•   
  •   
  •   
  •   
  •                                  

    منجلاب

     رامین از وقتی که دوستش رضا گفته بود می خوان کسائی رو که مدرک کارشناسی ندارند و باز خرید کنند نگران بود. رامین کارمند بانک بود و مدرکش فوق دیپلم.  با اینکه پدرش میلیادر بود و خودش تک فرزند خانواده بود ولی دلش نمی خواست وبال پدرش باشد می خواست روی پاهای خودش بایستد.رامین کتابهای که چند سال بود در زیر زمین خاک می خوردند پیدا کرد و شروع کرد به مطالعه برای کنکور و بلاخره توانست تو دانشکاه آزاد شهر خودش کرج قبول شود.برای دومین بار وارد دانشگاه شد اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد آرایش و لباسهای عجیب و غریب دانشجوها بود. رامین قیافه زیبایی داشت دوستان نزدیک می گفتند:به مادرش رفته.بیراهم نمی گفتند مادر رامین زن فوقالعاده زیبایی بود که دو سال بعد تولد رامین فوت کرده بود.و رامین چهره زیبایی مادرش را به ارث برده بود.وقتی تو حیاط دانشگاه قدم میزد کسی نگاهش نمی کرد.با اینکه خوشگل بود ولی لباس رسمی تنش بود موهایش را ساده شانه کرده بود و کلا ظاهر ساده اش توجه هیچ کس رو جلب نمی کرد .البته رامین از این موضوع خوشحال بود. او از بچگی گوشه گیر بود و تنهایی رو دوست داشت.

    روزهای دانشگاه به سرعت می گذشت حالا رامین ترم سومی بود.در یک روز پائیزی رامین روی نیمکت در گوشه ای از دانشگاه نشسته بود که چشمش به یه دختر افتاد.برای چند ثانیه نگاهش زوم شد روی اون دختر. فوقالعاده زیبا بود چشم چران نبود ولی نمی تونست جلوی خودش را بگیرد او واقعا محشر بود. دختر بی توجه از کنارش گذشت و دل رامین را هم با خودش برد.بعد دیدن اون دختر زندگی رامین تغیر کرد می گفت،می خندید.و پدرش خوشحال بود از اینکه پسرش که ماه به ماه نمی خندید اینگونه شاد شده.رامین از بچگی هر چه را که اراده کرده بود بدستش اورده بود و با خودش عهد کرد این دختر را هم که حالا میدانست اسمش سارا هست را بدست بیاورد.ولی یک روز نحس که به شدت باد می وزید سارا را دید که دستش در دست پسری جوان هست.خشکش زد.زود تحقیق کرد و فهمید این دو 2 ساله با هم رابطه دارند.ولی رامین به خودش دلگرمی داد که عشق بی رقیب طعمی ندارد.

    رامین نمی توانست دیگر صبر کند موضوع را با پدرش در میان گذاشت.و پدرش شادمان با آدرس و تلفنی که رامین بهش داده بود با خانواده سارا تماس گرفت. و خانواده سارا که فهمیدند پدر رامین از میلیادرهای کرج هست زود موافقت کردند. وقتی پدرش به او گفت:قراره چند روز دیگر به خواستگاری سارا بروند رامین از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید بی خبر از اینکه سارا با شنیدن اینکه می خواهد برایش خواستگار بیاید در خانه الم شنگه ای راه انداخته است.

    یک روز بعد از ظهر تلفن خانه به صدا در آمد شماره پدر سارا بود.رامین نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت پدر سارا بعد حال احوال پرسی با ناراحتی که در صدایش موج می زد گفت:معذرت می خوام ولی قرار جمعه را باید کنسلش کنیم.گوشی از دست رامین افتاد.دیوانه شده بود حمله کرد به وسایل خانه و با فریاد ظروف شکستنی رو به دیوار کوبید پدرش با عجله به پائین آمد سعی داشت آرومش کنه ولی رامین نه او را میدید نه صدایش را می شنید. پدرش که ناراحتی قلبی داشت در یه آن نقش بر زمین شد.رامین تازه متوجه پدرش شد.او را سریع به بیمارستان رساند ولی دیگر دیر شده بود.پدرش سکته کرده و برای همیشه او را تنها گذاشته بود.رامین با دلی پر درد پدرش را به خاک سپرد.

    بعد از چند ماه رامین کمی روحیه اش را بدست آورد.و قسم خورد هر جوری هست عشقش سارا را بدست بیاورد.او تمام مغازه های فرش فروشی پدرش و سهام کارخانه فرش بافی پدرش را فروخت از بانک استعفا داد تا تمرکزش فقط روی تنها هدفش باشد،عشقش سارا.ترم بعد وقتی دانشجویان دیدند لامبورگینی شرابی وارد حیاط دانشگاه شد چشمایشان گشاد شد.ولی حیرانتر شدند وقتی که خودش را دیدند. پسری با قد و موهایی بلند صورت استخوانی و زیبا و لباسهایی با مارکهایی معروف و به روز.رامین از پشت عینک دودی سارا رو دید. به طرفش رفت وقتی می خواست از کنارش رد شود.دید که سارا چطور با دقت دارد نگاهش می کند.دلش می خواست پرواز کند اولین دفعه ای بود که توجه سارا رو جلب کرده بود.حالا دیگر پسرا می خواستند مثل او باشند و دخترا می خواستند با او باشند.رامین با دختری که به شهین ستاره معروف بود و از دوستای سارا بود خواست از سارا برایش خبر بیاورد و کاری کند که سارا و شاهرخ از هم جدا بشن و در عوض پول خوبی بگیرد.شهین ستاره با کمال میل قبول کرد و گفت:من آچار فرانسه این دانشگام تو به خواستت می رسی.از اون به بعد خبر آب خوردن سارا هم به رامین می رسید شهین با تمام وجودش داشت کاری میکرد که سارا قید شاهرخ را بزند.زحمت شهین بلاخره به بار نشست.یک روز رامین به کلاس درس سارا رفت.و زل زد به او.سارا هم با لبخند و خنده هایش چراغ سبز و به او داد.وقتی شاهرخ این صحنه رو دید.مثل وحشیها به طرف رامین هجوم برد و با او دست به یقه شد.ولی سارا به این قائله خاتمه داد و سر شاهرخ فریاد زد چیکارش داری وحشی ازت بدم میاد.شاهرخ با التماس گفت سارا خواهش می کنم من بدون تو نمی تونم. وسارا در جواب گفت:مشکل خودته من رامین و دوست دارم واین آغاز رابطه رامین و سارا بود.در مدت کوتاهی رامین از سارا خواستگاری کرد.و سارا بعد یک هفته بهش جواب مثبت داد رامین به هدفش رسیده بود.در آسمانها پرواز می کرد تنها آرزویش این بود که کاش پدرش زنده بود و این روز را می دید.بعد از 6 ماه دوران شیرین نامزدی رامین و سارا رسما ازدواج کردند.و زندگی مشترکشان آغاز شد.

    در روزهای اول زنگی هر دو خوشحال بودند.ولی با گذشت زمان هر چقدر رامین عاشقتر میشد سارا سردتر میشد .سارا هر روز یه بهانه می آورد.ولی رامین با صبر و خشرویی همه را تحمل می کرد چون دیوانه سارا بود.ولی بهانه های سارا تمام شدنی نبود.تا حدی که گفت :من تو خونه ای که همه جاش عکس مرده هست نمی تونم زندگی کنم.رامین عکسهای پدر مادرش رو جمع کرد ولی بازم سارا کوتاه نیامد.رامین آپارتمانی شیک خرید و به نام سارا کرد برای مدتی  اوضاع درست شد. ولی سارا همچنان ساز ناسازگاری میزد.رامین هر روز برایش جواهری تازه می خرید روز تولدش برایش مزدا سواری خرید.رامین به معنای واقعی کلمه برده سارا شده بود.ولی بی فایده بود این دو هر روز از هم دور می شدند یک روز که با یکدیگر درگیری لفظی پیدا کردند  سارا به رامین گفت:پدر سگ. رامین نتوانست خودش را کنترل کند و با سیلی جوابش را داد. واین آغاز پایان زندگی این دو بود. رامین بارها و بارها ازش عذرخوای کرد ولی سارا 1370 سکه طلا رو گرفت ودر حالی که خانواده اش به شدت مخالف بودند و از او جدا شد.وقتی سارا از دفتر طلاق بیرون آمد.سوار ماشینش شد و به محله ای در پائین شهر رفت جلوی خونه ای کوچک ایستاد.زنگ را زد شاهرخ در چهارچوب در ظاهر شد.سارا با دیدنش لبخندی زد و  به حالت نظامی ژست گرفت وگفت:عملیات با موفق انجام شد قربان.شاهرخ با خوشحالی سارا رو در بغل گرفت وبه داخل خانه برد و فریاد زد پاریس منتظر ماست عزیزم.

    بعد از رفتن سارا رامین نتوانست به زندگی عادی برگردد و به مواد پناه برد و در اندک مدتی از تریاک به کراک رسید.رامین خانه را فروخت وبا پولش خانه کوچکی خرید وباقیمانده پول خانه اش راو با بقیه سرمایه ای که داشت در بانک گذاشت تا با سودش هزینه مواد و زندگیش تامین کند.رامین با یک نفر دیگر که او هم به خاطر شکست عشقی که داشت معتاد شده بود هم خانه شد.

    در مدت کوتاهی شاهرخ سکه ها ماشین و آپارتمان و جواهرات و رو به دلار تبدیل کرد.و برای خداحافظی از پدر و مادرش به آبادان رفت.20 روز از رفتن شاهرخ گذشت. ولی خبری ازش نشد.حتی فکر اینکه شاهرخ سارا را پیچانده باشد برای سارا از مرگ دردناکتر بود و باورش غیر ممکن.یک روز که سارا با کلی فکر خیال تو خیابون قدم می زد صدایی اونو به خودش آورد. وقتی نگاه کرد بدنش تیر کشید رامین بود.باورش نمیشد تو مدت 8 ماه به اندازه 10 سال پیر شده باشد.سارا تراولی به سمتش پرت کرد و به سرعت از آنجا دور شد رامین تراول و برداشت و بو کرد و بوسید و گریه کرد او هنوز دیوانه سارا بود.شب سارا می خواست به تخت برود همینکه رو تخت دراز کشید حس کرد چیزی چند جای بدنش را نیش زد.زود بلند شد چیزی نبود با دقت نگاه کرد چند سوزن بود.تو همین موقع در زده شد پسر بچه ای پشت در بود با دیدن سارا یک پاکت انداخت زمین و فرار کرد.سارا پاکت را برداشت.توش همان تراولی بود که به رامین داده بود.روش نوشته بود به دنیای من خوش آمدی عزیزم، به دنیای ایدز.زانوهای سارا خم شد. زانو زد و گریه کرد چند ساعت فریاد زد و گریه کرد.بی خبر از اینکه رامین پشت در هست و صدایش را می شنود .رامین طاقت نیاورد با موبایلش به سارا زنگ زد سارا با دستانی لرزان گوشی رو برداشت صدای رامین بود که می گفت:نترس سارا شوخی کردم.من عاشقتم نامرد نیستم عاشقتم،دیونتم،معذرت میخوام ترسوندمت معذرت میخوام غلط کردم.اینقد تو اذیتم کردی می خواستم بدوونی من چی...سارا نفسی کشید و حرف رامین برید و فریاد زد برو بمیر مفنگی. و تلفن و قطع کرد فردا صبح سارا آپارتمان را تحویل داد.به یک بیمارستان رفت وآزمایش داد خونش تمیز بود.سارا دیگر جای نداشت برود.بلاخره رفت سراغ دوست و همشهری شاهرخ محسن. بهش گفت:می خوام چند روزی اینجا باشم.محسن با بی میلی پذیرفت یک هفته دیگر گذشت ولی از شاهرخ خبری نشد. یک شب سارا صدای محسن را شنید که داشت تلفنی با کسی صحبت می کرد.فهمید شاهرخ هست.محسن گفت:شاهرخ تو رفتی ترکیه پی عشق وحال این هرزه هم وبال گردنم شده.سارا از اتاق بیرون آمد دلش می خواست بمیرد.آب دهانش را پرت کرد تو صورت محسن ومحسن اونو زیر مشت لگد گرفت و در آخر بهش تجاوز کرد و انداخت بیرون.

    بعد رفتن سارا در خانه محسن زده شد دوست معتاد رامین بود.گفت: سارا خانوم اینجان؟ محسن با تحقیر گفت:نه. اون مرد گفت:پرسو جو کردم تا اینجا رو پیدا کردم اگه بیاد اینجا این پاکت و بهش بدید از طرف شوهر سابقشه دو روز مرده یعنی خود کشی کرده به من گفت:اگه طوریم شد این و بدم به سارا خانوم.محسن پاکت و گرفت و در را بست.پاکت و باز کرد توش کلی تراول بود همگی 500 هزار تومانی.محسن لبخندی زد و گفت به این میگن شانس.

    سارا زیر باران بی هدف رفت و رفت و یک دفعه دید جلوی در خانه خودشان هست. زنگ و زد مادرش در و باز کرد.با دیدن سارا خواست در و ببنده که سارا گریه کنان گفت:من جایی رو ندارم. مادرش با بغض گفت:بیرون زیر بارون بخوابی بهتر از اینکه باباتو داداشت بکشنت بعد در و بست صدای پدرش و شنید که از مادرش می پرسید کیه و مادرش جواب داد اشتباهی آمده بود.سارا گریه کنان رفت چند متر پائینتر دختر همسایشون را دید ساغر، که روی کاپوت ماشین نشسته و داشت اواز می خواند.ساغر بادیدن سارا گفت: تو رو هم از خونه بیرون کردن بعد با صدای بلند خندید.سارا گفت:اره، ساغر دو تا قرص اکس به سارا داد و دو تا را هم خودش خورد و گفت: بپر بالا بریم صفا سیتی.سارا سوار شد.ساغر با سرعت تمام داشت می راند.بعد مدتی رانندگی رو کرد به سارا و گفت بزنیم به دیوار حال صاب دیوارو بگیریم.سارا به دو تا قرص اکسی که تو دستش بود نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:بزنیم وچند دقیقه بعد صدای گوش خراش برخورد ماشین با دیوار و آتش گرفتن ماشین مردم را جمع کرد. پلیس و آتش نشانی زود از راه رسیدند افسری که اونجا بود دید پسر جوانی دارد با یه سرباز کلنجار میرود.رفت آنجا و پرسید چیزی شده.پسر جوان با اضطراب گفت:این ماشین داداشمه.افسر گفت مردی تو ماشین نبوده دو تا دختر بودن یکیش مرده و یکیشم وضش وخیم بود اعزامش کردیم به بیمارستان پسر جوان پرسید:تشخیص ندادین کین افسر جواب داد:نه صورت هر دوشون سوخته بود.جنازه رو داشتند تو امبولانس می ذاشتن که باد پارچه رو از روی صورت جنازه کنار زد.پسر جوان با دقت به جنازه نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و موبایلش را در آورد تا به داداشش زنگ بزند  -  علو  -  بله  - سلام داداش منم دارم میرم بیمارستان   -  چیزی شده  - این دختره دوستت تصادف کرده -  حالش چطوره -  نمی تونم تلفنی بگم زود خودتو برسون به بیمارستانه..............

    منجلاب-مجموعه داستانهای متفاوت

  •                                    


     من مقصرم


    - کیا خسرو اونجاست – کجا – تو کافی شاپه با سحرِ – بیا بیرون نامرد – ولم کن – می کشمت – ولش کن کیا – کیا پلیسا اومدند بیا بریم – آفرین سحر خوب جواب خوبیامو دادی باشه من همجنس باز.

    وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم اتاقم دراز کشیدم می خواستم کمی بخوابم ولی یهو همه خاطرات مثل قوم مغول بهم حمله ور شدند.من و خسرو دوستان قدیمی بودیم همسایه دیوار به دیوار از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و تا نوجوانی هم مثل برادر بودیم. تا اینکه خونواده سحر به کوچه ما اسباب کشی کردند و من که تازه 16 ساله شده بودم با دیدن سحر دنیام عوض شد.سحر زیبا بود. سبزه و بانمک. با اینکه 14 ساله بود ولی همه پسرای محل خاطرخواهش بودند. ولی از شانس خوبم سحر من و پسندیده بود اینو از نگاهاش می فهمیدم. و اون روز،اون روز فراموش نشدنی، تا منو دید یک نامه انداخت زمین و دنیای من عوض شد.مضمون نامه ای که زندگی منو دگرگون کرد:کیا من دوستت دارم و یه شماره تلفن .

    وقتی نوشته رو خوندم اولین نفری که بهش ماجرا رو گفتم: خسرو بود.خسرو تا ماجرا رو شنید با غضب گفت: سحر مال منه هیچکسم نمی تونه اونو ازم بگیره نامه رو نشونش دادم. گفت: بذا دم کوزه. و همونجا دوستی ما تموم شد. ولی من خیالم راحت بود. سحر منو انتخاب کرده بود منم از هر نظر بهتر از خسرو بودم بر خلاف خسرو من برو رویی داشتم و سر به زیر بودم .تنها چیزی که منو می ترسوند وضع مالی خوب پدر خسرو بودکه با قاچاق مواد پول هنگفتی بدست آورده بود.ولی رفتار و علاقه سحر به من دلگرمم می کرد.ولی هنوز نگران دشمنی خسرو بودم.خسرو چند بار تو کوچه مزاحم سحر شد که من چیزی نگفتم ولی بالاخره صبرم سر اومد  ونتونستم جلوی خودمو بگیرم و خسرو رو تا می خورد زدم.سحرم از این ماجرا خوشحال بود.همون روزبهم گفت:دستت درد نکنه.گفت:از خسرو بیزاره.

    4 سال از اولین روز آشنایی من و سحر گذشت ما بزرگ شدیم و عشقمون هم بزرگتر. حالا همه محل از عشق ما با خبر بودند و صد البته خونواده هامون. خونواده هامون رابطه خوبی با هم داشتند و منتظر بودند من برم سربازی و بیام و با سحر ازدواج  کنم.

    تو دوران سربازی بیشتر با نامه با سحر در ارتباط بودم اینجوری راحترم بود.دست به قلمم حرف نداشت ومن راحت می تونستم حرف دلمو به سحر بزنم. گه گداریم تلفنی با هم حرف می مزدیم.تا 8 ماه خدمت همه چیز عادی بود تا اینکه بعد 8 ماه،دیگه جواب نامه هام نیومد و تلفنم فقط بوق میزد.دلم عاشورا بود تو اولین فرصت مرخصی گرفتم و به خونه اومدم. سحرو تو کوچه دیدم. ولی سحر انگار نه انگار پشت سرش راه افتادم التماس کردم با هام حرف بزنه ولی سحر گفت: من با همجنس بازا کاری ندارم.مثل اینکه یه تانکر آب یخ ریختن رو سرم.دهنم بند اومد شنیدن این حرف از زبان جان جهانم منو لرزوند.پیگر قضیه شدم علی هم محلمون همه چیز و برام گفت. یه عکس نشون داد که من با یه پسر دیگه داشتم همجنس بازی می کردم. فتوشاپ بود ولی نامرد کارش حرف نداشت.علی گفت:خسرو این عکس و بین همه پخش کرده الان هم با سحر دوست شده. بعد از ظهرم که خسرو وسحر رو تو کافی شاپ دیدم و باهاش دست به یقه شدم.فردای اون روز برگشتم به پادگان و تا تمام شدن خدمتم به خونه  پا نذاشتم.

    وقتی خدمتم تموم شد بر عکس بچه های دیگه من از تموم شدن دوران سربازی خوشحال نبودم دوست نداشتم به جای برم که عشقم همجنس باز خطابم کرده بود.ولی چاره ای نبود  برگشتم به خونه. تا مدتها از خونه بیرون نرفتم. ولی یه روز سحر و تو خیابون دیدم.موهای بدنم سیخ سیخ شد. اون دختر زیبا و با وقار به ترکه ای بی روح تبدیل شده بود از علی شنیده بودم که شایعه شده سحر معتاد شده و با خسرو تو یه خونه مجردی زندگی می کنه.شک داشتم.ولی وقتی دیدمش دیگه شبهه ای برام نموند.رفتم جلو سلام کردم سرش رو انداخت پائین وجواب سلاممو داد. با اسرار بردمش به کافی شاپ تو سکوت قهوه تلخ رو خوردیم و سحر بی سوال شروع کرد به تعریف سرگذشت زندگیش در زمانی که من نبودم. سحر گفت: من اولین بار که عکس و دیدم فهمیدم فتوشاپه، رشتم کامپیوتر بود .من اونو بهانه کردم وقتی تو به خدمت رفتی بعد 5 ماه تو دانشکاه با دختری به نام اریکا دوست شدم.دختر دوست داشتنی بود.مهربون خوش صحبت زیبا ولی معتاد. قسم خوردم  از اعتیاد نجاتش بدم. ولی تا به خودم اومدم دیدم من معتاد شدم و وقتی کامل تو باتلاق غرق شدم فهمیدم اریکا فرستاده خسرو بوده.دستای سحر گرفتم و گفتم نجاتت میدم هنوزم عاشقش بودم وبا دیدنش قلبم تو سینه غوغا می کرد. با صدای بغض الود گفت:نمیشه سعی کردم نشد عملم سنگینه.با لبخندی گفتم امتحانش ضرر نداره. بلاخره راضیش کردم. از دختر خالم کلید ماشین و ویلای شمال و گرفتم و با سحر رفتیم رامسر دو روز اول  دوام آورد ولی روز سوم فریادهاش رفت هوا، نمی تونستم زجر کشیدنشو ببینم براش مواد خریدم. ولی یواش یواش داشت مصرفش کم میشد. داشتیم امیدوار میشدیم به ترک. که سحر مریض شد هر چی می خورد بالا می آورد. وضعش بد شد بردمش بیمارستان دکتر بعد دیدن آزمایشات گفت: تبریک میگم همسرتون بارداره. آرام چشمام چرخید به طرف سحر ، خجالت می کشید به چشمام نگاه کنه سحر بچه خسرو رو تو شکم داشت با هم در سکوت برگشتیم به ویلا بی حرف رفتیم اتاقامون تا بخوابیم تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم. با خودم ، گفتم حالا که بارداره حتما ترک می کنه. صبح بهش  گفتم:  به خاطر بچتم که شده باید ترک کنی هنوز دوسش داشتم نمی خواستم معتاد بمونه. با صدای آرامی گفت: من این بچه رو نمیخام گفتم:  بی خود.با گریه گفت: نمی خوام بچه اون بی شرف تو شکمم باشه. من عاشق تو هستم. گفتم: اگه عاشقمی ترک می کنی و بچتو هم نگه میداری. بعد ساعتها بحث قبول کرد تو مدت 6 ماه که به اندازه 6 سال گذشت سحر ترک کرد.تو این مدت اون دختر ظریف مثل یه کوه ایستاد حالا خوشحال بود که داشت مادر میشد. تو یه بعد از ظهر زمستونی رضا پسر سحر به دنیا اومد.حالا وقتش بود حرفامو به سحر بزنم.یه روز سر میز شام بهش گفتم:فردا میریم تهران پیش خسرو و باهاش ازدواج می کنی و با بچت و خسرو زندگی جدیدی آغاز می کنی. وقتی داشتم این حرفا رو میزدم به زور جلوی گریمو گرفته بودم.ولی سحر گریه کنان گفت:نه کیا تو رو به حضرت عباس. من نمی تونم با اون زندگی کنم.می دونم ازم نفرت داری ولی یه فرصت بده جبران می کنم من عاشقتم من سکوت کردم.اونم با فکر اینکه من به خاطر خیانتش ازش بیزارم حرفی نزد.

    وقتی رسیدیم به تهران یه راست رفتم سراغ خسرو، خسرو وقتی دید سحر همون دختر شگفت انگیز قبل شده چشماش داشت از حدقه بیرون میزد. بهش گفتم: این پسر بچته اینم سحر همونی که می خواستیش.باهاش ازدواج می کنی از گل نازکتر بهش چیزی نمیگی.حرف حرف سحرِ. سحر ساکت بود نفرتشو به خسرو تو چشماش دیدم.خسرو اومد جلو بغلم کرد بعد بچه رو بغل کرد بوسیدو گفت چشم داداشم مگه من از دنیا چی می خوام.دلم می خواست خرخرشو بجوم.فرداش رفتیم محضر و خسرو و سحر رسماً زن و شوهر شدند من هم شدم شاهد ازدواجشون.

    با دوتا دستم سحر تقدیم خسرو کردم و فرداش با دلی پر درد بار و بندیل سفرو بستم و رفتم به مشهد تا تو کارخونه شوهر خاله ام کار کنم .تو اونجا فقط به کار مشغول بودم بی خبر از اینکه دختری به نام سوگل عاشقم شده .یک روز حرف دلشو بهم زد نمی دونستم چکار کنم اون غرورشو زیر پاهاش گذاشته بود با این در خواستش.ولی من نامرد گفتم: نمی تونم تو رو خوشبخت کنم .بی هیچ حرفی رفت و دیگه به شرکت نیومد.

    .یک روز از صبح دلم شور میزد و با زنگ زدن علی آشوب دلم بیشتر شد.علی مثل جغد شوم بود فقط خبر بد میداد .بعد کمی حال احوال پرسی خدا خدا می کردم چیزی نشده باشه ولی علی باز خبر شوم داشت بهم گفت:سحر خسر رو کشته .خشکم زد.بی معطلی با هواپیما به تهران اومدم براش وکیل گرفتم و رفتم ملاقاتش وقتی منو دید بغلم کرد و سرشو گذاشت روسینم و گریه کرد. این دختر بدبخت تو این مدت چی کشیده بود که تونسته بود آدم بکشه.خودش تعریف کرد وگفت:بعد رفتن تو خسرو از اینکه میدید من ترک کردمو خودش معتاده داشت خفه میشد بارها خواست منو معتاد کنه ولی نتونست .ولی اونقدر اذیتم کرد و کرد که دوباره معتاد شدم اون یه بیمار بود دلش می خواست آزارم بده می گفت: همونطور که تو توی نوجونی منو آزار دادی حالا نوبت خودته.می گفت کیا جونتم روت تف کردو رفت.بعد معتادشدنم و از ریخت قیافه افتادنم با ارثی که از باباش برده بود هر روز خدا یه دختر و می آورد خونه ولی بالاخره عدالت خدا رو دیدم.یه بار که با موبایلش حرف میزد فهمیدم ایدز گرفته.خوشحال بودم ولی خوشحالیم زیاد طول نکشید. یه روز گفت: امشب باید با من بخوابی من زیر بار نرفتم گفتم: میدونم ایدز داری کثافت.ولی به زور منو به تخت برد ولی من چاقویی را که پنهونی برداشته بودم فرو کردم به سینه اش. بچه رو به خواهرم دادم و خودمو معرفی کردم.وقتی حرف سحر تموم شد با بغض گفتم: دوباره نجاتت میدم.سحر سرد گفت: برام فرقی نداره فقط فکر رضا هستم.گفتم:میارمت بیرون و باهم زندگی جدیدی شروع می کنیم من تو رضا قول میدم.وقتی از زندان بیرون اومدم تنها کسی رو که مقصر میدونستم خودم بودم اگه حرف سحر رو قبول می کردم باهاش ازدواج می کردم حالا این اتفاق نمی افتاد.کارو زندگیمو ول کردم وافتادم پی رضایت گرفتن برای سحر به آب و آتیش زدم ولی نتونستم چند بار دیگه با وکیل رفتم ملاقاتش سحر مرده متحرک شده بود دیگه روح نداشت. سحر ازم خواست بچه رو از خواهرش بگیرم، گفت شوهرخواهرش راضی به بودن بچم تو خونش نیست.گفتم:رضا رو می گیرم وبازم قول دادم که نجاتش میدم با اینکه اونجوری که من فهمیده بودم چیزی تا اعدامش نمونده بود.

    شب بود فردا قرار بود سحرو اعدام کنن من نتونستم به قولم عمل کنم تو آخرین دیدارم با سحر، بهم گفت:همیشه عاشقم بوده و هست.گفتم:من دیونتم با چشمان پر اشک با عشقم وداع کردم.تا صبح نتونستم بخوابم رضا هم بی قرار بود.

    یک سال از اعدام سحر گذشته بود منم شده بودم تارک دنیا بیرون نمی رفتم مو و ریشمو آرایشگرتو خونه اصلاح می کرد.ولی یک کلمه رضا زندگیمو عوض کرد بهم گفت:بابا بغلش کردم  و برای عشقم گریه کردم چند ماه بعد با پدر و مادرم رفتم مشهد خواستگاری سوگل همه ماجرا رو براش تعریف کردم جواب سوگل مثبت بود. سوگل یک انسان با روح بزرگ بود با آمدن اون رضا صاحب مادر شد و زندگی من رنگ تازه ای گرفت. الان 5 سال از عروسی منو سوگل میگذره رضا سال دیگه به مدرسه میره سوگل عکس سحر رو زده به دیوار اتاقمان و هم من هم او میدونیم که سحر برای همیشه در قلب من زنده خواهد ماند.

    پی نوشت:دوستان خیلی زیادی بودن که گفته بودند داستان روند تندی داره مقدمه چینی نشده و زیاد بهش شاخ و برگ ندادی باید بگم که اصل این داستان 3 برابر این داستانی هست که می بینید چون اغلب دوستان داستان بلند و دوست ندارند ممنون که داستا و خوندید

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری