اوایل،زندگی برای هر دو سخت بود و از لحاظ مالی به شدت درمضیقه بودند. ولی بعد از اینکه منوچهر دوره کاراموزی وکالت خود را تمام کرد وبرای خودش دفتری باز کرد و منیژه هم در یک مدرسه ای به عنوان مشاور شروع به کار کرد وضع مالیشان  کمی سر و سامان گرفت.

    در اوایل پرونده اندکی برای رسیدگی به منوچهر که وکیلی جوان بود ارجاع میشد و او بیشتر از طریق عریضه نویسی و مشاور حقوقی، دستمزدی بدست می آورد. ولی آن اتفاق همه چیز را تغیر داد.

    یک روز در دفتر کارش نشسته بود که پیرمردی که اهل روستای که منوچهرم اهلش بود وارد دفتر شد بعد از کلی حال احوال پرسی گفت: سرش کلاه رفته و زمینهای دو میلیاردیش را به قیمت 200 میلیون تومان ازش خریدند .منوچهر با حساب سر انگشتی فهمید این پرونده می تواند زندگیش را از این رو به آن رو کند اگر ببازد خوب باخته ولی اگر ببرد نامش مطرح میشود از طرفی دیگر دلش به حال پیرمرد سوخت وتصمیم گرفت هر طوری شده حق به حق دار برسد. بعد از قبولی پرونده منوچهر فهمید طرف یکی از بساز بفروشهای بزرگ تهران هست و یک وکیل خیلی مطرح هم وکالت پرونده او را بر عهده گرفته.کار سختی در پیش رو داشت. ولی اراده اش برای بردن پرونده زیاد بود. 8 ماه طول کشید تا این پرونده مختومه اعلام شد و سرانجام در عین ناباوری منوچهر شایان برنده این پرونده شد.

    بعد از آن نام منوچهر برای اولین بار وارد روزنامه ها شد ودر مدت کوتاهی سیل پرونده ها به طرفش روانه شد. او دیگر تبدیل به وکیلی بزرگ شده بود. پرونده های میلیاردی زندگیشان را از این رو به آن رو کرده بود.جان چندین نفر را از مرگ و اعدام رهانیده بود. وچند نفر را هم به پای اعدام برده بود. ولی این پرونده ها باعث شده بود وکیل جوان و غریب در تهران دوست و دشمن زیادی پیدا کند و حتی چند تلفن تهدید آمیز هم بهش شده بود که با تذکر منیژه منوچهر سعی کرد از آن پس در انتخاب پروندها دقت زیادی بکند. و دیگر پرونده قتل نپذیرد البته دیگر احتیاجی هم نداشت. نام منوچهر شایان حالا از مرزهای ایران هم گذشته بود.واز او برای تدریس در دانشگاههای بزرگ دعوت به عمل می آمد.

    زندگی منوچهر و منیژه با به دنیا آمدن فرزندان دو قلویشان تکمیل شد. یک پسر و یک دختر به نامهای علی و زهرا زندگی این دو را شیرینتر کرد.

    یک روزی آفتابی گرم یک مرد از لامبورگینی پیاده شد وبه دفتر مجلل منوچهر آمد. منوچهر با خوشرویی از او پذیرایی کرد.مرد گفت فرزندش در عوایی دو نفر را کشته و از او خواست تا وکیل پسرش نادر شود منوچهر نادر را می شناخت و میدانست آدم خلافکاری هست که در قاچاق مواد مخدر هم دست دارد به همین خاطر پرونده را قبول نکرد.ولی مرد رقمی را پیشنهاد کرد که معادل سه سال درآمد منوچهر بود.منوچهر وسوسه شد ولی قبلش با منیژه مشورت کرد منیژه هم استخاره کرد وبد آمد و دوباره به او گفت نمی توانم پرونده را قبول کنم ولی اینبار مرد پیشنهاد رقمی را داد که منوچهر بدون اینکه به منیژه بگوید پرونده را قبول کرد و در یک دعوایی جنجالی که روزنامه ها هم دنبالش می کردند پیروز شد و نادر را از مرگ نجات داد. نام منوچهر بار دیگر در تمام رسانه ها پیچید بسیاری از روزنامه ها به خاطر اینکه منوچهر جان یک جانی رانجات داده بود او را کوبیدند حتی یک روز مادر یکی از قربانیها به در خانه منوچهر آمد و نادر را با گریه وشیون نفرین کرد و منوچهر متوسل به پلیس شد.منیژه به حالت قهر به خانه مادرشان رفت.چند ماه بعد منوچهر با عذر خواهی منیژه را به خانه آورد و قول داد اگر تمام دنیا را هم بدهند دیگر این چنین پرونده هایی را قبول نکند و دوباره زندگی برای منوچهر و خانواده اش شیرین شد.

    سه سال بعد در یک روز پائیزی منوچهر داشت به تلوزیون نگاه می کرد که خبر فوری پخش شد .مجری برنامه گفت:یک مرد در یک کودکستان چند بچه را گروگان گرفته کودکستان، کودکستانی بود که علی و زهرا را به آنجا سپرده بودند.منوچهر با عجله کتش را پوشید و با تمام سرعت به طرف کودکستان راند. وقتی رسید فهمید پلیس با گروگانگیر درگیر شده و گرو گانگیر بعد از کشتن 10 بچه که علی و زهرا هم جز آنها بودن به دست پلیس کشته شده.منوچهر دچار شوک شده بود نه می توانست حرف بزند و نه می توانست گریه کند. در میان آن ازدحام چشم منوچهر نه به چهره فرزندانش بلکه به چهره نادر همان گروگانگیر، که سه سال پیش جانش را از مرگ حتمی نجات داده بود خیره بود.

    مجازات-مجموعه داستانهای متفاوت


  • عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران


    باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم


    .
    لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است

     

     بر آنها بزن

     

    روزهایت رنگارنگ


    .
    سال نو مبارک


    .
    نوروز یک هزاروسیصدو نود یک

     

    سال نو مبارک/داستانهی متفاوت

  • شهادت امام رضا (ع) و رحلت پیامبر اکرم (ص) را به همه مسلمانان جهان بخصوص شیعیان ایران تسلیت عرض می کنم.



    امام رضا-سیاه نویس


    دوستان خیلیا گفتن که این داستان مال روزنامهاست مال سریالهای ترکی و کره ایه ولی به خدا بعد از نوشتن این داستان دو نفر گفتن سرنوشت من شبیه همبین داستان بوده این داستان شاید مال طبقه فقیر و متوسط جامعه نباشه ولی در طبقه بالا،شهرهای بزرگ این اتفاقات به وفور اتفاق می افتند داستان سرگرمتون میکنه علاوه بر پیامش به خوندنش می ارزه.


    عشق مال کتابهاست


    با اینکه تصمیمش راگرفته بود . ولی باز دو دل بود اگه نمی رفت تا قیامت باید تباهی زندگی یک جوان و حتی زندگی خودش را به دوش می کشید و اگر می رفت اسم هرزه تا ابد به پیشانیش مهر می خورد . چیزی تا لحظه موعد نمونده بود.یک ساعت قبل از امدن شاهین باید از خانه خارج وبه طرف مرز ترکیه (بازرگان)حرکت می کردند.

    چرا ماجرا به اینجا کشید نمی دانست.این کار را داشت چه کسی انجام میداد؟ فرشته ای که با داشتن تما شرایط هیچ وقت عاشق نشده بود و در تمام عمرش یک دوست پسر هم نداشت و همیشه از عشق های خیابانی بدش میامد و می گفت عشق مال کتابهاست؟

    سر همین مسئله عشق بارها با شوهرش شاهین هم بحث کرده بود .شاهین به عشق اعتقاد داشت و عاشقانه فرشته را دوست داشت ولی فرشته به شاهین گفته بود که بهت علاقه زیادی دارم ولی نه مثل افسانه لیلی مجنون .

    اولین بار همه چیز براش حکم یه مزاحمت تلفنی را داشت همین." مزاحمت تلفنی"

    علو سلام فرشته خانوم؟ -بله بفرمائید.- دوستت دارم. و فرشته بی هیچ حرفی گوشی رو گذاشت مسئله براش آنقدر بی اهمیت بود که زود از یادش رفت با خودش گفت حتما از اون علاف های هست که می خواد تیشه به ریشه زندگی دیگران بزند.

    فرشته زیبا و خوش اندام بود و توجه هر پسری رو به خودش جلب می کرد ولی فرشته هیچ اهمیتی به نگاها بعضی ها که با چشم می خواستند او را بخورند نمی داد ولی این مسئله شاهین را خیلی اذیت می کرد. او از نگاهای بیگانه که بر اندام همسرش می نشست زجر می کشید.

    شب شاهین به خانه آمد و هر دو در محیطی صمیمی شامشان را خوردند و بعد شاهین در فضای نیمه تاریک حال به تماشای زیبایی زنش نشست.و از اینکه فرشته همسرش بود هزار بار خدا رو شکر کرد.

    وقتی شاهین به خواستگاری فرشته آمد فرشته شاهین را با عقلش انتخاب کرد نه با قلبش. اون موقع فرشته دختر دم بخت بود و شاهین اکثر معیارهای فرشته را داشت.مهربانی، علاقه، شغل خوب، خانه، ماشین شاهین با اینکه تاجر بود ولی روح بزرگی داشت و حرفهای متفاوتی میزد و در آخر فرشته گفت: این خودشه با این مرد میشه زندگی کرد .بعد عروسی هم شاهین همانی ماند که نشان میداد. ولی کمی تعصبی بود و دلش نمی خواست همسرش با مردهای غریبه زیاد بر خورد داشته باشد. می خواست در مهمانیها لباس پوشیده بپوشد و بیشتر کنار خودش باشد.فرشته هم تا حالا کاری نکرده بود که باعث ناراحتی شاهین شود.

    دومین باری که اون شخص زنگ زد فرشته با ملایمت جوابش را داد.

    سلام فرشته خانوم تو رو خدا به حرفام گوش کنید من عاشقتم دوستت دارم فرشته حرفش را قطع کرد و گفت:  آقای محترم من همسر دارم تو رو خدا مزاحم نشید - من مزاحم نیستم عاشقم و فرشته باز تلفن را قطع کرد.

    سومین بار فرشته با تندی جوابش را داد – مرد تیکه عوضی چی می خوای از جونم - فرشته خانوم چرا ناراحت میشید حرف من اینه که اون مرد لیاقت شما رو نداره - به تو ربطی نداره میدم همون مرد پدرتو در اره - فرشته خانوم اگه من به شما نرسم خودمو می کشم - خوب برو بکش به من چه بهتر راحت میشم - خودتون گفتیدا - اره خودم گفتم برو بکش - باشه همین امشب میکشم - برو بابا حال داری. این را گفت و گوشی را محکم کوبید و سرش را محکم میان دستانش گرفت و با خودش گفت امشب به شاهین ماجرا رو می گم.

    شب شاهن آمد و با استقبال گرم همسرش روبه رو شد. شاهین بازوان نحیف فرشته رو میان دستانش گرفت و گفت دلم برات یه ذره شده بود عروسک.فرشته لبخندی زد و گفت بشین سر میز شام و بیارم .- اره بیار که دارم از گشنگی می میرم بعد شام فرشته می خواست درباره مزاحم تلفنی حرف بزنه که یهو سر و صدایی از کوچه بلند شد شاهین با عجله به کوچه رفت و فرشته هم یه شال انداخت روی سرش و به دم در رفت مردم جلوی خونه آقای صادقی جمع شده بودند. مدتی بعد شاهین برگشت و فرشته از او ماجرا رو پرسید شاهین گفت:ساسان پسر اقای صادقی خود کشی کرده فرشته وقتی اینو شنید دنیا رو سرش خراب شد یعنی خودش بود ساسان؟ فرشته اون شب چیزی درباره مزاحم به شاهین نگفت.

    آقای صادقی همسایه روبه روییشان بود ساسان پسرش جوان زیبا و با ادب آقای صادقی زبان زد خاص عام بود خیلی از دخترای کوچه آرزو داشتند که همسر ساسان شوند حتی خواهر کوچک خود فرشته، رویا یکی از اون دخترها بود.

    بعد از اون اتفاق ساسان تمام  فکر ذکر فرشته شده بود مدتها فرشته در فکر ساسان بود که باز آن شخص زنگ زد.

    سلام فرشته خانوم دید که سر حرفم موندم. آقا ساسان از شما انتظار نداشتم نه مزاحمت نه خودکشی  - چند بار بگم من مزاحم نیستم عاشقم – اقا ساسان من شوهر دارم –خوب فرار می کنیم از همه. میریم اونور آب ترکیه – آقا ساسان دیگه زنگ نزنید خواهش می کنم فرشته می خواست گوشی رو بذاره که ساسان گفت: امشب دیگه حتما خودمو می کشم تا بهت ثابت بشه  فرشته گوشی رو گذاشت و ادامه حرفهای ساسان رو نشنید.فرشته باورش نمی شد که زیباترین پسر محله عاشقش شده،عاشق فرشته ای که شوهر داشت. یه نفر بود که حاضر بود به خاطر فرشته از زندگیش هم بگذره اینها حس عجیبی به فرشته میداد حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بود حس عاشقی.

    شب وقتی شاهین به خانه آمد فرشته مثل شبهای دیگه ازش پذیرائی نکرد فرشته تو فکر خیال بود مدتی گذشت و فرشته از شاهین پرسید معلوم نشد پسر آقای صادقی چرا خود کشی کرده . باشنیدن این حرف شاهین لیوان چای را که در دستش بود زمین گذاشت و گفت:خوب شد پرسیدی ساسان باز دست به خود کشی زده از طبقه دوم بیمارستان خودش و پرت کرده ولی باز زنده مونده. قلب فرشته داشت از جاش کنده میشد –چرا – می گن عاشق شده و فرشته دیگر چیزی نپرسید چون همه چیز را بهتر از همسرش می دانست.

    فردای اون روز فرشته خودش به بیمارستان زنگ زد. – مگه دیونه شدی پسر – کاش دیوونه بودم عاشق شدم – ساسان اسم این کار رو تو مملکت ما، بردن جرمه – ما که نمی خوائیم تو اینجا زندگی کنیم ما میریم، میریم به اون طرف دنیا جائی که دست هیچ کس بهمون نرسه.

    آن روز فرشته و ساسان دو ساعت باهم حرف زدند و فرشته به ساسان قول داد که یک ماه بعد جوابش را خواهد داد.ولی احتیاجی به یک ماه نبود همون لحظه ای که فرشته گوشی را قطع کرد معلوم بود که فرشته عاشق شده. فرشته سر دو راهی جانکاهی قرار داشت. ماندن وزندگی کردن با شاهین یا رفتن با کسی که عاشقش بود.

    یک ماه بعد ساسان زنگ زد تا جواب فرشته رو بشنود فرشته که تمام آن یک ماه را به پیشنهاد ساسان فکر کرده بود با لرزش صدا ولی با اطمینان و در کمال ناباوری به ساسان جواب مثبت داد وقتی ساسان جواب مثبت فرشته رو شنید فریادی از سر خوشحالی زد که کم مونده بود پرده گوش فرشته پاره بشود.

    بعد از آن روزساسان  و فرشته چند بار دیگر تلفنی باهم حرف زدند. حتی دو با رهم برای گردش و غذا خوردن باهم بیرون رفتند دیگر فرشته ترسی نداشت او عاشق بود و به خاطر عشقش حاضر بود هر کاری بکند.دلی که فرشته تا ان موقع بهش اهمیت نداده بود حالا تمام زندگی فرشته بود چون عشقش ساسان در آنجا بود.

    سه ساعت مانده بود که  شاهین به خانه بیاد که ساسان از دفتر شاهین خارج شد در حالی که یک چک دویست میلیونی در دستش بود ساسان با خنده به چک نگاهی انداخت و به طرف بانک رفت تا دست مزد این چند مدتی را که برای شاهین کار کرده بود را نقد کند.ساسان سوار ماشینی که شاهین براش خریده بود شد و خندان به راه افتاد.

    بعد از مدتی شاهین از دفتر بیرون آمد و به طرف خانه حرکت کرد. امروز دوساعت زودتر داشت به خانه می رفت می دانست در خانه فرشته منتظرش نیست ولی می خواست فرشته را سوپرایز کند.

    شاهین از ماشین پیاده شد و در باز کرد و یک راست به طرف اتاقشان رفت می خواست ببیند کسی که می گفت عشق در کتابهاست با دیدنش چه عکس العملی نشان خواهد داد.شاهین با نیشخندی که بر لب داشت در را باز کرد و هاج و واج به اتاق خالی نگاه کرد اتاقی که معلوم بود با عجله کسی آنجا را ترک کرده.روی آئینه بزرگ آرایش با رژ لب نوشته شده بود "شاهین معذرت می خوام برای همه چیز ولی مجبور بودم." ساسان به شاهین نارو زده بود.

    یک ماه بعد فرشته و ساسان در دوبی زندگی تازه ای را برای خودشن آغاز کرده بودند. در حالی که شاهین در خیابانهای استانبول دنبال همسر و رفیق خیانتکارش بود.

    عشق مال کتابهاست-مجموعه داستانهای متفاوت

  • در بزم عشق عاشقانه برقص


    عاشق-سیاهنویس

  • عاشورا/مجموعه داستانهای متفاوت

  • سلام دوستان اين داستانه برادر يه دوسته بهتر بگم داستان برادر عشقمه كه منم كمي تو متن ماجرا بودم.اين سر گذشته فقط همين.


    داستان يك دوست


    موجهاي كه از دست دريا مي گريختند و به ساحل چنگ ميزدند پاهاي برهنه افشين را لمس مي كردند ولي افشين به هيچ چيز توجهي نداشت نه به دريا نه به موجها ونه به غروب زيباي خورشيد. افشين غرق فكر بود او كه سر به زير داشت زير لب گفت:اسم اين كارت خيانت بودافسانه اين را گفت وبا اكراه از جايش بلند شد وبه طرف ويلاي عمويش به راه افتاد تا بازيك مشت از آن قرصهاي رنگارنگ آرامبخش را بخورد و بخوابد.بعد از رفتن افسانه افشين هيچ انگيزه اي براي زندگي نداشت

                                                         2سال قبل

    افشين زير باران منتظر اتوبوس بود. دقايقي گذشت اتوبوس آمد و افشين سوارش شد.مقداري از راه را رفته بود كه نگاه افشين با نگاه يك دختر گره خورد دختري كه افشين تا به حال لنگه اش را نديده بود افشين در ايستگاه نزديك خانه يشان پياده نشد قصد داشت در ايستگاهي كه دختر پياده ميشد پياده شود.

    دختر نزديك دانشگاه پياده شد چترش را باز كرد و به طرف دانشگاه به راه افتاد. دختر ميدانست كه افشين دنبالش هست .دختر به ساختمان دانشگاه وارد شد و افشين زير باران منتظر ماند بعد از سه ساعت دختر از دانشگاه بيرون آمد وقتي افشين را ديد از تعجب داشت شاخ در مي اورد.افشين مثل موش آب كشيده شده بود 3 ساعت زير باران منتظرش ايستاده بود .افشين عاشق شده بود در يك نگاه.وقتي دختر از كنار افشين گذشت با لبخندي گفت (ديوونه) و از آنجا دور شد.

    بعد از آن روز زندگي براي افشين طوري ديگر شد مي گفت. مي خنديد .همه چي برايش زيبا بود.دختر خاله افشين در آن دانشگاه درس مي خواند افشين بعد از چند روز به خانه خاله اش رفت و با نر گس دختر خاله اش درباره دختري كه ديده بود حرف زد و مشخصات دختر را داد تا نرگس آمارش را بهش بدهد.دو روز بعد نرگس زنگ زد و افشين بي معطلي به طرف خانه خاله اش به راه افتاد. نرگس درباره دختر چيزهاي فهميده بود افشين به تندي به خاله اش سلام كرد و سريع به طرف اتاق نرگس رفت. در را زد و وارد شد.

    بعد از سلام زود گفت: شناختيش نرگس گفت:آره و ادامه داد اسمش افسانه هست با هيچ پسري رابطه اي نداره پدرش از مايع دارهاي كرجه.برادرش در كانادا زندگي مي كنه پدرش قصد داشت افسانه را هم به آنجا بفرسته ولي بعد از مدتي منصرف شد.افشين از نرگس خواست تا با افسانه حرف بزنه و بهش بگه كه عاشقش شده و نرگس با علامت سر قبول كرد .

    چند روز بعد نرگس زنگ زد افشين بي تاب بود و مي خواست تلفني همه چي را بشنود ولي نرگس گفت:بيا خونه.دو ساعت بعد افشين در اتاق نرگس بود.-سلام نرگس –سلام-باهاش حرف زدي-اره-چي گفت-شناختت گفت همون پسري كه تو بارون دنبالم كرد و مي گي من از ماجرا خبر نداشتم ولي وقتي مشخصاتتو داد فهميدم توئي-گفتي عاشقشم-اره-چي گفت-اول قبول نكرد ولي من زياد اصرار كردم گفت بايد فكر كنم.

    از اون روز به بعد روزهاي كه افسانه كلاس داشت افشين جلوي دانشگاه بود. و بلاخره با كمك نرگس افشين و افسانه يه قرار ملاقات در يك كافي شاپ گذاشتند افشين و افسانه يك ساعت در كافي شاپ حرف زدند در خاتمه افسانه گفت:من بهت قول ازدواج نميدم ولي ميتونيم با هم باشيم فقط دوست. افشين تو قلبش گفت باهام عروسي مي كني حالا صبر كن.بعد به افسانه گفت قبول.در واقع افسانه هم در نگاه اول عاشق شده بود.

    روزهاي شيرين افشين شروع شد خبر عشق افشين و افسانه زود در دانشگاه و فاميل پيچيد همه مي گفتند اين دو براي هم ساخته شدن. افشين و افسانه بهم مي آمدند هر دو زيبا و جذاب بودند تنها چيزي كه افشين را مي آزرد غم تو چشماهاي افسانه بود افشين درباره اش از افسانه پرسيد ولي افسانه از پاسخ دادن طفره رفت. افشين  هم كه به خودش و افسانه قول داده بود كه هميشه شادش كنه ديگه چيزي نپرسيد. خانوادده هر دو تاشون از اول از دوستي فرزندانشان با خبر بودند و در اين ميان پدر افسانه خوشحال تر از همه بود.افسانه اي كه چند ماه قبل به شدت افسرده بود حالا شاد شاد بود.

    صبح شنبه باز يك روز باراني ديگر چند روز بعد رابطه افشين و افسانه يكساله ميشد تو اين مدت اين دو ديوانه وار ديوانه هم شده بودند.افشين به موبايل افسانه زنگ زد مدتي بعد از آن طرف خط صدايي آمد افسانه نبود خواهرش بود افشين سراغ افسانه را گرفت بعد از مدتي سكوت خواهر افسانه گريه كرد افشين احساس كرد يه چيزي داره تو كمرش سنگيني مي كنه افشين خودش دلداري داد و گفت حتما بيماره و زود خوب ميشه ولي خواهر افسانه گفت افسانه فوت كرده.

    افسانه بر اثر سرطان فوت كرده بود افشين در فراق افسانه يك قطره اشك هم نريخت شوكه شده بود باورش نميشد افسانه رفته باشه. حالا ميدانست كه چرا افسانه گفت فقط دوستي چرا تا حرف ازدواج مي آمد زود حرف را عوض مي كرد.و تازه فهميد غم چشمان افسانه براي چه بود.

    تو مدت چهار ماه افشين پوست و استخوان شد. موهاي شقيقه اش تو اين مدت سفيد شد.ديگه نمي تونست تو شهري كه همه جاش براي افشين خاطره افسانه را به يادش مي آورد نفس بكشه به همين خاطر به ويلاي عمويش در شمال رفت.

                                                   حال

    افشين با اكراه از رختخواب دل كند گرسنه بود  سر يخچال رفت ويك ليوان شير خورد تو همين موقع زنگ ويلا زده شده افشين به طرف در رفت وقتي نزديكتر شد ديد خواهر افسانه هست.تند به طرف در رفت خواهر افسانه بعد از سلام نامه اي را به افشين داد و رفت.

    افشين نامه را باز كرد خط،خط افسانه بود.نامه اينگونه شروع شده بود:

    سلام افشين بابا اخماتو باز كن خوب همه ميميريم.يكي زود يكي دير ولي ميميريم. عزيزم من قبل از آشنايي با تو خودم را براي مرگ آماده كرده بودم وهيچ ترسي از مرگ نداشتم ولي از وقتي با تو آشنا شدم هر روز كه از خواب بيدار ميشدم خدا رو شكر مي كردم كه اجازه داده يك روز ديگه عشقم رو ببينم هر روز از خدا مي خواستم مرگم را به تاخير بيندازد ولي بلاخره رفتني بودم عزيزم زندگي كن زندگي ادامه داره ازت خواهش مي كنم به زندگي برگرد.من هميشه در كنارت خواهم بود.اگه تا حالا گريه نكردي كه نكردي خواهش مي كنم گريه كن.

    افشين بي اراده اشك ريخت به وسعت اين دوسالي كه گريه نكرده بود فرداي اون روز افشين در كرج بود قبل از رفتن به خانه به قبرستان رفت بعد از مدتي گشتن آرامگاه عشقش را پيدا كرد نشست كنار قبر افسانه و ساعتها با افسانه حرف زد و گريه كرد وقتي هوا تاريك شد افشين از قبرستان خارج شد باز داشت باران مي باريد افشين باز جمله افسانه را به ياد آورد عزيزم زندگي كن.

    داستان یک دوست-مجموعه داستانهای متفاوت

  •                به نام خدا-عيد فطر-سياهنويس

     

      عيد فطر


    داستان تكان دهنده بر اساس ماجراي واقعي


    مرگ


    امير با ماشين به طرف آپارتمانش ميرفت كه موبايلش زنگ زد.دوستش سعيد بود. امير گوشي رو برداشت و بعد از حال احوال پرسي سعيد گفت: يه تيكه زديم توپ اگه نياي از دستش دادي.امير با ذوق گفت: صبر كنين الانه رسيدم بعد مسير ماشين عوض كرد وبه طرف آدرسي كه سعيد داده بود حركت كرد.

    دوستي امير وسعيد به دوران نو جوانی بر مي گشت دوستي كه خانواده امير از اول مخالفش بودند. خانواده امير خانواده فرهنگي و با آبروي بودند  .پدر مادرش بارها تلاش كرده بودند پسرشان را از منجلاب فساد نجات بدن ولي امير بد جور گرفتار خلاف شده بود و تلاش خانواده اش بي فايده بود.

    امير بيشتر وقتش را با سعيد كه مثل خودش آدم نا اهلي بود سپري ميكرد. اين دو هر كاري كه اسمش را خلاف بذاري مي كردند. از زورگيري و باج گيري تا قمه كشي.تازگیها هم دخترها را مي درزديدند وبه آنها تجاوز ميكردند.مصرف مواد مخدر و قرصهاي روان گردان هم كار هر روزشان بود. امروز هم سعيد يك دختر بد بخت را دزيده و و امير را هم خبر كرده بود تا باهم به او تجاوز كنند.

    امير به آدرسي كه سعيد داده بود رسيد. كمي دنبال آدرس گشت و زود خانه را پيدا كرد و زنگ را زد. سعيد بعد از اينكه مطمئن شد امير پشت در هست در را باز كرد. امير وارد نشده سعيد با شوق گفت:نميدوني چي تور زدم اگه ببيني پس مي اوفتي. امير پرسيد  تنهايي دزديديش؟ سعيد گفت:نه با قاسم امير پرسيد:قاسم كو؟ سعيد با لبخند خاصش گفت: تو اتاقه.امير در حالي كه داشت مي نشست روي مبل گفت:بي پدر هميشه اول مي ره تو.

    قاسم هم يكي ديگر از دوستاهاي شرور امير بود.امير مدتها بود که با قاسم دوست بود ولي نه به اندازه اي كه با سعيد رفاقت داشت.از تو اتاق صداي جيغ يه دختر ميامد بعد از مدتي جيغها تبديل شد به هق هق گريه. مدتي بعد قاسم از اتاق بيرون آمدسر تا پا عرق بود.امير گفت:چيه گل لگد ميكردي. قاسم گفت:بابا اين دختر مثل يه اسب وحشيه ولي نگران نباشيد رامش كردم. سعيد ميان حرف پريد گفت:حالا كه رامش كردي من ميرم سوارش بشم. سعيد اينو گفت وارد اتاق شد.

    باز صداي فرياد و گريه فضاي خاته را پر كرد ولي امير و قاسم بي خيال داشتند ترياك مي كشيدند.

    نيم ساعت بعد سعيد آمد بيرون امير گفت:چه خبرته واسه ما هم چيزي موند.سعيد گفت دل كندن از اين دخترك سخته نمي دوني چه جيگريه.حالا ميري ميبيني.

    چند دقيقه بعد امير وارد اتاق شد يه دختركه معلوم بود با زور لباسهايش را در آورده اند روي تخت دراز كشيده بود وسرش را فرو برده بود بين دستاش و گريه مي كرد امير گفت:چي كوچولو چرا گريه ميكني ديگه آخرشه چند دقيقه ديگه ميري خونتون. همين كه دختر برگشت به اميرفحش بده امير و دختر هر دوشان خشكشان زد دختر خواهر امير بود.

    چند لحظه طول كشيد تا امير به خودش آمد.امير به سرعت از اتاق بيرون آمد. سعيد با لبخند مخصوصش گفت: چي شد ازش خوشت نيومد. قاسم با لبخند گفت:آقا كلاسش رفته بالا چطوره انجلينا جولي رو واسش بياريم. امير ديگه مجال نداد بيشتر ازاين حرف بزنند و با چاقويي كه هميشه همراه داشت سعيد و قاسم را سوراخ  سوراخ كرد و كشت.بعد وارد اتاق شد.خواهرش داشت لباس مي پوشيد.امير دست خواهرش راگرفت و به حمام برد و آب را باز كرد بعد پريز برق رو از جا كند و با يه دست محكم دست خواهرش راگرفت و با يه دست ديگر محكم سيمهاي پريز را مدتي بعد برق هر دوي آنهارو خشك كرد و كشت.

     مرگ-مجموعه داستانهای متفاوت

  • در بیت خدا شیر خدا را کشتند / داماد نبی امام ما را کشتند


    شهادت حضرت علي-مجموعه داستانهاي متفاوت


    افيون


    گوشي رو برداشتم و زنگ زدم به سارا و بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب.

    -چطور تونستي با من اينكار را بكني و با مجيد دوست بشي تو هم باورت شده كه من معتادم-سارا با گريه گفت: نه مسعود مي خواستم امتحانت كنم و ببينم چقدر عاشقمي آخه همه مي گفتند مسعود تو رو بازي ميده-ميام خواستگاريت تا بهت ثابت بشه عاشقتم-نه مسعود پدرم از تو خوشش نمياد مي گه تو لاتي-پس بيا فرار كنيم-كي كجا-دو ماه ديگه، ميريم خونه خواهرم تو كرمان بعد از مدتي كه آبها از آسياب افتاد بر مي گرديم وپدرت هم تو عمل انجام شده قرا مي گيره.-چرا بعد از دو ماه-يه كار نيمه تموم دارم بايد تمومش كنم.سارا بعد از كمي مكث قبول كرد.

    بعد از اينكه گوشي رو گذاشتم آرام شدم كار نيمه كاره ام ترك اعتيادم بود. آره من يك سال بود معتاد بودم. وضع ماليم خوب نبود تا به كمپ بروم و آنجا ترك كنم. چاره اي جز ترك كردن در خانه نداشتم. اولين كاري كه بايد مي كردم گفتن حقيقت به مادرم بود.مادري كه بعد از مرگ پدرم ما رو تنهائي بزرگ كرده بود. به آشپزخانه رفتم وبه مادرم گفتم: مي خوام باهات حرف بزنم.مادرم دست از كار كشيد و منتظر شد حرفم را بزنم.من با مادرم راحت بودم و مشكلاتم و راحت به او مي گفتم.ولي اين يكي فرق داشت. تمام جرات خود را جمع كرم و بي معطلي گفتم:من معتادم ولي از همين امروزم مي خوام ترك كنم.مادرم با نگاهی که ازش درد و سرزنش می بارید نگاهم کرد باورش نميشد مسعود پسري كه تو فاميل تك بود معتاد بشه.سرم رو انداختم پائین و با بغض  ادامه دادم، من ميرم تو اتاقم و شما در را مي بندي وبعد از دو ماه باز مي كني.مادرم هم بي چون چرا گفت:باشه

    روز اول دردي نداشتم چون آن روز مصرف كرده بودم ولي روز دوم كمي درد داشتم ولي نه به شدتي كه فكر مي كردم ولي.....

    ولي روز سوم وقتي بيدار شدم احساس كردم چسبيدم به تخت نا نداشتم بدنم را حركت بدم درد خماري شروع شده  بود. از شدت درد شروع به گريه كردم و بعد از مدتي گريه هام تبديل شد به فرياد-خدا كمكم كن خدا -غلط كردم.اونقدر گريه كردم كه از حال رفتم.روزها سپري ميشد و دردم روز به روز بيشتر ميشد مثل اينكه با پتك مي كوبيدند توپاهام بدنم به رعشه افتاده بود طوري كه احساس مي كردم برق به بدنم وصل شده دندان هايم از درد به هم مي خورد.تو اين مدت چند بار خواستم دوباره شروع به مصرف كنم ولي ياد سارا سارايي كه ديوانه وار عاشقش بودم منصرفم كرد.يه روز كه تو تختم دراز كشيده بودم يادم آمد كمي ترياك زير ميز كامپيوتر پنهان كردم مثل برق ترياك را برداشتم و خواستم با يك ليوان آب قورتش بدم ولي باز ياد سارا گريه هاي الناز خواهرم و دردي كه مادرم مي كشيد مانع از آن شد كه ترياك را بخورم.زود به طرف در رفتم و با فريا مادرم را صدا كردم مادرم در باز كرده، نكرده ترياك را دادم به مادرم و گفتم:به خدا يه ذره هم بهش دست نزدم.مادرم گفت:مي دونم پسرم خون خدا بيامورز پدرت در رگهاته تو هم مثل اون يك مرد واقعي هستي.از اينكه ترياك را به مادرم داده بودم احساس خوبي داشتم ووجدانم راحت بود.

    روز دهم بود كه ديگه طاقتم طاق شد. ديگه نمي توانستم تحمل كنم كم آورده بودم به طرف در رفتم و مادرم و صدا كردم وقتي مادرم در را باز كرد هولش دادم و كفش هايم را پوشيدم به طرف در حياط دويدم.ولي در حياط بسته بود. پشت سرم مادرم آمد وكليد را به طرفم پرت كرد من كليد را برداشتم و به طرف مادرم آمدم وبغلش كردم وشروع كردم به گريه.گفتم:مامان كم آوردم-نه پسرم ديگه چيزي نمونده-نه اين درد لعنتي نمي خواد من را رها كنه-نه عزيزم همه چي درست ميشه- نمي تونم مامان-ميتوني پسرم بايد اراده كني.و من باز به اتاقم برگشتم.تو اين ميان گريه هاي خواهرم الناز كه من را بيشتر از هركسي دوست داشت با آنكه باعث ناراحتيم مي شد ولي من را در هدفم ثابت قدم تر مي كرد.

    بعد از يك ماه دردم كم كم شروع به كم شدن كرد تا اينكه ديگر دردي را احساس نمي كردم ولي حالا هم هوسش ول كنم نبود هوسي كه ديوانه ام مي كرد ولي باز ياد عشقم وعزيزانم  من را آرام مي كرد.تو روزهاي اولي كه شروع به  ترك كرده بودم غذا از گلوم پا ئين نمي رفت و به همين خاطر شده بودم پوست استخوان.ولي حالا غذاها را با اشتها مي خوردم تا گوشتي زير پوستم برود. روزي دو بار ورزش ميكردم، در اتاقم بسته نبود، خواهرم از وقتي حالم بهتر شده بود خوشحال بود.دوباره شادي به خانه ما برگشته بود.

    دو ماه تموم شد ساعت 8 صبح براي تست مرفين به بيمارستان رفتم بعد از ظهر رفتم جوابش را بگيرم مثل دانش آموزي بودم كه منتظر نمره امتحانش بود وقتي پرستار اسم من را صدا كرد از جايم پريدم و زود پيشش رفتم پرستارنگاهي به من كرد و با لبخند گفت:تستت منفيه.وقتي اين و شنيدم فرياد زدم خداجونم ممنونم پرستار بهم گفت" آرومتر اينجا بيمارستانه.من هم از او معذرت خواستم واز بيمارستان خارج شدم ميخواستم برم خونه ولي تصميم گرفتم قبل از رفتنم به خانه برم به ديدن سارا كه ساعت 6 از سر كار بر ميگشت مثل باد رسيدم سر کوچشون كمي سر كوچه ايستاده بودم كه دوست صميم صادق آمد بعد از احوال پرسي گفتم: صادق برو الان سارا مياد مي خوام باهاش حرف بزنم.صادق گفت:چي چي رو  باهاش حرف بزنم سارا يك ماهه عروسي كرده.خشكم زد با صدايی كه بغض درونش موج مي زد گفتم شوخيه بي مزه اي بود.صادق گفت به روح مادرم راست مي گم. صادق الكي به روح مادرش قسم نمي خورد.جواب آزمايش بي اراده از دستم افتاد توي چوي آب صادق گفت: بي خيال اين نشد يكي ديگه و رفت. بعد از رفتن صادق بغضم تركيد و شروع به گريه كردم. سارا عشقم دار و ندارم هستيم من را رها كرده بود.

    بي هدف تو خيابانها راه ميرفتم از اين خيابان به آن خيابان و از آن يكي به ديگري. رفتم و رفتم تا رسيدم به مركز شهر از دور رسول را ديدم رفتم نزديكش يك اسكناس ده هزار توماني بهش دادم و رسول طوري كه كسي نفهمه مقداري ترياك گذاشت كف دستم.

    افيون-سياهنويس

  • كابوس

    با صدا از خواب پريدم غرق عرق بودم.كابوس  ديده بودم ولي جز فريادهاي مبهم يه نفر چيزي يادم نمي آمد بي خيالش شدم امروز نه كابوس و نه چيز ديگه اي نمي تونست روز من راخراب كند امروز يه روز مخصوص بود قرار بود بعد از يك ماه همسرم به خاطر عملي كه براي در آوردن غده هاي پاش صورت گرفته بود از بيمارستان مرخص شود.با اينكه هروز به ديدنش ميرفتم ولي باز دلتنگش بودم كشو ميز را باز كردم ويك نخ سيگار برداشتم ولي باز چشمم به نوشته لوسي افتاد (انگيزه هاي خوب بابا براي ترك كردن عادت بد سيگار 1-مادر خوشگلمون2-داداش وليام خوشتيپ3-من لوسي دختر دوست داشتني شما4-نيكي ته تغاري خانواده)سيگار و گذاشتم تو پاكتش، سيگاري كه يك هفته بود خريده بودم ولي هنوز دست نخورده باقي مانده بود.

    با سلام وارد آشپزخانه شدم .هيچكس نبود همه رفته بودند سر كار ودرس و مشقشون.اشتها نداشتم صبحانه بخورم رفتم سر بساط قهوه ولي خبري از قهوه نبود. بچه ها با اينكه ميدونستند من اگه قهوه نخورم تا شب كسل و بي حوصله ميشم بازم برام قهوه نگه نداشته بودند.

    سوار ماشين شدم و به طرف اداره حركت كردم. تو اداره اولين نفري كه ديدم دوست صميميم جك بود كه يك ليوان قهوه نيمه خورده دستش بود قبل از اينكه جواب سلامش را بدم قهوه را از دستش گرفتم ويك نفس سر كشيدم. جك گفت:مايكل چي شده خوشحالي با خنده گفتم:قراره ليزا از بيمارستان مرخص بشه راستي شب با همسرت بيا خونه ما مي خوام يه مهموني كوچيك بگيرم.جك با كمال ميل قبول كرد قبل از رفتنم به اتاقم به اتاق رئيس رفتم و او و همسرش را هم براي مهماني شب دعوت كردم .داشتم ميرفتم به اتاقم كه سر راه ديويد را ديدم با گشاده روي سلام كرد ومن با سردي پاسخش را دادم هر چقدر بهش بی محلی می کردم فایده ای نداشت.از پنچره اتاقم چند نفر از همكارام را ديدم كه دور ديويد جمع شده بودند و ديويد هم براشون سخراني مي كرد وهمكارام هم قش قش مي خنديدند.ديويد يكسال بود كه پليس شده بود ولي كمكم داشت جاي من و بعنوان بهترين پليس اداره مي گرفت نفرتم از ديويد زماني بيشتر شد كه  بعد از پنچ سال قهرماني من تو مسابقات تير اندازي اين عنوان را از من گرفت.همه مي گفتند ديويد پسر خوبيه وخيليها هم باهاش صميمي شده بودند حتي همسرم ليزا هم كه تو جشن تولد دختر رئيس با ديويد و همسرش ملاقات كرده بود معتقد بود هم ديويد و هم همسرش آدماي مهربون هستند ولي حسادت چشم من را كور كرده بود.

    گوشي را برداشتم ويك زنگ به ليزا زدم وگفتگويي كوتاه اما شيرين باهاش كردم.بعد از اينكه گوشي را گذاشتم فهميدم كسي كه تو كابوسم فرياد مي كشيد ليزا بود ولي نمي دونستم از من چي مي خواست.تو اين فكر و خيالات بودم كه جك وارد اتاقم شد و گفت: دزدان جواهر فروشي بازم دست به سرقت زدند.اصلا حوصله رفتن به ماموريت را نداشتم نمي خواستم اين روز بخصوص خراب بشه با بيميلي پا شدم وبعد از چند دقيقه جلوي جواهر فروشي بوديم. تو خیابان غل غله ای بر پا بود جمعیت کمی دورتر از مغازه جمع شده بودند وچند پلیس برای کنترل و بر قراری نظم جلوی آنها قرار داشتند.

    دو نفر را ديدم كه از جواهر فروشي به بيرون آمدند و به طرف موتوري كه كمي جلوتر از مغازه بود فرار كردند.يكي از سارقان نقاب به چهره داشت ولي نقاب ديگري  تا نصفه هاي صورتش بالا رفته بود.از قيافش معلوم بود كه جوان هست من زود زانوم را تكيه دادم به زمين و سه بار فرياد كشيدم ايست. مي خواستم شليك كنم كه فريادهاي ديويد من را به خودم آوررد-قربان لاستيك موتورشونو بزن قربان موتورشونو نشونه بگير اونا بچه ان فريادهاي ديويد باعث شد بفهمم ليزا تو كابوسم چي فرياد ميزد-مايكل ولش نكن-مايكل نگهش دار بكشش بالا.فريادهاي ديويد و ليزا باهم قاطي شده بودند-قربان موترشونو نشونه بگير-مايكل ولش نكن بكشش بالا.

    باز فريادهاي ديويد منو به خودم آورد كه مي گفت قربان لاستيك موتورشونو بزن.ولي من حسوديم گل كرد و با لجبازي زير لب گفتم يه جوجه پليس مي خواد به من كار ياد بده .باز متوجه سارقان شدم كه داشتند به موتور مي رسيدند دو تير به پاي يكي از سارقان شليك كردم اون افتاد زمين و ديگري با شنيدن صداي گلوله كيفي كه تو دستش بود را انداخت و دستاهايش را برد بالا.ديويد وقتي به من رسيد گفت:لجباز عوضي من لبخند پيروزمندانه اي زدم و ديويدم سرش را تكان داد و رفت به صحنه حادثه. وقتي ديويد به صحنه رسيد فريادهاش به هوا بلند شد-كثافت لعنتي به خاطر چند تيكه طلا يه بچه رو كشتي اين طلاها چقدر ارزش داشت عوضي برو با افتخار به همه بگو يه بچه كه يه تفنگ اسباب بازي دستش بود رو كشتم .باشنيدن اين حرفا مو بر تنم سيخ شدمن در تمام عمر خدمتم در پليس يه نفر را كشته بودم كه اونم يه قاتل بود و براي نجات جونم كشته بودمش ولي اولين بار بود كه تيرم خطا رفته بود ويك بچه را كشته بودم.جك كه هميشه هواي من را داشت زير گوشم گفت تو گزارش بنويس اسلحم اشكال داشت بقيش با من.من هم سر م را به علامت تائيد تكان دادم و با قدمهاي سست به طرف صحنه حادثه حركت كرم. وقتي بالاي جناز رسيدم خشكم زد. مثل مسخ شده ها شده بودم هيچ چيز نميديدم جز جنازه پسرم ويليام من با دستاي خودم پسرم را كشته بودم.

    حالا كابوسي رو كه ديشب ديده بودم آشكارا به خاطرمي آوردم لبه يه پرتگاه ويليام داشت پرت ميشد من دستش را گرفته بودم ليزا فرياد مي كشيد: نگهش دار مايكل نگهش دار ولش نكن بكشش بالا و چشمهاي ويليام كه ملتمسانه به من نگاه مي كرد ولي من دست ويليام را ول كردم و ويليام به ته دره سقوط كرد.

    کابوس-سیاهنویس

  • ماه خدا

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری