تبليغاتX
مجموعه داستانهای متفاوت

مجموعه داستانهای متفاوت



        مجموعه ای از داستانهای متفات و جالب
منوي اصلي
آمار و امكانات
» سیاهنویس:
» امروز:

خانگي سازي  اضافه كردن به علاقمندي ها  ارتباط با ما  لينك آر اس اس   ذخيره صفحه  طراح قالب

درباره وبلاگ
وبلاگ سیاهنویس

سلام به وبلاگ داستان سياه خوش آمديد.
براي اين كه اين وبلاگ رو بهتر بشناسيد بايد بگم كه محتواي كلي اين وبلاگ داستان و داستان نويسي است. سعي كردم كه دراين وبلاگ داستانهاي متفاوت با داستانهايي كه تا به حال خوانده ايد رو بذارم.من به اين گفته ايمان دارم كه بهترين داستانهاي دنيا هنوز نوشته نشده اند.ومن شما مي تونيم اين كار رو بكنيم و بهترين داستانها رو بنويسيم.داستانهاي خودتونو برام ايميل كنيد تا در اين وبلاگ و چند وبلاگ ديگر بگذارم تا همه بتونند داستانهاي شمارو بخونند.درضمن درباره وبلاگ و داستانها نظرات خودتونو بنويسيد تا من عيب و ايرادهاي وبلاگ رو بر طرف بكنم.ايميل آدرس من هست siahnevis@yahoo.com
باتشكر مديريت وبلاگ سیاهنویس.

پروفايل مدير
پيوندهاي روزانه
آرشيو مطالب
لينك دوستان
قـالـب وبـلاگــ
بسم الله الرحمن الرحیم
چشمان بارانی
شیرهای آبی
ایستگاه دانلود
هویت من
شهرسازی
انجمن نجوم آماتوری فریدن
یاقوت قرمز
زندگی جاریست...
یادی از دانشگاه
معجزه ی عشق
دانلود فیلم سینمایی،سریال
مرگ نارسیس های صورتی
فریاد
رهگذر مهتاب
حالا نمه نمه بیا تو وبلاگم
خاطرات سها.م
وبلاگ شخصی رضا چلیبی
رهــگذر
The Best Photo Blog
هیچســـــــــــــــتان
ss501
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
میکسوار زندگی
قلم دیروز
دنیای خودرو
فروشگاه ایران شاپ
کریستیانو رونالدو
asaleehsan
بیا تو واست خوبه ! ! !
نامی(شاعر)
اس ام اسهای باحال
همرا تنهاییم
یه خاطره از فردا
> ساده ولی خوب <
عشق ما
فانوس دریایی
روزهای تکراری زندگی
من و آقایی
هم نفس
fall-fairy
کوچه های خاطره
بیا هر چقد خواستی در مورد بلاگ نظر بده؟
مسافر
خونه رضا
حوالی کهکشان راه شیری
باران عشق
فقط محسن افشانی و شهنام شهابی
ادبیات
رمین و رها
--kHamusHi
کهکشانی ها
nedaye ghalb
نفس
عشق و نفرت
هر چی که بخوای
عصیــــــــان تنــــــــهایی
تا می تونی فقط بخور
سمی
helix
lyrics
پروازسکوت
دختری از صحرای سوزان
رها
آرانستان
هنر هستي
درتنهاىى هایم
عشق من معماری
بهترین دانلودهای قرن با مرتضی تهرونی
55star
بهترین سایت مرجع عکس-فیلم-اخبار
رز قرمز
حرف های آسمانی
love
مشاهیر ایران و جهان
ببینید و هرکاری دوست دارید کنید
چشم بادامی ها
KING OF LOVE
پسر بجنوردی
فتو عکستاپ
شُربِ مدام
اشنا
♥♥barcelona-xavi♥♥
راز موفقیت برای شما
کافه ارمیا
دلنــ ــوشته هــ ــایم
ستاره سهیل
ovesickyou
مریم
عشق الهی
زیبایی های گیلان
مکانیک۸۹ولی عصر
نسیم ادبی
ترنم هستی
هم نفس
مطالب جالب
به تو چه..............
از دریچه ماه...
منوجان ضربدر نود
عشق اول
انتگرال احساس
disneyeverafter
کمی نوازشم کن
بی پروا
ّpa na pa
کمانگیر
عارفانه ها وعاشقانه ها
دختر تنها
saba samsami
دختــربـــلا
حرفهای من و تو
مهر نو نو نو نو
ز.ک
3یوفو
love
تموم نشدنی
تراختور
انفجار
پاییز من
پرواز
خاطرات من وبهترین دبیر دنیا
سرزمین آرزوها
شیمی chem
اقتصاد به روز
جغرافیای مهربانی
موج تا اوج
love
طلوع خورشید عشق
همنفس
زندگی آرام
سینمای ایران
اخبار روز با فاضل نیوز
نوستالژی من
مثل هیچکس
دوستی
کاهو ترشی
اسلام
ضد پسر
سلطان
مهرداد واندا
خشت
شوفا‌ژ قلبها
خوش آمدید
بغض شكسته
زندگی
پرواز آزاد
امینم و دوستان
قايق كاغذي(الهام)
من و...
فروشگاه تخصصي فيلم و سريال
يه گراشي دانش پژوه
بچه های مدرسه
عشق♥
دل نوشته
عقلانیت
pelake5
wow!!!اینجا کجاست
بست بیست
روشنایی
دوستانه
کمانگیری روی اسب، میراث کهن ایرانیان
شبنويس تو. ي.شاپرك
fanos -haie khamosh
آبی باش مثل دریا و به وسعت آسمان
میخواهمت
شیلانی
سکوت
عطش فوتبال
همه چی این تو هست !!! واقعا ؟؟؟
تشنه ی بیداری
مجلسی زنانه
☆زندگی زیباست☆
gochagon_e_mallah
دلا تا کی اسیر یاد یاری زهجر یار تا کی
l♥vely girl
آهنگ های انگلیسی و خارجی
چکامه
جديد ترين اخبار استقلال ܓܨ
elone hearth
mojtabameshkipoosh
تک ستاره ای در آسمان
بیا چراغی روشن کنیم
دوستداران موسیقی سنتی
فانوس
ستاره
nimbuzz program
دوستي
s-nafas.blogfa.com
باران
شعرها ونوشته های نیلوفر جعفری
بخند مصنوعی...
من ونوشته هام
روزهای بارانی
هیچی
بدو که تاریخ مطالب انقظا شد
دنیای تازه ها
گالیله ها سرگیجه گرفته اند
کانون هواداران ‏WWE‏
عشق وعاشقی
درخت قرمز
دانشجویان فنی مهندسی
خاطرات ما دوتا
مشکی پوش تنها
عشق بی پایان
دنیای همه
MUSIC
آرامش سفید
اخبار دنیای افراد مشهور
ستاره ی طلایی
حلقه عشاق
تصاویر ماشینهای جدید و کلاسیک
عشقم محسن
ღ*ღرویــــ ای عــ ـشـ ـق•ღ*ღ
من
عاشقانه های دو دختر از جنس احساس
تنها گناهم عشق
دکتر نوترون
تـــــ ـو / دلــــ ــــم / م ــــَن
چشم به راه لبخندی
صدای پای عشق
ShikFa
فقط عاشق صدای بارانم
مطالب جذاب عاشقانه
عشق پاک
خودت را بشناس
Lake of Sorrow
فـــــو لــــــکــــــــلــــــــــو ر
ضد دختر
مجنون لیلا
کمی متفاوت
بیخیالش
رنگارنگ
کاکا و رونالدو
تبلور لحظه های عاشقانه ی ما دوتا
عمران و زلزله
بچه های سفید و آبی
موزیک های روز
زیباترینها
تحقق یک رویای بزرگ
قلب تنها
نکته ها و گفته ها
همه چیز درباره ی همه چی از همه جا براي همه
پنجره مخفی
دل نوشته های عاشق تنها
fun city
تازه ها
sandoghche roya
.:: توت فرنگی ::.
پنج وارونـــــــــــــه
معبود
اکسیر عشق
همه چیز از همه جا
انفجار
صحنه و تصویر
شاهزاده ساسانی
هـنـــدونــه ی آبـــی
•.ღ.• k o r e a 한국의 .•.ღ.•.
واین تکرار تکرار است...
خروس مجرد
مسعود استقلالی بارسلونایی
نوشته های من..
فارسی98
چنگ حزین
سولات کامل درس حرفه و فن
جمله های قشنگ
ادام نفسی
شمیم
دل تنگیهای رها
فراشبند دانلود
کاغذ و قلم
صبح دلداده
Black_wait
ALL ABOUT S.KOREA
آریایی ها
✖سُكـــوت خـــيس✖
***من و تو***
فرزند ميهن
همنفس
* معشوقه*
سیبستون
تلنگر
مرد تنهای شب
یک کاسه شبنم
jok and sms
BoreD - Of - EveRything
ღ.*ســــــــــپیده عشـــــــــــــق*•.ღ
سرزمین آزاد
دل نوشته
☻☺
(وبلاگ شخصی)AminimA3D
خدا به همرات
شهر توریستی اردبیل
جوان منتظر
علیرضا کاسیاس
about hollywood
رکابزنی تا المپیک لندن خردادماه 90
کابوک
مهمانی خداوند
دانلود انیمه های روز دنیا
اصلاح نباتات و زراعت
.: ستاره ی صبح :.
کسی دل نوشته هایم را نمی خواند!
ღ♥ღیکی یکدونه دختر ღ♥ღ
ذوق مرگ
به سوی تندرستی
صدای باران
*sepehr mysterio*
این پایان قصه نیست............
عشق شکلاتی
دو دلداده
بــــــــــوی ســــلامتی
سجاده ی عشق
رویایی از بارون
عشق دونی
عشق دروغ نیست
شــــعر وجمــلات زیبـــای عاشـــــقانه
وبلاگ شخصی رحیم نیکنام
دیونه بودن عیب نیست
برشک زمین وبلاگی برای همه
زندگی و سرگرمی من بافتنی
تهران شمال غرب و...
آهنگ های جدید و قدیمی
همه چی!
عشق من violin
خاطرات روزانه ی یک بانو
اشک و لبخند
شاپرک احساس
cute girl
☻☺
..::×Oگالری عکس روز O×::.
آسمان آبی
دهــــــــــــــکده خــــــــــــــاطرات
...سه نقطه
حقوق زن , حقوق بشر
ذهن نوشته های ما
هر چیزی که شما دنبالش هستید
کرهای سرا
دختر ایرونی
پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری
LoOpy LOve
همه جای ایران سرای من است
بارنابا
باشگاه ریسک
داستان عاشقی اما تبدیل شد به جدایی
my life music
مرغان شاخسار طرب
شعر و ادبیات
عشق منی
zemzemeh
تنها تو میمانی...
DEATH
تاابد دلتنگ.....
من اینجا بس دلم تنگ است...
ღنوشتـــــــــه هایღღღآبـــــــــیღ
شمعی در روشنایی
از هر دری سخنی
نگاه تو
مرکز تخصصزی کامپیوتر
همیشه تنها...
یه فنجون تفکر
آهنگ آشنا
مهندسین عمران 90
درهم از زندگی
دخترکــــــــ ملــــوس
"㋡ツ یـہ پـِسـَ ـر شـِیطوט بـَلاּ㋡ツ"
فال قهوه و تاروت
یاقوت هایی از جنس حرف
wellcome to ♪♫ justsamanmusic ♫♪
پنجره ایی رو به شادی
بهترینان
جدیترینهای تکنولوژیري،رایانه و موبایل
این "زن" بر عبور سایه ها مردنی ست
بهترین دانلودها
me and god
ضایع بازی
مرکز تخصصی کامپیوتر
بچه زرنگ ها بیان
love yar
www.shirazgeo89.blogfa.com
شروع از یک روز تقریبا برفی
javad javanshir
بازیگران لاتین
وبلاگ طرفدران ز ک افرون
www.masoud1369.rzb.ir
جرم من نوشتن است، همین و بس!
آشغالدونی2
یه پسر سردرگم
مطالب دانستني و علمي
۩ مستانه ها ۩
تازه های جهان
وب سایت طرفداران استقلال
وب سایت پرسپولیس
مهندسی راه و ترابری
پزشکان آینده
تبسم باران
آسمان نیلی
اس ام اس
malmal14
korean kpop
نثار خوبی ها
ترانه های علیرضا موسوی
استقلال
جالب و دوست داشتنی
وبلاگ منتقدین
Paeezan4roshanae
به ما دلگرم باشید
تمام حرفای من
سلطان غمها و تنها
عشق اول
پرنده ها
خاطرات اشک های من
دختر ایران زمین
جدیدترین ها
قلب شکسته من
ஐSiRiN TEE PiTiஐ
یادت نره دوستت دارم...
جالب و دیدنی
وبلاگ شخصی من
گروه ادبـــیـــات فــارسـی دانشگاه سمنان
بزرگترین سایت جاستین وسلنا
*بهترین پسر دنیا*
( تابش نورایثارگران)
عشق به خدا
Tanha
B.B.L.0111
eshgh
پرواز
دل نوشته ها...
برای تو...
نوشته های افراد غریبه . وبلاگ آزاد
کلبه ی زیبایی ها
کوچه خلوت
استقلال
خدا=همه چی
wwepersia
تقدیم به تویی که باور نکردی دوستت دارم
همه چی
love4ever4b مثه بیکس، بی عشق،بی یار
رنگین کمان زندگی ما
وایسا دنیا!من میخوام پیاده شم...
نبض خیس
قاطی پاتی
شب کویر
خانواده و سلامت
بانوی پائیز
کشتی کج خشن
mahnaz-lovely
شقایق های سرخ
World Wrestling Entertaiment
شــعــر^ _ ^شــایــد خوبــــ..
عاشقانه
هیوا
همچی، بیا تو
ghese goo
سکوت...
عاشقانه
چه زود.............
فقط کاریکاتور
ورود ممنوع برای رئالی ها
Free Download
❤❤در امتداد عاشقی❤❤
شهر خلوت
رنگین پاتوق
میعادگاه عشق
دل نوشته های یک دل شکسته
قـــــــــلـــــب یـــــــخـــــــــی
˙·٠•●دخترکی با افکار پلید●•٠·˙
bia2eshgh
درباره ی شهر های ایران
از اول تا ابد عشق است پرسپولیس
کاوان دانلود
صهبای غم
ما مدعی نیستیم
ye baghal boose
دانلودها
تخصصی ترین سایت اس ام اس
موزیکها ،بهترین رسانه موسیقی
فانوس شب های تار
نوشته های اینجانب
دانلود و درآمد
شــکــلــکــــ هــای مــهــســایــی
مرجع خبری بارسلونا
عشق و آرامش
تنهایی ودلگیری
تنهاترین
www.sarzamineashnaie.com
عاشقانه
*Aynaz*
قشقایی
سلام.به وبلاگ من خوش امديد.(HOSSEIN)
سایه های سیاه
فقط پرسپولیس و رئال مادرید
download-update
اس ام اس کده دوستان
باحال دات کام
درهم و برهم (طنز)
نوای دوستی
نسل سوخته
آهوی ماه نهم
نوشته های عاشقانه
گروه برق 69 دانشگاه بیرجند
ساعت عشق
کنگ بهشت گمشده
فصل نو
فیلمستان
نقش خیال
mano shabo privacy
سرزمین شادی
donyaye setaregan
اهل اردیبهشت...
دنیای خبر مد وستاره ها
هرچه میخواهددل تنگت بگو
فصل نو
♥بمان بهانه ی من ♥
مجموعه داستانهای متفاوت
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .
تولد حضرت زهرا و روز مادر
از دسته :

مادر است چشم و چـــــراغ زندگی مادر است سرچشــــــمه آزادگی

مادر است تصویر عشق و عاشقان مادر است نقـــــــــش بلند جاودان

مادر است مقصــود هست و بود ما مادر است بالاترین موجــــــــودِ ما

مادر است آمـــــــــــــوزگار معرفت مادر است یک عالمـــی از موهبت

مادر است در مهــــــربانی بی مثل مادر است مهــر و وفایش یک بغل


ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز مادر-سیاهنویس



تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
سیاهی
از دسته :

                           بسم الله-سیاهنویس

سیاهی

از ماشین نیروی انتظامی پیاده ام می کنند. یه دستبند به دستهایم و یک پابند به پاهایم بسته هست.جمعیت زیادی تو میدون شهر جمع شدند .  همه اینها آمده اند مرگ مرا تماشا کنند. یعنی مرگ یک انسان اینقدر تماشائیست.جوابی برای سوالم پیدا نمی کنم.

نگاهی به طناب دار میکنم. طنابی که مدتی بعد من ازش آویزان خواهم شد.صدای گریه مادر و خواهرهایم آزارم میدهد نگاهی به آنها میکنم پدرم هم اشکهایش سرازیر هست.برادرم وای این پسر مغرور به زور جلوی گریه اش را گرفته عاشق هم بودیم بی من چکار خواهد کرد.کاش اینها اینجا نبودند. کاش.

کاش بی سر و صدا اعدامم می کردند در همان حیاط زندان. ولی افسوس که قاضی حکم داد اعدام در ملا عام. نمیدانم چرا!  شاید خواست برای دیگران درس عبرت باشم شایدم به خاطر این بود که گفتم از کرده ام پشیمان نیستم با اینکه بودم و با این حرف داشتم خودم را گول میزدم.ولی هر چی که بود من اینجا بودم و دقایقی بیش از عمرم باقی نمانده بود.با آنکه در آن یک سالی که تو زندان بودم خودم را برای مرگ آماده کرده بودم ولی الان از مرگ می ترسیدم.شاید به این خاطر بود که نمی دانستم مرگ چیست و آدم از چیزهای که نمی داند چیست میترسد.فصل پائیز بود وهوا سرد. سردی هوا یا ترس از مرگ نمیدانم کدام یک باعث شده بود که تنم به لرزه بیفتد.

باز صدای شیون مادرم در گوشم میپیچد وای که این صدا دارد نابودم می کند. در باورم نمی گنجید روزی عشق عزیترین کسم نازی باعث مرگم شود.

یک سال و خورده ای قبل چاقوی ضامن دارم را برداشتم و به سر کوچه یشان رفتم یه کسی مدام تو گوشم می خواند که تمامش کن اون به تو خیانت کرده به هشت سال عشق پاکت.نازی از خانه بیرون آمد من را دید ولی خود را به آن راه زد.بیشتر مصمم شدم فکرم را عملی کنم بی اعتنا از کنارم رد شد.صدایش کردم توجهی نکرد کوله اش را گرفتم. برگشت و گفت: ولم کن و درست همان زمان.چاقو را سه بار در قفسه سینه اش فرو بردم. نه دادی نه فریادی فقط بهم زل زد. بعد با یک لبخند تمام کرد.فقط یک کلام خوشحالم که با دستای تو میمیرم.سام من به تو خیانت نکردم هیچوقت.ولی دیگر دیر شده بود.

باز به چوبه دار نگاه می کنم.مرگ حق من بود من یک نفر را کشته بودم یک نفر که خیلی خیلی جوان بود و برای آینده نقشه ها در سر داشت کسی که بعدها فهمیدم بیگناه هست.من زندگی یک نفر را گرفته بودم و حالا باید تاوان پس میدادم.الان از کرده ام پشیمان بودم. باز آن آرزوی محال به فکرم افتاد باز گشت زمان به عقب .کاش زمان بر می گشت به عقب.من عاشقش بودم درست مثل مجنون من دیوانه نازی بودم اگه زمان به عقب بر می گشت مسئله را طور دیگری حل می کردم.ولی افسوس.

هوا ابری بود.و نم نم بارون شروع به باریدن کرد.سرم را به بالا می گیرم تا قطره های باران به صورتم بخورد.عاشق این کار هستم. برای آخرین بار به اطرافم و به شهری که سالها در آن زندگی کرده ام واز گوشه گوشه اش با نازی خاطره دارم نگاهی می کنم.

صدای مردم به گوشم میرسد بعضی ها که به احتمال زیاد وابستگان نازی هستند هر ناسزا و فحشی که می دانند نثارم می کنند و بعضی ها برایم دلسوزی می کنند.باز صدای ازار دهنده گریه خواهرها و مادرم.یک افسر میاد جلو و با ترحم می گوید: آخرین خواستت چیست. تقاضای یه سیگار میکنم.سرش را با علامت تائید تکان میدهد.

با تمام ولع به سیگار پگ میزنم.سیگار را خیلی زود تمام میکنم  و باز صدای همان افسر که می گوید باید چشمانت را ببندم با صدای لرزان می گویم: نمی شود نبندی افسر می گوید: نه باید ببندم. چشمانم را می بندد دیگر فقط سیاهی میبینم.داداستان حکم اعدام را می خواند. طناب دار را به گردنم می اندازند قلبم به شدت میزند. دیگر هیچ صدایی رو نمیشنوم نه صدای گریه و ناله مادر و خواهرهایم و نه ناسزاها و دلسوزیهای مردم. تنها صدای که می شنوم این است که یکی می گوید حکم را اجرا کنید.نفسم در سینه حبس شده. دیگر چیزی به کشیدن چهار پایه از زیر پاهایم نمانده.تو همین زمان صدای مردم گوشم را کر می کند بخشید ، بخشید پدر مقتول قاتل را بخشید. گیج بودم همان افسر چشمهایم را باز می کند و با لبخند می گوید تولدت مبارک.

                                                          سه سال بعد

از زندان به بیرون می آیم.هیچکس نمیداند امروز روز آزادیم هست .سرگردان وبی هدف در هوای زمستانی در خیابانها می گردم. تو زندان که بودم تمام سه سال را فکر کردم به خودم به نازی و به مردانگی پدرش و بلاخره تصمیم را گرفتم.برف به شدت می بارد. دارم یخ میزنم از یک مغازه یک موبایل می خرم و حافظه اش را پر می کنم از اهنگهای سیاوش قمیشی هر دویمان عاشق این خواننده بودیم. به مادرم زنگ میزنم گوشی را بر میدارد چند بار می گوید بله ، بله وبعد قطع می کند.به دیگر اعضای خانواده زنگ میزنم بدون اینکه حرفی بزنم.چقدر برای دیدنشان مشتاقم ولی من باید به سر قبر نازی بروم کار نیمه تمامی دارم. چند دقیقه بعد جلوی بهشت زهرا هستم بعد از کلی گشتن پیدایش می کنم .عکسش بالای قبرش زده شده با دیدن عکسش دوباره دلم می لرزد درست مثل اولین روزی که دیدمش.برفها رو از روی قبرش کنار میزنم و موبایل را بیرون می آورم و یک ترانه از سیاوش میزارم.

خوابیدی بدون لالایی و قصه / بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه.....دیگه کابوس زمستون نمیبینی / توی خواب گلای حسرت نمی چینی.....دیگه بیدار نمیشی با نگرونی / یا با تردید که بری یا که بمونی......رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی / قانون جنگل و زیر پا گذاشتی.....اینجا قهرن سینه ها با مهربونی / تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی.....دلتو بردی با خود به جای دیگه / اونجا که خدا برات لالایی می گه.....میدونم میبینمت یه روز دوباره / توی دنیایی که آدمک نداره.

برف همه جا رو سفید پوش کرده.روی برفها کنار قبر نازی دراز می کشم.احساس میکنم بهش نزدیکتر شده ام دو نفر نگاههای عجیبی بهم می کنند و رد میشن. دیگر باید تصمیم را عملی کنم. هیچ شکی در کاری که می خوام بکنم ندارم. چاقو رو در میارم. بدون هیچ معطلی می کشم روی رگ گردنم خون مثل فواره می زند بیرون گرمای خون برفها را آب می کند. از اینکه چند دقیقه دیگر پیش عشقم هستم خوشحالم. بدنم دارد سرد میشود. باز گوشم صدای اهنگی دیگر از سیاوش میشنود فقط یک بیتش وبعد چشمانم بسته میشود.

کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره / رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

 

 سیاهی-داستانی از سیاهنویس



تاريخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
مجازات
از دسته :

مجازات


منوچهر پشت پنچره آسایشگاه نشسته و به کارهای که بیماران آسایشگاه روانی در حیاط انجام میداند خیره شده بود که در اتاقش باز شد و منیژه همسرش با دسته گلی وارد شد.

منیژه با خنده ای دروغین سلام کرد و با آب و تاب اتفاقاتی که در این یک هفته ای که نیامده بود را تعریف کرد.با امید اندکی که بتواند منو چهر را دوباره به زندگی عادی برگرداند.منوچهر سرش را پائین انداخت انگار نمی خواست کسی خلوتش را بهم بزند یا شاید خجالت می کشید به چشمان  مادر بچه های از دست رفته اش نگاه کند.هیچ کس نمی دانست منوچهر شایان بهترین وکیل تهران چه دردی می کشید.

15 ساله بود که برای ادامه تحصیل از روستا به شهر آمد و در خانه عمویش ماندگار شد از همان لحظه ورودش به تهران زرق و برق این شهر بزرگ چشم منوچهر را گرفت و او را عاشق این شهر کرد و او تصمیم گرفت برای همیشه در آن شهر ماندگار شود ودیگر به روستا بر نگردد.

 با موفقیت دوره دبیرستان را پشت سر گذاشت و اولین بار که کنکور داد در رشته مورد علاقه اش، حقوق قبول شد و وارد دانشگاه حقوق تهران شد.

مقطع دانشگاه دوره متفاوتی از زندگانیش بود او که تا چندی قبل در روستا بود و بعد از آن در محیط پسرانه دبیرستان درس خوانده بود برایش عجیب بود که جنسهای مخالف به راحتی باهم حرف می زدنند. ولی خیلی زود خودش هم با محیط دانشگاه همسو شد. در دومین سال تحصیل عاشق دختری به نام منیژه شد و دریک روز برفی زمستان به او پیشنهاد ازدواج داد.منیژه با تحقیق اندکی که خود انجام داد فهمید که منوچهر انسانی والا و دانشجویی موفق هست. در عین حال زیبا و خوشتیپ بود. او با پیشنهاد منوچهر موافقت کرد. تنها مشکل این بود که مادر منیژه نمی خواست دخترش با یک روستا زاده ازدواج کند که آن هم با پا فشاری منیژه حل شد وبعد از دانشگاه که مثل رعد گذشت این ازدواج سر گرفت.

در اوایل،زندگی برای هر دو سخت بود و از لحاظ مالی به شدت درمضیقه بودند. ولی بعد از اینکه منوچهر دوره کاراموزی وکالت خود را تمام کرد وبرای خودش دفتری باز کرد و منیژه هم در یک مدرسه ای به عنوان مشاور شروع به کار کرد وضع مالیشان  کمی سر و سامان گرفت.

در اوایل پرونده اندکی برای رسیدگی به منوچهر که وکیلی جوان بود ارجاع میشد و او بیشتر از طریق عریضه نویسی و مشاور حقوقی، دستمزدی بدست می آورد. ولی آن اتفاق همه چیز را تغیر داد.

یک روز در دفتر کارش نشسته بود که پیرمردی که اهل روستای که منوچهرم اهلش بود وارد دفتر شد بعد از کلی حال احوال پرسی گفت: سرش کلاه رفته و زمینهای دو میلیاردیش را به قیمت 200 میلیون تومان ازش خریدند .منوچهر با حساب سر انگشتی فهمید این پرونده می تواند زندگیش را از این رو به آن رو کند اگر ببازد خوب باخته ولی اگر ببرد نامش مطرح میشود از طرفی دیگر دلش به حال پیرمرد سوخت وتصمیم گرفت هر طوری شده حق به حق دار برسد. بعد از قبولی پرونده منوچهر فهمید طرف یکی از بساز بفروشهای بزرگ تهران هست و یک وکیل خیلی مطرح هم وکالت پرونده او را بر عهده گرفته.کار سختی در پیش رو داشت. ولی اراده اش برای بردن پرونده زیاد بود. 8 ماه طول کشید تا این پرونده مختومه اعلام شد و سرانجام در عین ناباوری منوچهر شایان برنده این پرونده شد.

بعد از آن نام منوچهر برای اولین بار وارد روزنامه ها شد ودر مدت کوتاهی سیل پرونده ها به طرفش روانه شد. او دیگر تبدیل به وکیلی بزرگ شده بود. پرونده های میلیاردی زندگیشان را از این رو به آن رو کرده بود.جان چندین نفر را از مرگ و اعدام رهانیده بود. وچند نفر را هم به پای اعدام برده بود. ولی این پرونده ها باعث شده بود وکیل جوان و غریب در تهران دوست و دشمن زیادی پیدا کند و حتی چند تلفن تهدید آمیز هم بهش شده بود که با تذکر منیژه منوچهر سعی کرد از آن پس در انتخاب پروندها دقت زیادی بکند. و دیگر پرونده قتل نپذیرد البته دیگر احتیاجی هم نداشت. نام منوچهر شایان حالا از مرزهای ایران هم گذشته بود.واز او برای تدریس در دانشگاههای بزرگ دعوت به عمل می آمد.

زندگی منوچهر و منیژه با به دنیا آمدن فرزندان دو قلویشان تکمیل شد. یک پسر و یک دختر به نامهای علی و زهرا زندگی این دو را شیرینتر کرد.

یک روزی آفتابی گرم یک مرد از لامبورگینی پیاده شد وبه دفتر مجلل منوچهر آمد. منوچهر با خوشرویی از او پذیرایی کرد.مرد گفت فرزندش در عوایی دو نفر را کشته و از او خواست تا وکیل پسرش نادر شود منوچهر نادر را می شناخت و میدانست آدم خلافکاری هست که در قاچاق مواد مخدر هم دست دارد به همین خاطر پرونده را قبول نکرد.ولی مرد رقمی را پیشنهاد کرد که معادل سه سال درآمد منوچهر بود.منوچهر وسوسه شد ولی قبلش با منیژه مشورت کرد منیژه هم استخاره کرد وبد آمد و دوباره به او گفت نمی توانم پرونده را قبول کنم ولی اینبار مرد پیشنهاد رقمی را داد که منوچهر بدون اینکه به منیژه بگوید پرونده را قبول کرد و در یک دعوایی جنجالی که روزنامه ها هم دنبالش می کردند پیروز شد و نادر را از مرگ نجات داد. نام منوچهر بار دیگر در تمام رسانه ها پیچید بسیاری از روزنامه ها به خاطر اینکه منوچهر جان یک جانی رانجات داده بود او را کوبیدند حتی یک روز مادر یکی از قربانیها به در خانه منوچهر آمد و نادر را با گریه وشیون نفرین کرد و منوچهر متوسل به پلیس شد.منیژه به حالت قهر به خانه مادرشان رفت.چند ماه بعد منوچهر با عذر خواهی منیژه را به خانه آورد و قول داد اگر تمام دنیا را هم بدهند دیگر این چنین پرونده هایی را قبول نکند و دوباره زندگی برای منوچهر و خانواده اش شیرین شد.

سه سال بعد در یک روز پائیزی منوچهر داشت به تلوزیون نگاه می کرد که خبر فوری پخش شد .مجری برنامه گفت:یک مرد در یک کودکستان چند بچه را گروگان گرفته کودکستان، کودکستانی بود که علی و زهرا را به آنجا سپرده بودند.منوچهر با عجله کتش را پوشید و با تمام سرعت به طرف کودکستان راند. وقتی رسید فهمید پلیس با گروگانگیر درگیر شده و گرو گانگیر بعد از کشتن 10 بچه که علی و زهرا هم جز آنها بودن به دست پلیس کشته شده.منوچهر دچار شوک شده بود نه می توانست حرف بزند و نه می توانست گریه کند. در میان آن ازدحام چشم منوچهر نه به چهره فرزندانش بلکه به چهره نادر همان گروگانگیر، که سه سال پیش جانش را از مرگ حتمی نجات داده بود خیره بود.



تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
سال نو مبارک
از دسته :


عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران


باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم


.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است

 

 بر آنها بزن

 

روزهایت رنگارنگ


.
سال نو مبارک


.
نوروز یک هزاروسیصدو نود یک

 

سال نو مبارک/داستانهی متفاوت



تاريخ : سه شنبه یکم فروردین 1391 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
عشق مال کتابهاست
از دسته :

شهادت امام رضا (ع) و رحلت پیامبر اکرم (ص) را به همه مسلمانان جهان بخصوص شیعیان ایران تسلیت عرض می کنم.


شهادت امام رضا-سیاهنویس


بچه ها خیلیا گفتن که این داستان مال روزنامهاست مال سریالهای ترکی و کره ایه ولی به خدا بعد از نوشتن این داستاk دو نفر گفتن سرنوشت من شبیه همبین داستان بوده این داستان شاید مال طبقه فقیر و متوسط جامعه نباشه ولی در طبقه بالا،شهرهای بزرگ این اتفاقات به وفور اتفاق می افتند داستان سرگرمتون میکنه علاوه بر پیامش به خوندنش می ارزه.

عشق مال کتابهاست


با اینکه تصمیمش راگرفته بود . ولی باز دو دل بود اگه نمی رفت تا قیامت باید تباهی زندگی یک جوان و حتی زندگی خودش را به دوش می کشید و اگر می رفت اسم هرزه تا ابد به پیشانیش مهر می خورد . چیزی تا لحظه موعد نمونده بود.یک ساعت قبل از امدن شاهین باید از خانه خارج وبه طرف مرز ترکیه (بازرگان)حرکت می کردند.

چرا ماجرا به اینجا کشید نمی دانست.این کار را داشت چه کسی انجام میداد؟ فرشته ای که با داشتن تما شرایط هیچ وقت عاشق نشده بود و در تمام عمرش یک دوست پسر هم نداشت و همیشه از عشق های خیابانی بدش میامد و می گفت عشق مال کتابهاست؟

سر همین مسئله عشق بارها با شوهرش شاهین هم بحث کرده بود .شاهین به عشق اعتقاد داشت و عاشقانه فرشته را دوست داشت ولی فرشته به شاهین گفته بود که بهت علاقه زیادی دارم ولی نه مثل افسانه لیلی مجنون .

اولین بار همه چیز براش حکم یه مزاحمت تلفنی را داشت همین." مزاحمت تلفنی"

علو سلام فرشته خانوم؟ -بله بفرمائید.- دوستت دارم. و فرشته بی هیچ حرفی گوشی رو گذاشت مسئله براش آنقدر بی اهمیت بود که زود از یادش رفت با خودش گفت حتما از اون علاف های هست که می خواد تیشه به ریشه زندگی دیگران بزند.

فرشته زیبا و خوش اندام بود و توجه هر پسری رو به خودش جلب می کرد ولی فرشته هیچ اهمیتی به نگاها بعضی ها که با چشم می خواستند او را بخورند نمی داد ولی این مسئله شاهین را خیلی اذیت می کرد. او از نگاهای بیگانه که بر اندام همسرش می نشست زجر می کشید.

شب شاهین به خانه آمد و هر دو در محیطی صمیمی شامشان را خوردند و بعد شاهین در فضای نیمه تاریک حال به تماشای زیبایی زنش نشست.و از اینکه فرشته همسرش بود هزار بار خدا رو شکر کرد.

وقتی شاهین به خواستگاری فرشته آمد فرشته شاهین را با عقلش انتخاب کرد نه با قلبش. اون موقع فرشته دختر دم بخت بود و شاهین اکثر معیارهای فرشته را داشت.مهربانی، علاقه، شغل خوب، خانه، ماشین شاهین با اینکه تاجر بود ولی روح بزرگی داشت و حرفهای متفاوتی میزد و در آخر فرشته گفت: این خودشه با این مرد میشه زندگی کرد .بعد عروسی هم شاهین همانی ماند که نشان میداد. ولی کمی تعصبی بود و دلش نمی خواست همسرش با مردهای غریبه زیاد بر خورد داشته باشد. می خواست در مهمانیها لباس پوشیده بپوشد و بیشتر کنار خودش باشد.فرشته هم تا حالا کاری نکرده بود که باعث ناراحتی شاهین شود.

دومین باری که اون شخص زنگ زد فرشته با ملایمت جوابش را داد.

سلام فرشته خانوم تو رو خدا به حرفام گوش کنید من عاشقتم دوستت دارم فرشته حرفش را قطع کرد و گفت:  آقای محترم من همسر دارم تو رو خدا مزاحم نشید - من مزاحم نیستم عاشقم و فرشته باز تلفن را قطع کرد.

سومین بار فرشته با تندی جوابش را داد – مرد تیکه عوضی چی می خوای از جونم - فرشته خانوم چرا ناراحت میشید حرف من اینه که اون مرد لیاقت شما رو نداره - به تو ربطی نداره میدم همون مرد پدرتو در اره - فرشته خانوم اگه من به شما نرسم خودمو می کشم - خوب برو بکش به من چه بهتر راحت میشم - خودتون گفتیدا - اره خودم گفتم برو بکش - باشه همین امشب میکشم - برو بابا حال داری. این را گفت و گوشی را محکم کوبید و سرش را محکم میان دستانش گرفت و با خودش گفت امشب به شاهین ماجرا رو می گم.

شب شاهن آمد و با استقبال گرم همسرش روبه رو شد. شاهین بازوان نحیف فرشته رو میان دستانش گرفت و گفت دلم برات یه ذره شده بود عروسک.فرشته لبخندی زد و گفت بشین سر میز شام و بیارم .- اره بیار که دارم از گشنگی می میرم بعد شام فرشته می خواست درباره مزاحم تلفنی حرف بزنه که یهو سر و صدایی از کوچه بلند شد شاهین با عجله به کوچه رفت و فرشته هم یه شال انداخت روی سرش و به دم در رفت مردم جلوی خونه آقای صادقی جمع شده بودند. مدتی بعد شاهین برگشت و فرشته از او ماجرا رو پرسید شاهین گفت:ساسان پسر اقای صادقی خود کشی کرده فرشته وقتی اینو شنید دنیا رو سرش خراب شد یعنی خودش بود ساسان؟ فرشته اون شب چیزی درباره مزاحم به شاهین نگفت.

آقای صادقی همسایه روبه روییشان بود ساسان پسرش جوان زیبا و با ادب آقای صادقی زبان زد خاص عام بود خیلی از دخترای کوچه آرزو داشتند که همسر ساسان شوند حتی خواهر کوچک خود فرشته، رویا یکی از اون دخترها بود.

بعد از اون اتفاق ساسان تمام  فکر ذکر فرشته شده بود مدتها فرشته در فکر ساسان بود که باز آن شخص زنگ زد.

سلام فرشته خانوم دید که سر حرفم موندم. آقا ساسان از شما انتظار نداشتم نه مزاحمت نه خودکشی  - چند بار بگم من مزاحم نیستم عاشقم – اقا ساسان من شوهر دارم –خوب فرار می کنیم از همه. میریم اونور آب ترکیه – آقا ساسان دیگه زنگ نزنید خواهش می کنم فرشته می خواست گوشی رو بذاره که ساسان گفت: امشب دیگه حتما خودمو می کشم تا بهت ثابت بشه  فرشته گوشی رو گذاشت و ادامه حرفهای ساسان رو نشنید.فرشته باورش نمی شد که زیباترین پسر محله عاشقش شده،عاشق فرشته ای که شوهر داشت. یه نفر بود که حاضر بود به خاطر فرشته از زندگیش هم بگذره اینها حس عجیبی به فرشته میداد حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بود حس عاشقی.

شب وقتی شاهین به خانه آمد فرشته مثل شبهای دیگه ازش پذیرائی نکرد فرشته تو فکر خیال بود مدتی گذشت و فرشته از شاهین پرسید معلوم نشد پسر آقای صادقی چرا خود کشی کرده . باشنیدن این حرف شاهین لیوان چای را که در دستش بود زمین گذاشت و گفت:خوب شد پرسیدی ساسان باز دست به خود کشی زده از طبقه دوم بیمارستان خودش و پرت کرده ولی باز زنده مونده. قلب فرشته داشت از جاش کنده میشد –چرا – می گن عاشق شده و فرشته دیگر چیزی نپرسید چون همه چیز را بهتر از همسرش می دانست.

فردای اون روز فرشته خودش به بیمارستان زنگ زد. – مگه دیونه شدی پسر – کاش دیوونه بودم عاشق شدم – ساسان اسم این کار رو تو مملکت ما، بردن جرمه – ما که نمی خوائیم تو اینجا زندگی کنیم ما میریم، میریم به اون طرف دنیا جائی که دست هیچ کس بهمون نرسه.

آن روز فرشته و ساسان دو ساعت باهم حرف زدند و فرشته به ساسان قول داد که یک ماه بعد جوابش را خواهد داد.ولی احتیاجی به یک ماه نبود همون لحظه ای که فرشته گوشی را قطع کرد معلوم بود که فرشته عاشق شده. فرشته سر دو راهی جانکاهی قرار داشت. ماندن وزندگی کردن با شاهین یا رفتن با کسی که عاشقش بود.

یک ماه بعد ساسان زنگ زد تا جواب فرشته رو بشنود فرشته که تمام آن یک ماه را به پیشنهاد ساسان فکر کرده بود با لرزش صدا ولی با اطمینان و در کمال ناباوری به ساسان جواب مثبت داد وقتی ساسان جواب مثبت فرشته رو شنید فریادی از سر خوشحالی زد که کم مونده بود پرده گوش فرشته پاره بشود.

بعد از آن روزساسان  و فرشته چند بار دیگر تلفنی باهم حرف زدند. حتی دو با رهم برای گردش و غذا خوردن باهم بیرون رفتند دیگر فرشته ترسی نداشت او عاشق بود و به خاطر عشقش حاضر بود هر کاری بکند.دلی که فرشته تا ان موقع بهش اهمیت نداده بود حالا تمام زندگی فرشته بود چون عشقش ساسان در آنجا بود.

سه ساعت مانده بود که  شاهین به خانه بیاد که ساسان از دفتر شاهین خارج شد در حالی که یک چک دویست میلیونی در دستش بود ساسان با خنده به چک نگاهی انداخت و به طرف بانک رفت تا دست مزد این چند مدتی را که برای شاهین کار کرده بود را نقد کند.ساسان سوار ماشینی که شاهین براش خریده بود شد و خندان به راه افتاد.

بعد از مدتی شاهین از دفتر بیرون آمد و به طرف خانه حرکت کرد. امروز دوساعت زودتر داشت به خانه می رفت می دانست در خانه فرشته منتظرش نیست ولی می خواست فرشته را سوپرایز کند.

شاهین از ماشین پیاده شد و در باز کرد و یک راست به طرف اتاقشان رفت می خواست ببیند کسی که می گفت عشق در کتابهاست با دیدنش چه عکس العملی نشان خواهد داد.شاهین با نیشخندی که بر لب داشت در را باز کرد و هاج و واج به اتاق خالی نگاه کرد اتاقی که معلوم بود با عجله کسی آنجا را ترک کرده.روی آئینه بزرگ آرایش با رژ لب نوشته شده بود "شاهین معذرت می خوام برای همه چیز ولی مجبور بودم." ساسان به شاهین نارو زده بود.

یک ماه بعد فرشته و ساسان در دوبی زندگی تازه ای را برای خودشن آغاز کرده بودند. در حالی که شاهین در خیابانهای استانبول دنبال همسر و رفیق خیانتکارش بود.

عشق مال کتابهاست-مجموعه داستانهای متفاوت



تاريخ : سه شنبه چهارم بهمن 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
بزم عشق
از دسته :

در بزم عشق عاشقانه برقص


عاشق-سیاهنویس



تاريخ : شنبه بیست و چهارم دی 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
عاشورا
از دسته :

عاشورا/مجموعه داستانهای متفاوت



تاريخ : سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
داستانه یک دوست
از دسته :

سلام دوستان اين داستانه برادر يه دوسته بهتر بگم داستان برادر عشقمه كه منم كمي تو متن ماجرا بودم.اين سر گذشته فقط همين.


داستان يك دوست


موجهاي كه از دست دريا مي گريختند و به ساحل چنگ ميزدند پاهاي برهنه افشين را لمس مي كردند ولي افشين به هيچ چيز توجهي نداشت نه به دريا نه به موجها ونه به غروب زيباي خورشيد. افشين غرق فكر بود او كه سر به زير داشت زير لب گفت:اسم اين كارت خيانت بودافسانه اين را گفت وبا اكراه از جايش بلند شد وبه طرف ويلاي عمويش به راه افتاد تا بازيك مشت از آن قرصهاي رنگارنگ آرامبخش را بخورد و بخوابد.بعد از رفتن افسانه افشين هيچ انگيزه اي براي زندگي نداشت

                                                     2سال قبل

افشين زير باران منتظر اتوبوس بود. دقايقي گذشت اتوبوس آمد و افشين سوارش شد.مقداري از راه را رفته بود كه نگاه افشين با نگاه يك دختر گره خورد دختري كه افشين تا به حال لنگه اش را نديده بود افشين در ايستگاه نزديك خانه يشان پياده نشد قصد داشت در ايستگاهي كه دختر پياده ميشد پياده شود.

دختر نزديك دانشگاه پياده شد چترش را باز كرد و به طرف دانشگاه به راه افتاد. دختر ميدانست كه افشين دنبالش هست .دختر به ساختمان دانشگاه وارد شد و افشين زير باران منتظر ماند بعد از سه ساعت دختر از دانشگاه بيرون آمد وقتي افشين را ديد از تعجب داشت شاخ در مي اورد.افشين مثل موش آب كشيده شده بود 3 ساعت زير باران منتظرش ايستاده بود .افشين عاشق شده بود در يك نگاه.وقتي دختر از كنار افشين گذشت با لبخندي گفت (ديوونه) و از آنجا دور شد.

بعد از آن روز زندگي براي افشين طوري ديگر شد مي گفت. مي خنديد .همه چي برايش زيبا بود.دختر خاله افشين در آن دانشگاه درس مي خواند افشين بعد از چند روز به خانه خاله اش رفت و با نر گس دختر خاله اش درباره دختري كه ديده بود حرف زد و مشخصات دختر را داد تا نرگس آمارش را بهش بدهد.دو روز بعد نرگس زنگ زد و افشين بي معطلي به طرف خانه خاله اش به راه افتاد. نرگس درباره دختر چيزهاي فهميده بود افشين به تندي به خاله اش سلام كرد و سريع به طرف اتاق نرگس رفت. در را زد و وارد شد.

بعد از سلام زود گفت: شناختيش نرگس گفت:آره و ادامه داد اسمش افسانه هست با هيچ پسري رابطه اي نداره پدرش از مايع دارهاي كرجه.برادرش در كانادا زندگي مي كنه پدرش قصد داشت افسانه را هم به آنجا بفرسته ولي بعد از مدتي منصرف شد.افشين از نرگس خواست تا با افسانه حرف بزنه و بهش بگه كه عاشقش شده و نرگس با علامت سر قبول كرد .

چند روز بعد نرگس زنگ زد افشين بي تاب بود و مي خواست تلفني همه چي را بشنود ولي نرگس گفت:بيا خونه.دو ساعت بعد افشين در اتاق نرگس بود.-سلام نرگس –سلام-باهاش حرف زدي-اره-چي گفت-شناختت گفت همون پسري كه تو بارون دنبالم كرد و مي گي من از ماجرا خبر نداشتم ولي وقتي مشخصاتتو داد فهميدم توئي-گفتي عاشقشم-اره-چي گفت-اول قبول نكرد ولي من زياد اصرار كردم گفت بايد فكر كنم.

از اون روز به بعد روزهاي كه افسانه كلاس داشت افشين جلوي دانشگاه بود. و بلاخره با كمك نرگس افشين و افسانه يه قرار ملاقات در يك كافي شاپ گذاشتند افشين و افسانه يك ساعت در كافي شاپ حرف زدند در خاتمه افسانه گفت:من بهت قول ازدواج نميدم ولي ميتونيم با هم باشيم فقط دوست. افشين تو قلبش گفت باهام عروسي مي كني حالا صبر كن.بعد به افسانه گفت قبول.در واقع افسانه هم در نگاه اول عاشق شده بود.

روزهاي شيرين افشين شروع شد خبر عشق افشين و افسانه زود در دانشگاه و فاميل پيچيد همه مي گفتند اين دو براي هم ساخته شدن. افشين و افسانه بهم مي آمدند هر دو زيبا و جذاب بودند تنها چيزي كه افشين را مي آزرد غم تو چشماهاي افسانه بود افشين درباره اش از افسانه پرسيد ولي افسانه از پاسخ دادن طفره رفت. افشين  هم كه به خودش و افسانه قول داده بود كه هميشه شادش كنه ديگه چيزي نپرسيد. خانوادده هر دو تاشون از اول از دوستي فرزندانشان با خبر بودند و در اين ميان پدر افسانه خوشحال تر از همه بود.افسانه اي كه چند ماه قبل به شدت افسرده بود حالا شاد شاد بود.

صبح شنبه باز يك روز باراني ديگر چند روز بعد رابطه افشين و افسانه يكساله ميشد تو اين مدت اين دو ديوانه وار ديوانه هم شده بودند.افشين به موبايل افسانه زنگ زد مدتي بعد از آن طرف خط صدايي آمد افسانه نبود خواهرش بود افشين سراغ افسانه را گرفت بعد از مدتي سكوت خواهر افسانه گريه كرد افشين احساس كرد يه چيزي داره تو كمرش سنگيني مي كنه افشين خودش دلداري داد و گفت حتما بيماره و زود خوب ميشه ولي خواهر افسانه گفت افسانه فوت كرده.

افسانه بر اثر سرطان فوت كرده بود افشين در فراق افسانه يك قطره اشك هم نريخت شوكه شده بود باورش نميشد افسانه رفته باشه. حالا ميدانست كه چرا افسانه گفت فقط دوستي چرا تا حرف ازدواج مي آمد زود حرف را عوض مي كرد.و تازه فهميد غم چشمان افسانه براي چه بود.

تو مدت چهار ماه افشين پوست و استخوان شد. موهاي شقيقه اش تو اين مدت سفيد شد.ديگه نمي تونست تو شهري كه همه جاش براي افشين خاطره افسانه را به يادش مي آورد نفس بكشه به همين خاطر به ويلاي عمويش در شمال رفت.

                                               حال

افشين با اكراه از رختخواب دل كند گرسنه بود  سر يخچال رفت ويك ليوان شير خورد تو همين موقع زنگ ويلا زده شده افشين به طرف در رفت وقتي نزديكتر شد ديد خواهر افسانه هست.تند به طرف در رفت خواهر افسانه بعد از سلام نامه اي را به افشين داد و رفت.

افشين نامه را باز كرد خط،خط افسانه بود.نامه اينگونه شروع شده بود:

سلام افشين بابا اخماتو باز كن خوب همه ميميريم.يكي زود يكي دير ولي ميميريم. عزيزم من قبل از آشنايي با تو خودم را براي مرگ آماده كرده بودم وهيچ ترسي از مرگ نداشتم ولي از وقتي با تو آشنا شدم هر روز كه از خواب بيدار ميشدم خدا رو شكر مي كردم كه اجازه داده يك روز ديگه عشقم رو ببينم هر روز از خدا مي خواستم مرگم را به تاخير بيندازد ولي بلاخره رفتني بودم عزيزم زندگي كن زندگي ادامه داره ازت خواهش مي كنم به زندگي برگرد.من هميشه در كنارت خواهم بود.اگه تا حالا گريه نكردي كه نكردي خواهش مي كنم گريه كن.

افشين بي اراده اشك ريخت به وسعت اين دوسالي كه گريه نكرده بود فرداي اون روز افشين در كرج بود قبل از رفتن به خانه به قبرستان رفت بعد از مدتي گشتن آرامگاه عشقش را پيدا كرد نشست كنار قبر افسانه و ساعتها با افسانه حرف زد و گريه كرد وقتي هوا تاريك شد افشين از قبرستان خارج شد باز داشت باران مي باريد افشين باز جمله افسانه را به ياد آورد عزيزم زندگي كن.

داستان یک دوست-مجموعه داستانهای متفاوت



تاريخ : شنبه سی ام مهر 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
عید فطرمبارک-داستان مرگ
از دسته :

               به نام خدا-عيد فطر-سياهنويس

 

  عيد فطر


داستان تكان دهنده بر اساس ماجراي واقعي


مرگ


امير با ماشين به طرف آپارتمانش ميرفت كه موبايلش زنگ زد.دوستش سعيد بود. امير گوشي رو برداشت و بعد از حال احوال پرسي سعيد گفت: يه تيكه زديم توپ اگه نياي از دستش دادي.امير با ذوق گفت: صبر كنين الانه رسيدم بعد مسير ماشين عوض كرد وبه طرف آدرسي كه سعيد داده بود حركت كرد.

دوستي امير وسعيد به دوران نو جوانی بر مي گشت دوستي كه خانواده امير از اول مخالفش بودند. خانواده امير خانواده فرهنگي و با آبروي بودند  .پدر مادرش بارها تلاش كرده بودند پسرشان را از منجلاب فساد نجات بدن ولي امير بد جور گرفتار خلاف شده بود و تلاش خانواده اش بي فايده بود.

امير بيشتر وقتش را با سعيد كه مثل خودش آدم نا اهلي بود سپري ميكرد. اين دو هر كاري كه اسمش را خلاف بذاري مي كردند. از زورگيري و باج گيري تا قمه كشي.تازگیها هم دخترها را مي درزديدند وبه آنها تجاوز ميكردند.مصرف مواد مخدر و قرصهاي روان گردان هم كار هر روزشان بود. امروز هم سعيد يك دختر بد بخت را دزيده و و امير را هم خبر كرده بود تا باهم به او تجاوز كنند.

امير به آدرسي كه سعيد داده بود رسيد. كمي دنبال آدرس گشت و زود خانه را پيدا كرد و زنگ را زد. سعيد بعد از اينكه مطمئن شد امير پشت در هست در را باز كرد. امير وارد نشده سعيد با شوق گفت:نميدوني چي تور زدم اگه ببيني پس مي اوفتي. امير پرسيد  تنهايي دزديديش؟ سعيد گفت:نه با قاسم امير پرسيد:قاسم كو؟ سعيد با لبخند خاصش گفت: تو اتاقه.امير در حالي كه داشت مي نشست روي مبل گفت:بي پدر هميشه اول مي ره تو.

قاسم هم يكي ديگر از دوستاهاي شرور امير بود.امير مدتها بود که با قاسم دوست بود ولي نه به اندازه اي كه با سعيد رفاقت داشت.از تو اتاق صداي جيغ يه دختر ميامد بعد از مدتي جيغها تبديل شد به هق هق گريه. مدتي بعد قاسم از اتاق بيرون آمدسر تا پا عرق بود.امير گفت:چيه گل لگد ميكردي. قاسم گفت:بابا اين دختر مثل يه اسب وحشيه ولي نگران نباشيد رامش كردم. سعيد ميان حرف پريد گفت:حالا كه رامش كردي من ميرم سوارش بشم. سعيد اينو گفت وارد اتاق شد.

باز صداي فرياد و گريه فضاي خاته را پر كرد ولي امير و قاسم بي خيال داشتند ترياك مي كشيدند.

نيم ساعت بعد سعيد آمد بيرون امير گفت:چه خبرته واسه ما هم چيزي موند.سعيد گفت دل كندن از اين دخترك سخته نمي دوني چه جيگريه.حالا ميري ميبيني.

چند دقيقه بعد امير وارد اتاق شد يه دختركه معلوم بود با زور لباسهايش را در آورده اند روي تخت دراز كشيده بود وسرش را فرو برده بود بين دستاش و گريه مي كرد امير گفت:چي كوچولو چرا گريه ميكني ديگه آخرشه چند دقيقه ديگه ميري خونتون. همين كه دختر برگشت به اميرفحش بده امير و دختر هر دوشان خشكشان زد دختر خواهر امير بود.

چند لحظه طول كشيد تا امير به خودش آمد.امير به سرعت از اتاق بيرون آمد. سعيد با لبخند مخصوصش گفت: چي شد ازش خوشت نيومد. قاسم با لبخند گفت:آقا كلاسش رفته بالا چطوره انجلينا جولي رو واسش بياريم. امير ديگه مجال نداد بيشتر ازاين حرف بزنند و با چاقويي كه هميشه همراه داشت سعيد و قاسم را سوراخ  سوراخ كرد و كشت.بعد وارد اتاق شد.خواهرش داشت لباس مي پوشيد.امير دست خواهرش راگرفت و به حمام برد و آب را باز كرد بعد پريز برق رو از جا كند و با يه دست محكم دست خواهرش راگرفت و با يه دست ديگر محكم سيمهاي پريز را مدتي بعد برق هر دوي آنهارو خشك كرد و كشت.

 مرگ-مجموعه داستانهای متفاوت



تاريخ : چهارشنبه نهم شهریور 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
شهادت حضرت علی-داستان افیون
از دسته :

در بیت خدا شیر خدا را کشتند / داماد نبی امام ما را کشتند


شهادت حضرت علي-مجموعه داستانهاي متفاوت


افيون


گوشي رو برداشتم و زنگ زدم به سارا و بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب.

-چطور تونستي با من اينكار را بكني و با مجيد دوست بشي تو هم باورت شده كه من معتادم-سارا با گريه گفت: نه مسعود مي خواستم امتحانت كنم و ببينم چقدر عاشقمي آخه همه مي گفتند مسعود تو رو بازي ميده-ميام خواستگاريت تا بهت ثابت بشه عاشقتم-نه مسعود پدرم از تو خوشش نمياد مي گه تو لاتي-پس بيا فرار كنيم-كي كجا-دو ماه ديگه، ميريم خونه خواهرم تو كرمان بعد از مدتي كه آبها از آسياب افتاد بر مي گرديم وپدرت هم تو عمل انجام شده قرا مي گيره.-چرا بعد از دو ماه-يه كار نيمه تموم دارم بايد تمومش كنم.سارا بعد از كمي مكث قبول كرد.

بعد از اينكه گوشي رو گذاشتم آرام شدم كار نيمه كاره ام ترك اعتيادم بود. آره من يك سال بود معتاد بودم. وضع ماليم خوب نبود تا به كمپ بروم و آنجا ترك كنم. چاره اي جز ترك كردن در خانه نداشتم. اولين كاري كه بايد مي كردم گفتن حقيقت به مادرم بود.مادري كه بعد از مرگ پدرم ما رو تنهائي بزرگ كرده بود. به آشپزخانه رفتم وبه مادرم گفتم: مي خوام باهات حرف بزنم.مادرم دست از كار كشيد و منتظر شد حرفم را بزنم.من با مادرم راحت بودم و مشكلاتم و راحت به او مي گفتم.ولي اين يكي فرق داشت. تمام جرات خود را جمع كرم و بي معطلي گفتم:من معتادم ولي از همين امروزم مي خوام ترك كنم.مادرم با نگاهی که ازش درد و سرزنش می بارید نگاهم کرد باورش نميشد مسعود پسري كه تو فاميل تك بود معتاد بشه.سرم رو انداختم پائین و با بغض  ادامه دادم، من ميرم تو اتاقم و شما در را مي بندي وبعد از دو ماه باز مي كني.مادرم هم بي چون چرا گفت:باشه

روز اول دردي نداشتم چون آن روز مصرف كرده بودم ولي روز دوم كمي درد داشتم ولي نه به شدتي كه فكر مي كردم ولي.....

ولي روز سوم وقتي بيدار شدم احساس كردم چسبيدم به تخت نا نداشتم بدنم را حركت بدم درد خماري شروع شده  بود. از شدت درد شروع به گريه كردم و بعد از مدتي گريه هام تبديل شد به فرياد-خدا كمكم كن خدا -غلط كردم.اونقدر گريه كردم كه از حال رفتم.روزها سپري ميشد و دردم روز به روز بيشتر ميشد مثل اينكه با پتك مي كوبيدند توپاهام بدنم به رعشه افتاده بود طوري كه احساس مي كردم برق به بدنم وصل شده دندان هايم از درد به هم مي خورد.تو اين مدت چند بار خواستم دوباره شروع به مصرف كنم ولي ياد سارا سارايي كه ديوانه وار عاشقش بودم منصرفم كرد.يه روز كه تو تختم دراز كشيده بودم يادم آمد كمي ترياك زير ميز كامپيوتر پنهان كردم مثل برق ترياك را برداشتم و خواستم با يك ليوان آب قورتش بدم ولي باز ياد سارا گريه هاي الناز خواهرم و دردي كه مادرم مي كشيد مانع از آن شد كه ترياك را بخورم.زود به طرف در رفتم و با فريا مادرم را صدا كردم مادرم در باز كرده، نكرده ترياك را دادم به مادرم و گفتم:به خدا يه ذره هم بهش دست نزدم.مادرم گفت:مي دونم پسرم خون خدا بيامورز پدرت در رگهاته تو هم مثل اون يك مرد واقعي هستي.از اينكه ترياك را به مادرم داده بودم احساس خوبي داشتم ووجدانم راحت بود.

روز دهم بود كه ديگه طاقتم طاق شد. ديگه نمي توانستم تحمل كنم كم آورده بودم به طرف در رفتم و مادرم و صدا كردم وقتي مادرم در را باز كرد هولش دادم و كفش هايم را پوشيدم به طرف در حياط دويدم.ولي در حياط بسته بود. پشت سرم مادرم آمد وكليد را به طرفم پرت كرد من كليد را برداشتم و به طرف مادرم آمدم وبغلش كردم وشروع كردم به گريه.گفتم:مامان كم آوردم-نه پسرم ديگه چيزي نمونده-نه اين درد لعنتي نمي خواد من را رها كنه-نه عزيزم همه چي درست ميشه- نمي تونم مامان-ميتوني پسرم بايد اراده كني.و من باز به اتاقم برگشتم.تو اين ميان گريه هاي خواهرم الناز كه من را بيشتر از هركسي دوست داشت با آنكه باعث ناراحتيم مي شد ولي من را در هدفم ثابت قدم تر مي كرد.

بعد از يك ماه دردم كم كم شروع به كم شدن كرد تا اينكه ديگر دردي را احساس نمي كردم ولي حالا هم هوسش ول كنم نبود هوسي كه ديوانه ام مي كرد ولي باز ياد عشقم وعزيزانم  من را آرام مي كرد.تو روزهاي اولي كه شروع به  ترك كرده بودم غذا از گلوم پا ئين نمي رفت و به همين خاطر شده بودم پوست استخوان.ولي حالا غذاها را با اشتها مي خوردم تا گوشتي زير پوستم برود. روزي دو بار ورزش ميكردم، در اتاقم بسته نبود، خواهرم از وقتي حالم بهتر شده بود خوشحال بود.دوباره شادي به خانه ما برگشته بود.

دو ماه تموم شد ساعت 8 صبح براي تست مرفين به بيمارستان رفتم بعد از ظهر رفتم جوابش را بگيرم مثل دانش آموزي بودم كه منتظر نمره امتحانش بود وقتي پرستار اسم من را صدا كرد از جايم پريدم و زود پيشش رفتم پرستارنگاهي به من كرد و با لبخند گفت:تستت منفيه.وقتي اين و شنيدم فرياد زدم خداجونم ممنونم پرستار بهم گفت" آرومتر اينجا بيمارستانه.من هم از او معذرت خواستم واز بيمارستان خارج شدم ميخواستم برم خونه ولي تصميم گرفتم قبل از رفتنم به خانه برم به ديدن سارا كه ساعت 6 از سر كار بر ميگشت مثل باد رسيدم سر کوچشون كمي سر كوچه ايستاده بودم كه دوست صميم صادق آمد بعد از احوال پرسي گفتم: صادق برو الان سارا مياد مي خوام باهاش حرف بزنم.صادق گفت:چي چي رو  باهاش حرف بزنم سارا يك ماهه عروسي كرده.خشكم زد با صدايی كه بغض درونش موج مي زد گفتم شوخيه بي مزه اي بود.صادق گفت به روح مادرم راست مي گم. صادق الكي به روح مادرش قسم نمي خورد.جواب آزمايش بي اراده از دستم افتاد توي چوي آب صادق گفت: بي خيال اين نشد يكي ديگه و رفت. بعد از رفتن صادق بغضم تركيد و شروع به گريه كردم. سارا عشقم دار و ندارم هستيم من را رها كرده بود.

بي هدف تو خيابانها راه ميرفتم از اين خيابان به آن خيابان و از آن يكي به ديگري. رفتم و رفتم تا رسيدم به مركز شهر از دور رسول را ديدم رفتم نزديكش يك اسكناس ده هزار توماني بهش دادم و رسول طوري كه كسي نفهمه مقداري ترياك گذاشت كف دستم.

افيون-سياهنويس



تاريخ : یکشنبه سی ام مرداد 1390 | توسط : سیاهنویس | لينک ثابت |
آخرين مطالب