•   
  •   
  •   
  •   
  • در بیت خدا شیر خدا را کشتند / داماد نبی امام ما را کشتند


    شهادت حضرت علي-مجموعه داستانهاي متفاوت


    افيون


    گوشي رو برداشتم و زنگ زدم به سارا و بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب.

    -چطور تونستي با من اينكار را بكني و با مجيد دوست بشي تو هم باورت شده كه من معتادم-سارا با گريه گفت: نه مسعود مي خواستم امتحانت كنم و ببينم چقدر عاشقمي آخه همه مي گفتند مسعود تو رو بازي ميده-ميام خواستگاريت تا بهت ثابت بشه عاشقتم-نه مسعود پدرم از تو خوشش نمياد مي گه تو لاتي-پس بيا فرار كنيم-كي كجا-دو ماه ديگه، ميريم خونه خواهرم تو كرمان بعد از مدتي كه آبها از آسياب افتاد بر مي گرديم وپدرت هم تو عمل انجام شده قرا مي گيره.-چرا بعد از دو ماه-يه كار نيمه تموم دارم بايد تمومش كنم.سارا بعد از كمي مكث قبول كرد.

    بعد از اينكه گوشي رو گذاشتم آرام شدم كار نيمه كاره ام ترك اعتيادم بود. آره من يك سال بود معتاد بودم. وضع ماليم خوب نبود تا به كمپ بروم و آنجا ترك كنم. چاره اي جز ترك كردن در خانه نداشتم. اولين كاري كه بايد مي كردم گفتن حقيقت به مادرم بود.مادري كه بعد از مرگ پدرم ما رو تنهائي بزرگ كرده بود. به آشپزخانه رفتم وبه مادرم گفتم: مي خوام باهات حرف بزنم.مادرم دست از كار كشيد و منتظر شد حرفم را بزنم.من با مادرم راحت بودم و مشكلاتم و راحت به او مي گفتم.ولي اين يكي فرق داشت. تمام جرات خود را جمع كرم و بي معطلي گفتم:من معتادم ولي از همين امروزم مي خوام ترك كنم.مادرم با نگاهی که ازش درد و سرزنش می بارید نگاهم کرد باورش نميشد مسعود پسري كه تو فاميل تك بود معتاد بشه.سرم رو انداختم پائین و با بغض  ادامه دادم، من ميرم تو اتاقم و شما در را مي بندي وبعد از دو ماه باز مي كني.مادرم هم بي چون چرا گفت:باشه

    روز اول دردي نداشتم چون آن روز مصرف كرده بودم ولي روز دوم كمي درد داشتم ولي نه به شدتي كه فكر مي كردم ولي.....

    ولي روز سوم وقتي بيدار شدم احساس كردم چسبيدم به تخت نا نداشتم بدنم را حركت بدم درد خماري شروع شده  بود. از شدت درد شروع به گريه كردم و بعد از مدتي گريه هام تبديل شد به فرياد-خدا كمكم كن خدا -غلط كردم.اونقدر گريه كردم كه از حال رفتم.روزها سپري ميشد و دردم روز به روز بيشتر ميشد مثل اينكه با پتك مي كوبيدند توپاهام بدنم به رعشه افتاده بود طوري كه احساس مي كردم برق به بدنم وصل شده دندان هايم از درد به هم مي خورد.تو اين مدت چند بار خواستم دوباره شروع به مصرف كنم ولي ياد سارا سارايي كه ديوانه وار عاشقش بودم منصرفم كرد.يه روز كه تو تختم دراز كشيده بودم يادم آمد كمي ترياك زير ميز كامپيوتر پنهان كردم مثل برق ترياك را برداشتم و خواستم با يك ليوان آب قورتش بدم ولي باز ياد سارا گريه هاي الناز خواهرم و دردي كه مادرم مي كشيد مانع از آن شد كه ترياك را بخورم.زود به طرف در رفتم و با فريا مادرم را صدا كردم مادرم در باز كرده، نكرده ترياك را دادم به مادرم و گفتم:به خدا يه ذره هم بهش دست نزدم.مادرم گفت:مي دونم پسرم خون خدا بيامورز پدرت در رگهاته تو هم مثل اون يك مرد واقعي هستي.از اينكه ترياك را به مادرم داده بودم احساس خوبي داشتم ووجدانم راحت بود.

    روز دهم بود كه ديگه طاقتم طاق شد. ديگه نمي توانستم تحمل كنم كم آورده بودم به طرف در رفتم و مادرم و صدا كردم وقتي مادرم در را باز كرد هولش دادم و كفش هايم را پوشيدم به طرف در حياط دويدم.ولي در حياط بسته بود. پشت سرم مادرم آمد وكليد را به طرفم پرت كرد من كليد را برداشتم و به طرف مادرم آمدم وبغلش كردم وشروع كردم به گريه.گفتم:مامان كم آوردم-نه پسرم ديگه چيزي نمونده-نه اين درد لعنتي نمي خواد من را رها كنه-نه عزيزم همه چي درست ميشه- نمي تونم مامان-ميتوني پسرم بايد اراده كني.و من باز به اتاقم برگشتم.تو اين ميان گريه هاي خواهرم الناز كه من را بيشتر از هركسي دوست داشت با آنكه باعث ناراحتيم مي شد ولي من را در هدفم ثابت قدم تر مي كرد.

    بعد از يك ماه دردم كم كم شروع به كم شدن كرد تا اينكه ديگر دردي را احساس نمي كردم ولي حالا هم هوسش ول كنم نبود هوسي كه ديوانه ام مي كرد ولي باز ياد عشقم وعزيزانم  من را آرام مي كرد.تو روزهاي اولي كه شروع به  ترك كرده بودم غذا از گلوم پا ئين نمي رفت و به همين خاطر شده بودم پوست استخوان.ولي حالا غذاها را با اشتها مي خوردم تا گوشتي زير پوستم برود. روزي دو بار ورزش ميكردم، در اتاقم بسته نبود، خواهرم از وقتي حالم بهتر شده بود خوشحال بود.دوباره شادي به خانه ما برگشته بود.

    دو ماه تموم شد ساعت 8 صبح براي تست مرفين به بيمارستان رفتم بعد از ظهر رفتم جوابش را بگيرم مثل دانش آموزي بودم كه منتظر نمره امتحانش بود وقتي پرستار اسم من را صدا كرد از جايم پريدم و زود پيشش رفتم پرستارنگاهي به من كرد و با لبخند گفت:تستت منفيه.وقتي اين و شنيدم فرياد زدم خداجونم ممنونم پرستار بهم گفت" آرومتر اينجا بيمارستانه.من هم از او معذرت خواستم واز بيمارستان خارج شدم ميخواستم برم خونه ولي تصميم گرفتم قبل از رفتنم به خانه برم به ديدن سارا كه ساعت 6 از سر كار بر ميگشت مثل باد رسيدم سر کوچشون كمي سر كوچه ايستاده بودم كه دوست صميم صادق آمد بعد از احوال پرسي گفتم: صادق برو الان سارا مياد مي خوام باهاش حرف بزنم.صادق گفت:چي چي رو  باهاش حرف بزنم سارا يك ماهه عروسي كرده.خشكم زد با صدايی كه بغض درونش موج مي زد گفتم شوخيه بي مزه اي بود.صادق گفت به روح مادرم راست مي گم. صادق الكي به روح مادرش قسم نمي خورد.جواب آزمايش بي اراده از دستم افتاد توي چوي آب صادق گفت: بي خيال اين نشد يكي ديگه و رفت. بعد از رفتن صادق بغضم تركيد و شروع به گريه كردم. سارا عشقم دار و ندارم هستيم من را رها كرده بود.

    بي هدف تو خيابانها راه ميرفتم از اين خيابان به آن خيابان و از آن يكي به ديگري. رفتم و رفتم تا رسيدم به مركز شهر از دور رسول را ديدم رفتم نزديكش يك اسكناس ده هزار توماني بهش دادم و رسول طوري كه كسي نفهمه مقداري ترياك گذاشت كف دستم.

    افيون-سياهنويس

  • كابوس

    با صدا از خواب پريدم غرق عرق بودم.كابوس  ديده بودم ولي جز فريادهاي مبهم يه نفر چيزي يادم نمي آمد بي خيالش شدم امروز نه كابوس و نه چيز ديگه اي نمي تونست روز من راخراب كند امروز يه روز مخصوص بود قرار بود بعد از يك ماه همسرم به خاطر عملي كه براي در آوردن غده هاي پاش صورت گرفته بود از بيمارستان مرخص شود.با اينكه هروز به ديدنش ميرفتم ولي باز دلتنگش بودم كشو ميز را باز كردم ويك نخ سيگار برداشتم ولي باز چشمم به نوشته لوسي افتاد (انگيزه هاي خوب بابا براي ترك كردن عادت بد سيگار 1-مادر خوشگلمون2-داداش وليام خوشتيپ3-من لوسي دختر دوست داشتني شما4-نيكي ته تغاري خانواده)سيگار و گذاشتم تو پاكتش، سيگاري كه يك هفته بود خريده بودم ولي هنوز دست نخورده باقي مانده بود.

    با سلام وارد آشپزخانه شدم .هيچكس نبود همه رفته بودند سر كار ودرس و مشقشون.اشتها نداشتم صبحانه بخورم رفتم سر بساط قهوه ولي خبري از قهوه نبود. بچه ها با اينكه ميدونستند من اگه قهوه نخورم تا شب كسل و بي حوصله ميشم بازم برام قهوه نگه نداشته بودند.

    سوار ماشين شدم و به طرف اداره حركت كردم. تو اداره اولين نفري كه ديدم دوست صميميم جك بود كه يك ليوان قهوه نيمه خورده دستش بود قبل از اينكه جواب سلامش را بدم قهوه را از دستش گرفتم ويك نفس سر كشيدم. جك گفت:مايكل چي شده خوشحالي با خنده گفتم:قراره ليزا از بيمارستان مرخص بشه راستي شب با همسرت بيا خونه ما مي خوام يه مهموني كوچيك بگيرم.جك با كمال ميل قبول كرد قبل از رفتنم به اتاقم به اتاق رئيس رفتم و او و همسرش را هم براي مهماني شب دعوت كردم .داشتم ميرفتم به اتاقم كه سر راه ديويد را ديدم با گشاده روي سلام كرد ومن با سردي پاسخش را دادم هر چقدر بهش بی محلی می کردم فایده ای نداشت.از پنچره اتاقم چند نفر از همكارام را ديدم كه دور ديويد جمع شده بودند و ديويد هم براشون سخراني مي كرد وهمكارام هم قش قش مي خنديدند.ديويد يكسال بود كه پليس شده بود ولي كمكم داشت جاي من و بعنوان بهترين پليس اداره مي گرفت نفرتم از ديويد زماني بيشتر شد كه  بعد از پنچ سال قهرماني من تو مسابقات تير اندازي اين عنوان را از من گرفت.همه مي گفتند ديويد پسر خوبيه وخيليها هم باهاش صميمي شده بودند حتي همسرم ليزا هم كه تو جشن تولد دختر رئيس با ديويد و همسرش ملاقات كرده بود معتقد بود هم ديويد و هم همسرش آدماي مهربون هستند ولي حسادت چشم من را كور كرده بود.

    گوشي را برداشتم ويك زنگ به ليزا زدم وگفتگويي كوتاه اما شيرين باهاش كردم.بعد از اينكه گوشي را گذاشتم فهميدم كسي كه تو كابوسم فرياد مي كشيد ليزا بود ولي نمي دونستم از من چي مي خواست.تو اين فكر و خيالات بودم كه جك وارد اتاقم شد و گفت: دزدان جواهر فروشي بازم دست به سرقت زدند.اصلا حوصله رفتن به ماموريت را نداشتم نمي خواستم اين روز بخصوص خراب بشه با بيميلي پا شدم وبعد از چند دقيقه جلوي جواهر فروشي بوديم. تو خیابان غل غله ای بر پا بود جمعیت کمی دورتر از مغازه جمع شده بودند وچند پلیس برای کنترل و بر قراری نظم جلوی آنها قرار داشتند.

    دو نفر را ديدم كه از جواهر فروشي به بيرون آمدند و به طرف موتوري كه كمي جلوتر از مغازه بود فرار كردند.يكي از سارقان نقاب به چهره داشت ولي نقاب ديگري  تا نصفه هاي صورتش بالا رفته بود.از قيافش معلوم بود كه جوان هست من زود زانوم را تكيه دادم به زمين و سه بار فرياد كشيدم ايست. مي خواستم شليك كنم كه فريادهاي ديويد من را به خودم آوررد-قربان لاستيك موتورشونو بزن قربان موتورشونو نشونه بگير اونا بچه ان فريادهاي ديويد باعث شد بفهمم ليزا تو كابوسم چي فرياد ميزد-مايكل ولش نكن-مايكل نگهش دار بكشش بالا.فريادهاي ديويد و ليزا باهم قاطي شده بودند-قربان موترشونو نشونه بگير-مايكل ولش نكن بكشش بالا.

    باز فريادهاي ديويد منو به خودم آورد كه مي گفت قربان لاستيك موتورشونو بزن.ولي من حسوديم گل كرد و با لجبازي زير لب گفتم يه جوجه پليس مي خواد به من كار ياد بده .باز متوجه سارقان شدم كه داشتند به موتور مي رسيدند دو تير به پاي يكي از سارقان شليك كردم اون افتاد زمين و ديگري با شنيدن صداي گلوله كيفي كه تو دستش بود را انداخت و دستاهايش را برد بالا.ديويد وقتي به من رسيد گفت:لجباز عوضي من لبخند پيروزمندانه اي زدم و ديويدم سرش را تكان داد و رفت به صحنه حادثه. وقتي ديويد به صحنه رسيد فريادهاش به هوا بلند شد-كثافت لعنتي به خاطر چند تيكه طلا يه بچه رو كشتي اين طلاها چقدر ارزش داشت عوضي برو با افتخار به همه بگو يه بچه كه يه تفنگ اسباب بازي دستش بود رو كشتم .باشنيدن اين حرفا مو بر تنم سيخ شدمن در تمام عمر خدمتم در پليس يه نفر را كشته بودم كه اونم يه قاتل بود و براي نجات جونم كشته بودمش ولي اولين بار بود كه تيرم خطا رفته بود ويك بچه را كشته بودم.جك كه هميشه هواي من را داشت زير گوشم گفت تو گزارش بنويس اسلحم اشكال داشت بقيش با من.من هم سر م را به علامت تائيد تكان دادم و با قدمهاي سست به طرف صحنه حادثه حركت كرم. وقتي بالاي جناز رسيدم خشكم زد. مثل مسخ شده ها شده بودم هيچ چيز نميديدم جز جنازه پسرم ويليام من با دستاي خودم پسرم را كشته بودم.

    حالا كابوسي رو كه ديشب ديده بودم آشكارا به خاطرمي آوردم لبه يه پرتگاه ويليام داشت پرت ميشد من دستش را گرفته بودم ليزا فرياد مي كشيد: نگهش دار مايكل نگهش دار ولش نكن بكشش بالا و چشمهاي ويليام كه ملتمسانه به من نگاه مي كرد ولي من دست ويليام را ول كردم و ويليام به ته دره سقوط كرد.

    کابوس-سیاهنویس

  • ماه خدا

عکس

آخرين عناوين

عکس

مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

 

 

 

منوی کاربری