•   
  •   
  •   
  •   
  •  مقصر                                                      

    حال تمام اعضاي بدنم زار بود. چشمام به بي نهايت جاده خيره شده بودند ته جاده مه الود بود همون جايي كه عشقم توش ناپديد شده بود.دستام به دور زانوهام حلقه زده بودند پاهام براي اينكه حوصلشون سرنره با خاك زمين بازي ميكردند.يه بغض سنگيني راه گلومو بسته بود .دهنم حرفي براي گفتن نداشت. گوشهام هم مثل اينكه كر شده بودند. چيزي نمي شنيدند در واقع خودشونو به نشنيدن زده بودند. وضع قلبم از همه بدتر بود قلبم گوشه سينم كز كرده بود با يه زخم بزرگ از خيانت ويه دنيا غم و غصه از رفتن عشقش .
    اين عقلم بود كه داشت همه رو سرزنش ميكرد چون از وقتي عاشق شده بودم عقلم خودشو كنار كشيده بود وهمه اعضاي بدنم به حرف قلبم گوش مي كردند حالا هم كه عشقم رفته بود عقلم چهره حق به جانب گرفته بود و همه رو ملامت ميكرد.عقلم اول از همه از چشمام شروع كرد عقلم چشمامو ملامت مي كرد كه چرا از نگاه اولش نگذشته بودند وبه نگاهاي بعدي ادامه داده بودند عقلم به چشمام گفت تقصير شما بود كه قلب رو لرزونديد حالا نوبت دستام بود كه زير رگبار سرزنشهاي عقلم قرار بگيرند عقلم به دستام گفت مگه نگفتم هي واسه اون نامه هاي عاشقانه ننويسيد  چرا هر كاري مي كرديد واسه خاطر اون بود من كه گفته بودم بلاخره اون ميره عقلم رو كرد به پاهام و گفت چرا هي به دنبالش ميرفتيد چرا هر جا كه اون بود شما هم اونجا بوديد مگه نگفتم كارهاي اين قلب از رو احساسه به حرفاش گوش نديد. عقلم به دهنم گفت حقته اينجوري لال بشي هي اسم اونو تكرار ميكردي هر جا ميرسيدي از اون حرف مي زدي حالا هم اينجوري ساكت بمون. بعد رو به گوشهام كرد گفت چيه چرا غمگينيد چند بار به شما گفتم تا اسم اون دختره مي اد خودتونو تيز نكنيد همش دنبال يه حرف يه سخن از اون بوديد حالا بكشيد حقتونه. نوبتي هم كه باشه نوبت قلبم بود عقلم صداشو پائين اورد و به ارومي گفت ديدي چي به روزت اورد من كه گفته بودم اينجوري ميشه.
     ولي قلبم پشيمون نبود اون حتي زخمي رو كه از عشقش خورده بود رو دوست داشت. نه تنها قلبم بلكه همه اعضاي بدنم هنوز اونو دوست داشتند چون اون دختر باعث شده بود انها طعم عاشقي رو بچشند اعضاي بدنم ناراحت بودند ولي پشيمون نبودند از اينكه عاشسقش شده بودند.
    عقلم بعد از اينكه همه رو سرزنش كرد رفت وگوشه سرم نشست ديگران نميدونسدند كه عقلم هم عاشق اون دختر شده بود واز رفتنش غصه دار بود و از غصه داشت ديونه ميشد.

    روزی که اون رفت-مقصر/وبلاگ داستان سیاه/مجموعه داستانهای متفاوت

  •               ماه مبارک رمضان/سیاهنویس
  • عاشقت خواهم ماند              

    علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد.

    نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه  با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره.

    بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني امروز تمام كارها رو خودم انجام ميدم آرزو لبخندي زد علي عاشق لبخند آرزو بود  ولي باز اين بغض نذاشت  بيشتراز اين از لبخند آرزو لذت ببره.

    علي از آرزو پرسيد نهار چي دوست داري برات بپذم .بعد درحالي كه مي خنديد گفت اين كه پرسيدن نداره تو عاشق قرمه سبزي هستي. علي مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روي اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

    علی رفت و كنار آرزو نشست  ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز مي خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشاي سريال محبوبشان.بعد از تمام شدن فيلم  تازه يادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولي هنگامي به آشپزخونه رسيد كه همه چي سوخته بود.

    علي درحالي كه لبخند ميزد گفت مثل اينكه امروز بايد غذاي فرنگي بخوريم .بعد رفت وسفارش دو پيتزا داد. بعد از خورن پيتزاها  به آرزو گفت امروز ميخوام بريم بيرون .مي ريم پارك جنگلي همون جايي كه اولين بار همديگه رو ديديم باز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه گلوي علي رو مي فشرد.

    نزديكيهاي بعد از ظهر علي به آرزو گفت آماده شو بريم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمين موقع رعد و برق زد علي زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون مي اومد. علي لبخند زنان به آرزو گفت مثل اينكه امروز روز ما نيست ولي من نمي ذارم روزمون خراب بشه.  ميدونست كه آرزو از بارون خوشش مياد به همين خاطر هر دو به حياط رفتند و مدتي زير بارون باهم قدم زدند وقتي به خونه اومدند سر تا پا خيس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

    علي و آرزو وارد حال شدند وروي مبل نشستند. علي با خودش گفت واي كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسيد چقدر منو دوست داري وباز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه داشت علي رو مي كشت.علي به آرزو گفت من خوشبخت ترين مرد دنيام كه زني مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علي.

    آره علي و آرزو ديوانه وار همديگر رو دوست داشتند. اونها از نوجواني با هم دوست بودند ورفته رفته اين دوستي تبديل شد به يه عشق پاك.

    علي همچنان داشت با همسرش صحبت مي كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علي از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش مي امد وعلي رو ناراحتر از روز قبل مي كرد مي رفت.

    مادرش باز بعد ازگفتن حرفهاي تكراري كه من پيرم مريضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم ميشناسيش كه همسايمونو ميگم ميخواستم ببينم حرف آخرشون چيه علي جواب اونها مثبته مهتاب ميتونه توروخوشبخت.....

     علي فرياد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز مي ري خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

    مادرش با گريه گفت: چرا نمي خواي باور كني آرزو مرده و ديگه هم زنده نمي شه. اون رفته وبا اين كارهاي تو بر نمي گرده تو بايد سر سامون بگيري.

    آره آرزو يكسال بود كه مرده بود در يك تصادف.اون يكسال پيش رفته بود. ولي اون در مغز و قلب و خيالات و رروياهاي علي زنده بود و علي نمي خواست از اين رويا بيرون بياد علي هر روز و هر ساعت در خيالاتش با آرزو زندگي مي كرد.

    باز اين بغض لعنتي داشت علي رو خفه مي كرد. 

    عاشقت خواهم ماند/مجموعه داستانهای متفاوت

  • نامه عاشقانه                                                    

    -الو سلام ميترا خانوم؟

    - بله بفرمائيد.

    -ميخوام بگم....................

    -خوب حرفتونو بزنيد.

    -خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.

    -پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد.

    -ميشه براتون نامه بنويسم.

    -آره چرا نميشه.

    -منو شناختيد مجيدم خونمون يه گوچه پائين تر از خونه شماست.

    -آره شناختم.

    -من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما.

    -باشه.

    -خدانگهدار.

    -خداحافظ.

    مجید وقتي گوشي رو گذاشت سر از پا نمي شناخت.فكر نمي كرد كارها به اين خوبي پيش بره. به ميترا زنگ زده بود باورش نمي شد.عشق يه طرفه مجيد نسبت به ميترا داشت تبديل مي شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولي تا اينجا هم خوب پيش رفته بود با خودش گفت اين نامه مسير زندگي منو عوض ميكنه بايد با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم.

    مجيد يه لحظه رو هم تلف نكرد و از خونه زد بيرون رفت به يكي از شيكترين مغازه هاي لوازم تحرير فروشي بهترين و گرونترين كاغذ و پاكت نامه رو خريد وزود برگشت به خونه. مجيد چندين نامه نوشت وپاره كرد. هر چي مي نوشت مي گفت اين نمي شه. دو ساعت نوشت  پاره كرد. بلاخره اوني رو كه ميخواست نوشت ودر پاكت رو بست چند دقيقه بعد يادش اومد يه جا ميترا رو تو خطاب كرده بود به همين خاطر نامه رو پاره كرد ورفت وكاغذ وپاكت تازه گرفت.

    مجيد باز هم چندين بار نوشت و خوند وپاره كرد تااينكه اوني رو كه ميخواست نوشت با خودش گفت بهتر از اين نميشه ولي در پاكت رو باز گذاشت تا اگه كم و كاستي داشت درستش كنه.

     مجيد همه زندگيشو در گرو اين نامه مي دونست اون به معناي واقعي عاشق ميترا بود چندين ماه بود خواب و خوراك نداشت تا كه امروز تمام جسارتشو جمع كرد و به ميترا زنگ زد.

    مجيد دست به قلم خوبي داشت.اون تونست حرفهاي دلش رو بنويسه ولي هنوز اضطراب داشت نمي دونست چرا ولي اضطراب ولش نمي كرد ساعت ده شب بود مي دونست نمي تونه بخوابه پس تصميم گرفت يه كاري كنه . اتاق به شدت بهم ريخته بود پر از كاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور كردورفت دراز كشيد با خودش گفت فردا ميترا ميفهمه چقدر دوسش دارم.ميفهمه عاشقشم.

    مجيد تا صبح نتونست بخوابه چندين با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هي تكرار ميكرد اين نامه به سرنوشت من بسته است زندگي منو از اين رو به اون رو مي كنه.

     بالاخره هوا روشن شد ولي قرار بود نامه رو ساعت هفت ونيم كه ميترا به مدرسه مي رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونيم مونده بود مجيد با عصبانيت گفت اين عقربه ها چرا حركت نمي كنند مجيد براي اينكه وقت بگذره رفت وكمي به خودش رسيد ريششو زد به موهاشم ژل زد.مي خواست بي نقص باشه.

    يك ساعت به قرار مونده بود كه صبر مجيد تموم شد ورفت سر كوچه اي كه خونه ميترا در اونجا بود.اين يك ساعت براش مثل يك سال گذشت ولي بلاخره ميترا از در خونشون خارج شد.مجيد وارد كوچه شد قلبش به شدت مي زد و داشت از جاش كنده ميشد.آشكارا سرخ شده بود ولي در عوض ميترا آروم و خونسرد بود.مجيد سلام كرد بعد از جواب سلام نامه رو به ميترا داد و به سرعت از كوچه خارج شد مقداري از راه رو رفته بود كه يهو یادش اومد ازش نپرسيده جواب نامه رو كي ميده به همين خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت ميترا در كوچه نبود ولي نامه مچاله شده مجيد روی آسفالت كوچه افتاده بود بود.

    نامه عاشقانه/وبلاگ داستان سیاه-سیاهنویس

  •                                               نیمه شعبان مبارک

    نیمه شعبان-وبلاگ داستان سیاه

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری