•   
  •   
  •   
  •   
  • بغضی که نشکست

     

    هفده سالم بود که به زندان افتادم. قرار بود برم بند اطفال ولی ظرفیتش پر بود فرستادنم به بند عمومی. وارد سالن که شدم همه یه جوری نگاه می کردند. بخصوص فردی کریه که خنده ای زشت بر صورت داشت و با نگاهاش داشت من رو می خورد. بعدها فهمیدم اسمش غلام شغاله و یه بیمار جنسیه .زندانبان سلول و تختم را نشان داد و رفت.محیط زندان داشت خفه ام می کرد. هر از گاهی کسی می اومد و چیزی ازم می پرسید ولی من که ترسیده بودم به هیچکس جوابی نمی دادم.بعد از ساعاتی غلام شغال اومد پیشم ازم پرسد جرمت چیه؟ترسیدم و سکوت کردم با عصبانیت بازم پرسید. گفتم:بی گناهم!با خنده ای زشت گفت: اون که همه ما هستیم. بعد با فریاد گفت:جرمت چیه؟با ترس گفتم دزدی کردم.دستش را به شانه ام زد و گفت: آفرین حالا شد.  -اسمت چیه؟  -علی.   با خنده ای که دندانهای پوسیده اش را نشان می داد گفت: دوباره میبینمت.

    دو هفته از دوران محکومیتم گذشت بود که یک شب به خاطر دل دردم رفتم دستشوئی هیچکس نبود.دلم شور میزد. می خواستم برگردم که غلام شغال رو دیدم. آرام بهم گفت: لباساتو در آر با عصبانیت گفتم برو گمشو عوضی. خواستم رد شم که با مشت زد تو صورتم افتادم زمین. دیدم یه نفر دیگه هم هست .شروع کردم به التماس.آقا غلام تو رو خدا تو رو به حضرت عباس بذار برم.غلام  فریاد زد: گفتم لخت شو. بازم التماس کردم آقا غلام تو رو به مردونگیت قسمت میدم.خندید و گفت: مرد دیدی سلام غلام شغالو بهش برسون. تو همین موقع صدای یکی رو شنیدم که گفت:شغال برو کنارسلامتو بهم برسونه. ترس از سر تا پای غلام میریخت.عباس بود و جرمش قتل . عباس دست منو گرفت و از اونجا خارجم کرد صدای غلام رو شنیدم که می گفت همین روزا عین سگ دارت میزنند از شرت خلاص میشیم.

    دستم در دست عباس بود هم خوشحال بودم هم نگران خوشحال از اینکه از شر غلام شغال خلاص شده بودم و نگران بودم چون می ترسیدم از چاله در نیومده به چاه بیفتم و عباس هم اذیتم کنه.عباس تو سلولش به یکی از دوستانش گفت: جاشو با من عوض کنه اون هم بی معطلی گفت چشم. همه به حرفهای عباس گوش میدادند اول فکر کردم ازش می ترسند ولی بعد فهمیدم نمی ترسن بهش احترام میذارند.عباس از تک مردهای روزگار بود.همیشه برای من سوال بود که همچین مردی چطور تونسته کسی رو بکشه من خیلی دلم می خواست ماجرای عباس رو بدونم ولی هیچکس از ماجرای عباس خبر نداشت اگر هم داشت به روی خودش نمی آورد تا اینکه اون شب من همه چیزو فهمیدم.

    شب ساعت دو بود داشتم سیگار می کشیدم که عباس گفت: بیداری علی؟ زود گفتم اره عباس آقا.   –بپر بیا اینجا امشب بی خوابی زده به کله ام  -چشم عباس آقا و زود پریدم پائین و رفتم کنار تختش ازم سیگار خواست بهش دادم مدتی در سکوت گذشت.سیگارامونو که خاموش کردیم ازم پرسید چیکار کردی؟چرا اینجائی؟آهی کشیدم و گفتم امان از فقر.عباس گفت اصل مطلب و بگو. منم شروع کردم به تعریف بلایی که به سرم اومده بود.......

    عباس آقا تو یه حجره فرش فروشی کار می کردم تو دنیا فقط یه مادر داشتم. یه روز مغاز رو باز نکرده گوشی مغازه زنگ زد زن همسایمون بود گفت: مادرت بیماره زود بیا خونه با عجله رفتم خونه و مادرمو رسوندم بیمارستان ولی گفتن: اول باید صد هشتاد هزار تومان واریز کنی تا مادرتو قبول کنیم حتی یه هزاریم نداشتم.مادرم داشت جلوی چشمام میمرد. دویدم به طرف حجره از حاج رضا پول خواستم گفت: ندارم گفتم: مادرم داره میمیره. ولی اون عین خیالش نبود.!یهو عین وحشیا بهش حمله کردم افتاد زمین .دو بسته صد هزار تومانی از دخل برداشتم و رفتم بیمارستان و مادرم رو بستری کردم چند ساعت بعد دو تا مامور با حاج رضااومدند به بیمارستان ومنو دستگیر کردند. مادرمو سپردم به زن همسایمون. درکلانتری بدون هیچ حرفی گزارشاتی رو که نوشته بودن امضا کردم.ولی تو دادگاه فهمیدم حاجی به جای دویست هزار تومن گفته دو میلیون ازم دزدیده دیگه راه برگشتی نبود من برگه هارو نخونده امضا کرده بودم حالا هم که اینجام.عباس از شنیدن ماجرای من ناراحت شدو بیشتر از اون عصبانی و هر ناسزای که بلد بود نثار حاجی کرد.

    من که خیلی دلم می خواست ماجرای عباس رو بدونم بعد از دست دست کردن بلاخره دل به دریا زدم و گفتم:عباس آقا حالا نوبت شماست.سکوت کرد. خواهش کردم و گفتم عباس آقا مردی مثل شما چطور می تونه آدم بکشه؟ تو رو خدا بگید.عباس دراز کشید ساق دستشو گذاشت رو چشماش و مدت زیادی سکوت کرد وبالاخره گفت:علی دارم می ترکم از بس دردمو به کسی نگفتم ولی بهت می گم چون میدونم با این سنت از خیلی از آدمای این زندان مردتری. وعباس شروع کرد به تعریف ماجرا.

    اون روز، اون روز شوم از سالن پرورش اندام می اومدم که دیدم دو نفر ریختن سر یکی و دارن به قصد کشت مزنننش .پریدم وسط یکی با عصبانیت گفت دادش قضیه ناموسیه برو کنار. ولی من هر جوری بود اون پسر رو از دست اونا نجات دادم و این شروع دوستی من با اون پسر(سینا) بود.ازش قضیه رو پرسیدم گفت عاشق خواهر اون پسرا بوده و چون منم عاشق بودم درکش کردم. سینا به جنس مخالفم خیلی علاقه داشت .ولی از شانسش تا اون موقع یک دوست دخترم نداشت.ولی من یه عشق واقعی داشتم. ناهید. عاشقش بودم می پرستیدمش. همیشه سینا منو به سر قرار با ناهید می برد. می دونستم چشمان هیزی داره هر ترفندی میبستم تا دیگه با ما نباشه نمیشد اون بیشتر مواقع که من ناهید با هم بودیم با ما بود منم روم نمیشد چیزی بگم حتی گاهی فکر میکردم که داره به من حسادت می کنه و به ناهید نظر داره. کارد به اسخون رسیده بود. شده بود کنه. ناهیدم از اینکه او همیشه با ما بود ناراحت بود. ولی  بطور ناگهانی این رفتارش تغیر کرد.دیگه وقتی منو می رسوند پیش ناهید زود خداحافظی می کرد و می رفت حیران بودم.ترسیدم باز کار دست خودش بده. به همین خاطر یه روز بعد از رسوندن من، یک تاکسی گرفتم و تعقیبش کردم .درست رفت تو کوچه ما. تعجب کردم. بوق زد، بوقی که معلوم بود علامته. چند لحظه بعد خواهر چهارده سالم نگین از خونه بیرون آمد و سوار ماشین سینا شد.همه بدنم می لرزید به چشمام شک کردم. حرکت کردند و من هم دنبالشون رفتم. رفتن بیرون شهر یه جای پرت و دور افتاده. توقف کردند.توقفشون خیلی طول کشید از تاکسی پیاده شدم و به طرف ماشین رفتم. در و باز کردم چیزی رو که دیدم دیوانه ام کرد نگین تو.........عباس بغض کرد. بعد ادامه داد خون جلوی چشمامو گرفت هر دوشونو با چاقو سوراخ سوراخ کردم و کشتم.بعد اینکه حکم اعدامم قطعی شد ناهید که لیلی وار عاشقم بود دیوانه شد و به یه آسایشگاه روانی سپردنش.مادرمم تارک دنیا شده.پدرمم هم که در آخرین ملاقات دیدم پیر شده بود.هنگام گفتن این کلمات چانه عباس می لرزید کاش میشد بغضش رو بشکنه. سکوت بین من و عباس برقرار شد.بهش گفتم: حق سینا همین بوده.ولی عباس یهو فریاد زد خواهر چهارده سالم چی اون چی اونم حقش بود.اون بچه بود گول خورده بود. بعد روشو به دیوار کرد و چشماشو بست.به تختم برگشتم اونشب خواب به چشمام نیومدتا صبح ببدار بودم و به غم عباس فکر می کردم.

     

    آخرای محکومیتم بود.مادرم رضایت حاج رضا رو گرفته بود.یک روز که تو حیاط زندان بودم صادق هم سلولی من و عباس که حالا باهم رفیق بودیم آمد و بعد از دست دست کردن بهم گفت: فردا یا پس فردا قراره عباس و اعدام کنن یکی از دوستای زندانبانم گفت. از جای موثقی شنیده بود.تو عالم خواب وبیدار بودم که صادق گفت: بچه نگفتم که غش کنی می خوام امشب یه شب استثنائی برای عباس درست کنیم. منگ بودم.اون شب تا پاسی از شب به ظاهرگفتیم وخندیدم البته من همون موقع فهمیدم که عباس از ماجرا با خبر شده. مدتی بعدرفتیم بخوابیم.ولی مگه میشد خوابید. دقایقی نگذشته بود که مامورا امدند تا عباس رو ببرند از تخت پریدم پائین بغلش کردم واشک ریختم.عباس خندید و گفت مرد که گریه نمی کنه .داداش کوچیکه تو باید خوشحال باشی امروز داداش بزرگت به آزادی و آرامش میرسه. اشکای من تبدیل شد به هق هق گریه.عباس با دیگر دوستانشم خداحافظی کرد و آرام به صادق گفت هوای منو داشته باشه.عباس قرص و محکم با مامورا به پای چوبه دار رفت. بدون هیچ  ترس و اضطرابی.

    بعد از آزادی به خانه عباس رفتم غم از دست دادن دو بچه رو میشد در چشماش مادر عباس دید آدرس قبر عباس رو گرفتم رفتم سر خاکش فاتحه ای خوندم باهاش درد دل کردم و بلند شدم. هوا داشت تاریک میشد از قبر عباس دل کندم و راهی خانه شدم.در دل گفتم این دنیا چقدر کم عباس داره.

    پینوشت: ((خیلی از دوستان نوشتن اگه عباس از رابطه خواهرش و سینا ناراحت شده و اونا رو کشته چرا خودش با ناهید رابطه داشته اگه داستان و خوب بخونید متوجه میشید رابطه عباس ناهید یک رابطه عشقی بود عشق پاکه مقدسه زیباست اونا قرار بود ازدواج کنن ولی سینا یه دختر14 ساله رو گول زده بود برای هوس و غرایز جنسی و ثانیا اینجوری نارو زدن به رفیق ادم و دیوانه می کنه یک لحظه خودتونو بذا جای عباس رابطه پاک عباس و ناهید و با رابطه کثیف سینا با خواهر عباس و یکی نگیرید ممنون))

     

    بغضی که نشکست-محموعه داستانهای متفاوت


                 میلاد حضرت علی(ع)و روز پدر مبارک

     

    روز پدر-سیاهنویس

    ادامه مطلب
  •                     مریم-مجمعه داستانهای متفاوت

    مریم

     

    مریم از خانه خارج شد پسر سمج و خوشتیپ باز آنجا بود. پسری که نزدیک دو ماه بود که هر روز جلوی خانه یشان میامد و فقط یک کلمه می گفت. سلام . بعد با ماشین آخرین مدلش آرام تا مدرسه دنبال مریم میامد و هنگام تعطیلی مدرسه وخارج شدن مریم از مدرسه باز او آنجا بود.

    مریم آرام از کنار پسرِ که حالا با کمک پسر عموی ندا دوست صمیمی مریم می دانست اسمش کامرانِ رد شد. کامران باز گفت: سلام و مریم باز سکوت کرد ولی اینبار برخلاف روزهای گذشته کامران دنبالش آمد و گفت:  چرا نمی خواهی بفهمی عاشقتم دیگه باید باورت بشه که عاشقتم چقدر مثل احمقا یه کلمه بگم سلام تو هم انگار که نه انگار! بابا من دوستت دارم عاشقتم  بعد صدایش را آرام کرد و گفت:قسم به تار موت عاشقتم.میدونم خودت گوشی نداری ولی به گوشی دوستت ندا زنگ میزنم باید با من حرف بزنی.این حرفها دل مریم را لرزاند. درواقع بجز هفته اول که مریم کامران رو مزاحم میدونست فکر غالب ذهنش کامران بود.

    مریم زود به خودش نهیب زد و گفت: پس رضا چی میشه من رضا رو دوست دارم .رضا پسر خاله و پسر مرموز فامیل که همه دخترای فامیل آ رزوی همسری این مهندس خوشتیپ را داشتند گاهی با نگاههایش آنقدر مریم را امیدوار می کرد که مریم روزها به خاطر آن نگاهها خوش بود ولی گاهی آنقدر نسبت بهش بی تفاوت میشد که مریم به کلی ناامید میشد.ولی همه مطمئن بودند که اگر یک روز رضا بخواهد از فامیل ازدواج کنه گزینه اول دختر ریز اندام و لب گلوه ای فامیل مریم خواهد بود..

    ولی مریم زیاد امید نداشت با رضا ازدواج کند چون مادر رضا از خانواده خواهرش خوشش نمی آمد بخصوص بعد از مرگ خواهرش چون علی برادر مریم که قرار بود با خواهر رضا ازدواج کند عاشق دختری در شیراز شده و با او ازدواج کرده بود و خاله مریم گفته بود مگر اینکه من بمیرم رضا مریم رو یگیره.همین موضوعات باعث شده بود مریم هر روز بیشتر از دیروز از ازدواج با رضا دلسردتر شود.

    مریم به خودش آمد قرار بود امروز کامران به موبایل ندا زنگ بزند ندا یک گوشی دو سیم کارته داشت که یکیش مخصوص دوستاها وآشناها بود ویکی مخصوص دوست پسرش.مریم با خودش گفت: نکنه ندا از زنگ زدن کامران به گوشیش ناراحت بشه. ولی بعد تو دلش گفت: غلط می کنه خفش می کنم.دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. می خواست هر چه زودتر به مدرسه برسد و ماجرای امروز را برای عزیزترین دوستش ندا تعریف کند

    مریم و ندا سه سال بود با هم دوست بودند ولی به خاطر اوضاع مالی بد خانواده مریم و خانه کوچکشان و اینکه ندا از خانواده ثروتمندی بود به خانه همدیگه رفت و آمد نمی کردند.مریم نمی خواست جلوی دوستش خجالت زده شود. با اینکه میدانست ندا همچین دختری نیست ولی مریم مغرورتر از این حرفها بود. عوضش در مدرسه همیشه با هم بودند و حتی لحظه ای ازهم جدا نمی شدند.این دو سنگ صبور هم بودند سال قبل که مادر مریم فوت کرده بود مریم با کمک ندا توانست این دوران سخت را بگذراند.از اولین روزی که کامران به مریم سلام کرده بود تا حالا ندا از همه جریان خبر داشت.

    مریم به مدرسه نرسیده همه چیز را با آب تاب برای ندا تعریف کرد وندا مشتاقانه به حرفهای مریم گوش داد.بعد از اتمام حرفهای مریم ندا با خوشحالی که در چهره اش موج میزد گفت: پس این عاشق خوشتیپ و پولدار ما بالاخره بعدِ چهل و پنچ روز دهنش باز شد.

    زنگ تفریح کامران زنگ زد ندا گوشی را برداشت . -سلام ندا خانوم می تونم با مریم حرف  - سلام بذار ازش بپرسم  ندا با ذوق به مریم گفت:بیا باهاش حرف بزن. مریم گفت نمی تونم ندا،ندا هم به کامران گفت نمی خواد حرف بزنه.کامران گفت: لااقل گوشی رو بذار روی پخش تا حرفامو بشنوه. ندا  به مریم گفت: می خوای؟ و مریم شانه هایش را بالا انداخت. ندا با خنده گوشی رو رو میز گذاشت و از کلاس خارج شد.

    سلام. ببین مریم نمی دونم چه جوری بگم عاشقتم دوست دارم. ولی باور کن دیونتم من بی تو نمی تونم به خدا نمی تونم. اگه با من نباشی من مردم. خواهش میکنم باورم کن. بازم میگم من عاشقتم و گوشی را قطع کرد.

    از اون روز به بعد تمام فکر و ذکر مریم شده بود کامران.دانه عشق کامران در دل مریم جوانه زده بود.چند روز بعد مثل همیشه گذشت سلام کامران و سکوت مریم. ولی در آن روز بسیار سرد زمستانی همه چیز عوض شد مریم با دیدن کامران در آن هوای سرد زمستانی شوکه شده بود این پسر دیوانه بود مریم از کنار کامران گذشت کامران بهش سلام داد و در عین نایاوری مریم گفت: سلام. کامران ذوق کرده بود دنبال مریم راه افتاد و گفت ممنون،ممنون، ممنون  من امروز به گوشی ندا زنگ میزنم خواهش می کنم باهام حرف بزن ومریم با لبخند رضایتش رو نشان داد. تو مدرسه مریم همه چیز را به ندا گفت وندا از خوشحالی بالا پرید انگارمی خواست خودش با کامران دوست شود. زنگ تفریح که  کامران وقتش رو میدانست زنگ موبایل به صدا در آمد..- سلام  -سلام  -مریم یعنی مریم خانوم نه همون مریم بعد هر دو لبخندی زدند و کامران ادامه داد باورم نمیشه دارم باهات حرف میزنم  مریم لبخندی زد و سکوت کرد کامران ادامه داد مریم میدونم تا حالاهمه چی رو درباره من میدونی وقت کافی داشتی تا فکر کنی  فقط یه کلمه می خوام. با من هستی یا نه بعد از سکوتی بلند مریم با لبخند گفت: هستم. با شنیدن این جمله کامران فریادی کشید که کم مونده بود پرده گوش مریم پاره شود مریم هم از خوشحالی کامران خوشحال بود. یک لحظه گوشی قطع شد و دوباره زنگ زد. کامران بود. کامران با صدایی آهسته گفت: مریم من معذرت می خوام واسه همه چیز ولی مجبور بودم. گوشی از دست مریم افتاد ندا این را دید و زود دوید به طرفش و گفت:چی شده. مریم گفت نمیدونم ندا گوشی رو برداشت و حرف زنان از مریم دور شد.

    ندا با چشمان پر از اشک برگشت. مریم پرسید جریان چیه ندا سکوت کرد مریم فریاد زد گفتم چی شده و ندا با بغض گفت: همه چیز یه بازی بود  -بازی  -اره بازی کامران سر اینکه تو باهاش دوست میشی یا نه با پسر خالت رضا شرط بندی کرده بود رضا مطمئن بود تو با کامران دوست نمیشی و قرار بود بعد از تمام شدن دو ماه و برنده شدنش در برابر کامران به خواستگاریت بیاد.مریم درحالی که بی اراده از چشمانش اشک می ریخت به طرف در کلاس حرکت کرد که ندا گفت یه چیز دیگه هم هست و مریم به چشمان ندا زل زد و منتظر حرف ندا شد.ندا با بغض گفت:کامران داداشمه ولی به خدا من از......مریم حرف ندا رو قطع کرد و گفت هیچی نگو. مریم نه کامران نه رضا و نه ندا را مقصر میدانست او تنها و تنها خودش را مقصر میدانست در گلویش یک بغض بزرگ و در دلش احساس گناهی بزرگتر بود. دلش برای مادرش تنگ شده بود چقدر دلش می خواست مادرش را بغل کند و یه دل سیر گریه کند. کوله اش را برداشت تا از مدرسه برود.ندا گفت:کجا  -بهشت زهرا می خوام با مادرم حرف بزنم  -منم بیام  -نه می خوام تنها باشم. مریم زیر برف ازدر مدرسه خارج شد در حال که ندا با چشمانی گریان رفتنش را دنبال می کرد.

    مریم-سیاهنویس

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری