•   
  •   
  •   
  •   
  •                                 


    حس پرواز


    کرج – پشت بام

    ایبو1 دو شیشه و بقیه مخلفات را از کیف دستی پلاستیکی بیرون آورد و همزمان که بسته چیپسی را باز کرده بود و خرت و خرت می خورد رو کرد به کامران و گفت: آتیلا و بابک کجا موندن ؟ کامران با غضب نگاهی به ایبو انداخت و گفت: رفتن کارای نصفه آقا رو تموم کنن و آرام زمزمه کرد: قدیمیا راس گفتن: بچه رو بفرست دنبال کار بعدم خودت برو پی هر دوش.

    در پشت بام باز شد و آتیلا و بابک با وسایلی در دست وارد شدند. آتیلا پتویی را که در دست داشت به زمین انداخت و ایبو پهنش کرد و هر چهارتایشان نشستن روی آن. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: دادا جشن به افتخار توست خودت ساقی باش. آتیلا با بی حوصلگی گفت: نه بابک حالش نی خودت بریز عزیز. و بابک شروع به ریختن کرد. استکانها پر و خالی شدند تا جایی که یک شیشه خالی و شیشه دیگر به نصف رسید. بابک که دید سر همه داغ شده گفت: بسه دیگه ایبو پاشو بساط کباب و آماده کن. آتیلا با شنیدن این حرف انگار که فحش ناموسی شنیده باشد با خشم گفت: چی چی رو بسه برادر من  اون لامصب و بدش من تازه شروع شده اتیلا رو به ایبو کرد و گفت: چن شیشه گرفتی ایبو؟ ایبو سردرگم بود که بابک به کمکش آمد و گفت: هست آتی هرقدر بخوای. امشب شب توست. آتیلا شیشه رو برداشت و به هوا بلند کرد و گفت: اینو می زنم به سلامتی اونی که امشب تو بغل دیگری ولی به یاد من له له میزنه. کامران که نگران برادر کوچکش بود خواست بلند شود که بابک  با دست ورزشکاریش دست کامران را محکم گرفت و گفت: بذا به حال خودش باشه اومدیم آرومش کنیم بذا بخوره. آتیلا با صدای بلند فریاد زد ایبو یه آهنگ قمیشی از گوشی من بذا بخونه و تلو تلو کنان گفت: جزی ره جز جزیره2  رو بذا. ایبو آهنگ جزیره قمیشی رو گذاشت. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: خودت بزرگترین دی جی شهری یه دهن بیا حال کنیم داش. آتیلا لبخندی زد و گفت :همین و می خونم بعد با صدای دلنشنش خواند: من همون جزیره بودم، ساده صمیمی و گرم، واسه عشق بازی... به اینجاش که رسید دیگه نخواند و گفت: یکی دیگه یکی دیگه از قمیشی.دوباره با صدای آهنگینش خواند: خوابیدی بی لالائی و قصه----- بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/ دیگه کابوس زمستون نمی بینی----- توی خواب گلای3... یهو زد زیر گریه وگفت:یهو فکر نکنین آیدا بهم خیانت کرد نه اون خواس عشق ما ابدی شه افسانه ای شه آخه کدوم یکی ازعاشقای افسانه ای دنیا بهم رسیدن لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، رومئو و ژولیت، نازلی و کرم، خان چوپان و سارای، جک و رز4 کدوشون ها کدوشون بگین دیگه.

    اتیلا تلو تلو خوران رفت نشست لبه پشت بوم و دراز کشید و به ستارها نگاه کرد یاد هفت ماه پیش افتاد تو همین پشت بام که آیدا سرش و گذاشته بود روی بازوی آتیلا <<اتیلا میگن هر نفر تو آسمون یه ستاره داره ولی من و تو یدونه داریم یه دونه ولی گنده عین بازوهات. راستی تو چطور با این بدن اهنی می تونی اینقدر لطیف بخونی>> یهو به خودش اومد که دید غرق اشک شده. پا شد و در حالی که اهنگ مبارکه از آرش رو می خوند. به رفقاش گفت: چتونه چرا غمباد گرفتین امشب شب عروسیشه امشب ماه شده، خوشگل شده، عروس شده بخندین بابا. کامران از درون داشت می سوخت. رگ کلفت گردن بابک زده بود بیرون بابک آرام طوری که فقط خودش بشنود گفت: حیف این همه عشق. دختر نمک نشناسِ هرزه به خاطر پول رفت زن اون هاشم حرومزاده شد شیطونه میگه برم گردن هر دو تاشونو عین گنجیشگ بکنم.

    آتیلا بلند شد و رفت در خطرناکترین نقطه لبه شپت بام ایستاد و شروع به خواندن آهنگ جنجالی مراد ککیلی5 کرد. بو آكشام اُلوُروُم بَنی كیمسه توتاماز ------ سن بنی توتامازسین ییلدیزلار توتاماز. کامراران با نگرانی به بابک گفت کاری نکنه؟ بابک با تردید گفت: نه بابا چکار کنه آتیه دیگه نه خیالت تخت.

    تهران – اتاق حجله

    آیدا آرام لباس خوابش رو پوشید و طوری که هاشم بیدار نشه از جاش بلند شد ولی هاشم که بیدار بود به آیدا گفت: کجا خوشگله نری بیرون به خاطرت جنگ جهانی سوم شروع بشه.  آیدا جوابش را با لبخند داد و رفت نشست روی صندلی میز آرایشی نویی که جهیزیه خودش بود و یک لیوان آب خورد.

    کرج – پشت بام

    آتیلا شیشه رو یکسره سر کشید و از بالای ساختمان شش طبقه انداخت پائین دستاشو باز کرد و فریاد زد می خوام پرواز کنم کامران از جاش بلند شد و با فریاد گفت: بیا اینور دیونه. آتیلا رو به چشمهای هراسان برادرش انداخت و گفت: اگه دیدیش بگو خداییش خیلی بی معرفت بودی و آرام خودش را رها کرد.

    تمام ذرات هوا می خواستند جلوی افتادنش را بگیرن ولی آتیلا که به حس پرواز رسیده بود مصممتر از آن بود که کسی یا چیزی بتواند جلویش را بگیرد. کامران خواست به طرفش بدود که در میان بازوان عضلانی بابک اسیر شد.

    تهران – اتاق حجله

    آیدا جلوی آینه نشست و نگاهی به خودش انداخت. و رژ لبی که بر اثر بوسه به بالای لبش مالیده شده بود را پاک کرد و با فکر روزهای خوش آینده لبخندی زد و با خودش گفت: تو دیگه یه پرنسسی دختر آفرین که پرنده خوشبختی که رو شونت نشسته بود تو هوا قاپیدی.

    کرج – پشت بام

    کامران سرش را روی شانه بابک گذاشته بود و داشت اشک می ریخت بابک از درون می سوخت و ایبو مثل جن زده ها به نقطه نامعلومی خیره شده بود. و اهنگ مراد همچنان داشت می خواند: بو آکشام اُلوروم....6


    پی نوشت: دوستان اگه می خواهید درباره شماره گذاریهای داستان بیشتر بدانید به ادامه مطلب بروید. متن اهنگ مراد ککلی هم با ترجمه آنجاست داستان هم هست که دیگر احتیاجی به خواندنش نیست چون خواندید دیگه:-)

    ادامه مطلب

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری